جدی بلاگ‌فا چی پیش خودش فکر کرده؟ 

آن سال همه وبلاگ‌هایمان را قفل کردیم اما کلیدش را که نبلعیدیم. هر وقت می‌خواهیم می‌توانیم برگردیم.

این‌جا را من‌بعد بی‌سانسور و بی‌ویرایش بخوانید: سپینود

نوشته‌های این‌جا را هم اگر شد منتقل می‌کنم اگر هم نه که چندتایی از بهترین‌هایش را برای خودم دست‌چین می‌کنم و می‌برم آن‌جا مثل بنفشه‌ها و بقیه هم قصه‌هایی که در چمدان جا نشدند.

شاید شنبه باید می‌شد روز اول از مرحله‌ی جدید، شاید پانزده تیر یا روزی که پدر پوشکین با تصمیم ما موافق شد یا مهدی‌زاده نشد که خانه را بخرد... اما فکر می‌کنم امروز بود آن روز اول. روزی که فهمیدم این یک مرحله‌ی جدید از زندگی‌ام است. امروز با پوشکین رفتیم و یک بچه‌گربه گرفتیم و اسمش را گذاشتیم "مارچوبه". خاکستری است و پشمالو. گمانم هر دوتامان را یاد "پشو"ی خدابیامرز می‌اندازد.

فکر می‌کنم این‌که با وجود اوضاع پیچیده‌مان این کار را کردیم معلوم‌مان شد که یک چیزی عوض شده. داریم خودمان برای زندگی خودمان طبق خواسته و دل خودمان تصمیم می‌گیریم و این حس و حال را دوست دارم. فکر کردیم مارچوبه را با خودمان می‌بریم توی هواپیما. به بقیه‌اش هم فکر نمی‌کنیم. فقط می‌دانیم مارچوبه پسرمان شده و خیلی جدی می‌خواهیم با ما باشد. برایمان حرف هیچ‌کس مهم نیست حتا ب اگر بگوید ما از آن‌ها تقلید کردیم که خب درست می‌گوید. آن روز رفتیم خانه‌شان و گربه‌شان لئو را دیدم و بغلش کردم. بعد فهمیدم عشق عجیبی دارم که دوباره مادر بشوم. مثل همان وقت که پشو انگشت‌هایم را می‌مکید و آراز می‌گفت این گربه شبیه توست. می‌رود روبه‌روی کولر می‌نشیند و باد که می‌خورد کیف می‌کند. 

دارم تغییر می‌کنم. همین روزهاست که دیگر گوشت نخورم. سیگارم باز زیاد شده ولی نه آن قدر که مثل قبل بشوم. می‌دانم که برای گرفتاری‌های این روزها می‌کشم. شنبه که رفتم پیش دکتر نون باید ازش بپرسم که چه‌طور می‌شود از راه دور باز با او باشم. بهش وابسته‌ام مثل مادرم می‌ماند. مادری که همیشه کم داشتم. الان باید بروم بخوابم. این شب‌ها با گل‌گاو‌زبان می‌خوابم بس که ناآرامم.

صبح با یک گره توی گلو از خواب بیدار شدم. گره بزرگ و دردناک. برای هر گره دلیل دیگری هم ست. اولی اگر گلودرد و التهاب حلقم باشد دومی حتما فشار حرف‌های نگفته و حرفای قابل گفتن است که فایده‌ای ندارد. فایده که نداشته باشد ناامیدی و نفرت می‌آورد. من دیگر حوصله‌ی آدم‌ها را ندارم. من دیگر نمی‌توانم با کسی حرف بزنم. حرف‌های من مثل کلمه‌های توی نقاشی‌های دیجیتالی پونه مثل واج‌های از هم گسیخته از دهانم بیرون می‌روند و توی هوا با باد حرکت می‌کنند. 

دیروز بود که تی‌شرت علی را پوشیده بودم. آب‌ریزش بینی داشتم. علی گفته بود که همین‌طوری سرماخورده بود. با خودم فکر می‌کردم این یک ارتباط است بین من و برادرم. یک ارتباط در سکوت و فرسنگ‌ها دور که فقط میان من و او می‌تواند باشد. فکر کردم به روزی که هر دو پیر شده‌ایم و نشسته‌ایم روی صندلی‌های گهواره‌ای وسط یک کلبه‌ی جنگلی پر از درختان انبوه و به تخم‌مان است کجای دنیاییم. او سیگارش را می‌پیچد و من جرعه‌ای از شرابی که او ساخته باز می‌نوشم و در سکوت به هم که نگاه می‌کنیم یک خیابان توی چشم‌هایمان می‌آید با یک آمبولانس.  فرودگاه امام توی چشم‌هایمان ظاهر می‌شود با حال بلاتکلیفی که ندانیم از دیدن این‌طوری هم خوشحال باشیم یا غمگین. یک چیزهایی هست که فقط خاطره‌ای عجیب از یک مقطع از زمان است که بعدترها گم می‌شود. بعد فقط توی چشم‌های آن آدم پیدایش می‌کنی. مثل وقتی آ را بعد از آن همه دیدم توی کافه وقتی قهوه سفارش داد یک چیزی بود توی چشم‌هایش که از یک دوره‌ی کلنجار رفتن با قهوه و شیر و شکر حکایت داشت. از قهوه‌ای که فقط یک نفر توی دنیا تمام اندازه‌هایش را می‌داند. آن لحظه چشم ما داشت آن روزها را می‌دید توی یک ماگ لاته.

گاهی فکر می‌کنم همه‌ی این‌ها برای نوشتن هفتاد جلد از "در جست‌وجوی زمان از دست رفته" کافیست و حتا کم می‌آورم. هم عمر را و هم کاغذ را و هم توان را. باز به خودم می‌گویم می‌نویسی، بالاخره می‌نویسی.

انگار توی یک حبابم. حبابی که فقط خودم تویش هستم با چند فکر و حضور غایب چند آدم. همین و بس. بدبختی این است که گویا راضی‌ام. به نشانه‌ها. به خاطرات. امشب شب مهمی بود. توی حبابم بودم و فکر می‌کردم می‌شد با یکی از این آدم‌ها حرف بزنم از این اتفاق و تحلیل کنیم توافق هسته‌ای را مثلا. بعد من تکیه بدهم به او و فکر کنم خب این هم شبی بود خوش. آرام. صبور و بی‌دغدغه. رضایت‌مان را با سکوت نشان دهیم.

نمی‌دانم دارم چه می‌کنم. نمی‌توانم از داستان دل بکنم. یک دوره‌ی کوتاه گذاشتم باز. بحث داستان امریکایی را که دوست دارمش. توی همین حیص و بیص باید خانه را جمع کنم. ردش کنم. پوشکین برای امتحانات نهایی باید آماده شود. هم‌خانه را چه کنم؟ دوستانم؟ آب‌رنگ. ب گفت اگر بری من چه کنم. باورم نمی‌شد. فکر نمی‌کردم روی رفاقت من این قدر حساب کرده باشد. همه چیز دارد دم رفتن خوب می‌شود. کار و اوضاع داخلی و این‌ها. اما من نباید تن بدهم. من نباید بمانم. بمانم اگر می‌پوسم. می‌گندم. باید بروم تا به رویای خودم برسم.

می‌شود امسال خودخواه باشم؟ می‌شود امسال جز خودم و پوشکین به کس دیگری فکر نکنم؟ می‌شود ماجراهای دنیا و مافیهاش دیگر برایم مهم نباشد؟ می‌شود از امروز شروع کنم.

همه‌ی این بالایی‌ها را زن درمانده‌ی وجودم از آن یکی که سربه‌هواست و خراب‌کاری می‌کند و مدام حواسش به خارج از خودش است می‌گوید. آخرش هم می‌گوید "یک کاری نکن بزنم توی قفسه‌ی سینه‌ت نفس‌ت درنیادا"

خشونت‌آمیز؟ من می‌گویم ببین چه بلایی در این چهل سال سرش آورده که این‌طوری شده. بیچاره زن درمانده‌ی عصبانی درونم.

مسخره است آدم از این همه آزادی‌اش شکایت کند. هفته‌ی قبل موهایم را دودی کردم البته چیزی نشد که می‌خواستم. دیروز قرمزش کردم. روز اول عید رفتم آرامسایشگاه دیدن بابا. بعدش رفتیم به دیزی. خانه را تمیز می‌کنم و بعد نمی‌کنم. کتاب می‌خوانم و نمی‌خوانم. تلویزیون می‌بینم و نمی‌بینم. بیرون می‌روم و نمی‌روم. خیلی زندگی دل‌خواهی است اما از بی‌چالشی ناراضی‌ام. هرچند چالش هم دارم اما باز خودم انتخاب کرده‌ام بهش فکر نکنم.

امروز عکس کارت تامین اجتماعی‌ام را پیدا کردم. یک دختربچه‌ای که هنوز توی خودم می‌بینمش با همان قیافه‌ی خندان و چشم‌های خیلی شیطان. هیچ‌وقت نمی‌رود. همیشه هست. بعضی وقت‌ها که نادیده می‌گیرمش بلافاصله برایم پشت پا می‌گیرد جوری زمین می‌خورم که دیگر هوس بزرگی و عقل و این‌ها نکنم. عکس را باید بگذارم جلوی چشمم و هی باهاش حرف بزنم. یک جوری راضی‌اش کنم. 

دوست دارم زودتر بروم سر کار و زندگی و نظمم. سر چیزی که اجبارم کند که انتخابم نباشد که این ازادی بی‌حد و حصر را ازم بگیرد. من ناشکرم و بلد نیستم از این وضعیت لذت ببرم. همین است.

زندگی را مطابق خواسته‌ی خودت پیش ببران

باران بگیر و نگیر دارد. نم‌نم و پیوسته دارد، آب توی هواست و می‌توانم با چشم غیرمسلح حتا ذوق‌زدگی درخت‌ها را ببینم. دراز کشیده‌ام و دارم تعطیلاتم را مزمزه می‌کنم. هیچ تماسی نداشتم و هیچ تماسی را پاسخ ندادم مگر دل‌خواهانم را. کتابم رسیده به صفحه‌ی صد و بیست و سه و هر از چند گاهی سرم را بلند می‌کنم و نفس عمیق می‌کشم. زمان بدون تلویزیون و اخبار و بدون اصحاب تکنولوژی کش می‌آید و حوصله و آرامش بیشتر است. سکوت بیشتر است. این طوری مرگ خیلی دور است از آدم.

دیروز رفتم آرامسایشگاه. بابا عید ندارد. من هم نداشتم خب. دیگر عید برای خانواده‌ی ما بی‌معنی شده همان‌طور که خانواده خودش معناش گم شده. دوست داشتن‌ها هم‌چنان پابرجاست. صدای علی بیشتر از همیشه توی پیغام‌گیرمان است و مامان مرا بیشتر می بوسد اما دوریم. یاد گرفتیم دور باشیم. این یک سال یادمان داد که مجبور به زندگی خودمانیم. حتا پوشکین یاد گرفته که مجبور به زندگی خودش است و این اجبار بد که نیست، خوب هم هست.

با همه‌ی این احوال و روزگار یک چیزی کم است توی زندگی. به نبودن آن هم دیگر عادت کنم می‌توانم بگویم یک مرحله ی بزرگ از پختگی را جلوی رو دارم.

نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم یک یا دوتا نظر خصوصی دارم آن‌هم از فقط یک نفر. یعنی یک وقت‌هایی چیزی توی هوا هست که فکر می‌کنی خودت و چندتای دیگر بهش رسیده‌اید. مع‌الاسف نبود. رقت‌انگیز است این میل به دوست‌داشته شدن و رقت‌انگیزتر این است که محبوب همه باشی اما باز دلت چیزی بخواهد که حتا "همه" نتوانند بهت بدهند. شاید هم توقع من زیاد است. باید بگذرم از خیلی چیزها. اوضاع به زودی بدتر هم می‌شود. به زودی تنها راه دست‌رسی من به آدم‌ها دنیای مجاز می‌شود. شاید روزها و ساعت‌ها توی خانه‌ای که اصلا نمی‌توانم تصورش را بکنم ساکت بمانم و حرف نزنم. شاید فقط بخوانم و بنویسم. شاید ساعت‌های متمادی پشت این لپ‌تاب، چون همین را با خودم خواهم برد - بنشینم و از این شبکه‌ی اجتماعی به آن یکی. شاید مدام فیلم از تورنت بگیرم و فیلم ببینم. شاید بیفتم به آشپزی با مواد تازه و بازارهای محلی و مواد جالب و ناشناخته‌ی توی سوپرمارکت‌ها. هیچی نمی‌دانم.

داشتم جایی می‌نوشتم که اگر توی جنگلی بودم، لخت و عور و آزاد و رها، دیگر زمان چیز مسخره‌ای بود. دیگر کی برایش مهم بود که عید نوروز است یا کریسمس یا قربان، دیگر حتا ساعت دوازده ظهر با یک بعد از ظهر فرقی ندارد. زمین اگر می‌گردد فقط می‌گردد و مهم نیست جز سرما و گرما و شب و روز. بعد یک هو دلم غنج زد از فکر این زندگی. شاید بعید هم نباشد زندگی کولی‌وار آخرهای عمرم نزدیک به طبیعت.

انگار توی پیشانی من نوشته‌اند "ای دوری‌ات آزمون تلخ زنده به گوری" و من باز همیشه دور بودم. هیچ چیزی با خیال راحت پیش من نبود. تا دستم بهش برسد و بشود در دسترسم. حالا هم که دیگر عادت شده. یاد گرفته‌ام توی خیالم با آدم‌ها زندگی کنم. بگویم: «بالاخره آن برنامه‌ی بلک‌لیست را گرفتی؟» و یا بپرسم: «بستنی می‌خوری؟» شاید هم وقتی بستنی ماست خودم تمام شد بروم از توی ظرف دردار توی فریزر یک اسکوپ دیگر ماست توی یک ظرف دیگر، نه همان مال خودم، بگذارم و انگار کنم الکی مثلا که دارد می‌خورد. حوله را برایش بگذارم پشت در ولی خودم بروم توی حمام و زیر دوش باهاش حرف بزنم و بخندیم. 

سعی می‌کنم فکر نکنم رقت‌انگیز است این حالت. چند سال دیگر شاید پوشکین هم برود و با او هم چنین کنم. گاهی با بابا هم که توی آرامسایشگاه است حرف می‌زنم. از او بیشتر گله می‌کنم. بعد سعی می‌کنم قانع‌اش کنم که باید بماند و شاید تا آخر عمرش و بعد خودم بغض می‌کنم و می‌فهمم که به خودم گفته‌ام.

دستم روی صفحه می‌چرخد. انگشتم دلش می‌خواهد برود روی اسمش و شماره‌اش را بگیرد. فکر می‌کنم نباید بترسانمش. باید خیالش راحت باشد که من این زندگی از راه دور را قبول کرده‌ام. من دنیای خودم را بدون او  و با نقش او رنگ کرده‌ام. من با ارواحم توی خانه‌ام زندگی می‌کنم. با روحی که خیالش می‌کنم.

وبلاگ همان غار انسان‌های اولیه

ما آدم‌های این ملک عادت داریم به پوشیدگی. حالا این که ریشه‌اش از کجاست و این راز و رمز و پنهان‌کاری کجاها زیبا و ظریف می‌نماید و کجاها افراط و کجاها حتا نزدیک به دروغ می‌شود و پوشاننده‌ی صداقت, بماند اما وبلاگ‌نویسی یکی از جاهای امن و پناه این پوشیدگی بود. حرفت را می‌زدی/می‌نوشتی و تمام. حالا شاید خیلی‌ها یادشان نیاید یا نخواهند که به یاد بیاورند زمانی را که نمی‌دانستند نیم‌فاصله چیست یا تکنیک‌های راست‌چین کردن نوشته‌های بلاگ‌اسپات چی بود و چطور وقت می‌گذاشتند و تک تک وبلاگ‌های محبوب‌شان را هر شب سرمی‌زدند و بسا کسا که از دست وبلاگ‌صاحابش خشمگین می‌شدند که چرا چیزی ننوشته. نسل اول وبلاگ‌نویس‌ها با کدهای اچ‌تی‌ام‌ال آشنا بودند و قالب‌هاشان را خودشان طراحی و دست‌کاری می‌کردند. آدم‌ها با اسم وبلاگ هم را می‌شناختند. دوست صمیمی من آن موقع اسمش صنم بود و الان من خنده‌ام می‌گیرد وقتی یادش می‌افتم و چقدر دور است برایم.

حالا که دوره‌ی پنهان‌کاری و راز و رمز تقریبا به سر رسیده فکرش را می‌کنم و می‌بینم وبلاگ‌نویسی مرا صاحب خیلی چیزها کرد. این را با افتخار می‌گویم. با نوشتن وبلاگ من نویسنده شدم، مطبوعاتی شدم، پای درس استادهای داستان‌نویسی نشستم، دوست صمیمی پیدا کردم، عاشق شدم، حتا به لطف دوستِ وبلاگ‌نویس آن‌وقت‌ها معروف کلانتری هم رفته‌ام، و مهم‌تر از همه آدم شدم. وبلاگ‌نویسی هم مثل سینماتوگراف و کتاب و تئاتر و نقاشی و عکاسی و خیلی چیزهای دیگر آدم تربیت می‌کند. من یک زندگی مجازی داشتم و دارم که خیلی بیشتر از زندگی واقعی به من درس داد. من هم دعوای وبلاگی کردم، من هم کامنت بی‌نام گذاشته‌ام، من هم وبلاگ مخفی داشته‌ام، من هم فعالیت سیاسی مجازی کرده‌ام، بحث و گفت‌وگو را با وبلاگ‌نویسی تمرین کرده‌ام. راستش این شبکه‌های اجتماعی رنگ‌به رنگ را اصلا ادامه‌ی همان وبلاگ‌نویسی می‌دانم. شاید برای همین هیچ‌وقت توی توییتر فعال نشدم یا اینستاگرام جالبی نداشتم. نوشتن برای من مهم‌ترین سنگر بوده. وبلاگ‌ جایی که بشود تویش نوشت و هر شبکه‌ی اجتماعی دیگر هم.

انگار از آخر به اول آمدم؟ قرار بود اول نوشته‌ام بگویم چی شد وبلاگ را شناختم و نوشتم. این‌طور بود که یک روز صبح آقای آبدارچی شرکت‌مان به جای روزنامه‌ی شرق، همشهری گرفته بود که ضمیمه‌ی همشهری تهران داشت میانش و یادداشت‌هایی از محمدحسن شهسواری و یار غارش سیدرضا شکراللهی و آن شماره حسن محمودی هم گویا نوشته داشت. برای همین من وبلاگ‌نویسی را با نام این آدم‌ها می‌شناسم و اولین وبلاگ‌هایی که می‌خواندم دواتِ رضا قاسمی بود و آدم و حوا و خوابگرد و ... خودم هم وبلاگی داشتم با این آدرس (saint.persianblog.ir) که هنوز هست هر چند نوشته‌های آرشیوش از مهر 81 تا اسفند 81 در یک اتفاق از بین رفت اما باز جمع‌شان کردم. خیلی جرات می‌خواهد نوشته‌های اولیه‌ات را دوباره ببینی و ناشی‌گری‌ها و وضع افتضاح نوشتاریت را نشان همه بدهی. اما من را باکی نیست. همین سید رضا شکراللهی اولین لینک را به وبلاگم داد اما چند سال بعد با هم به اختلاف خوردیم و الان یکی از آدم‌های خوب این فضاست برایم. یادم هست پارسایش را که دنیا آمد و همان وقت بود که دختر شش ساله‌ی من هم وبلاگ‌نویس شد.

خیلی سال گذشت آدم‌ها آمدند و رفتند. ما ماندیم. 3pnood.com فیلتر شد. یک جای دیگر توی بلاگ‌اسپات پیدا کردم. بعد از 88 هم طبعا مثل همه آدرس عوض کردیم. الان هم دارم آدرسم را با این نوشته می‌دهم. می‌شد توی گوگل‌پلاس یا فیس‌بوک مستقلا بنویسم مثل همه‌ی یادداشت‌های دیگرم که این روزها وبلاگم فقط پر از نوشته‌های شخصی است. اما من احترام عمیقی برای این نوشتن و این فضا قائلم، بماند که نوستالژی‌ اشک‌آلودی است دیدن گرد و خاک و ویرانه‌ی وبلاگ‌های قدیمی اما خوشحالم که هنوز وقتی فیدخوانم را باز می‌کنم همیشه پر از پست‌های به روز شده‌ی وبلاگی است و ساعت‌های زیادی از زندگی مجازیم را پر می‌کند. حالا دیگر وبلاگستان آن رمز و راز و پوشیدگی را برایم ندارد و چه بسا می‌توانم آدمِ پشت الواح شیشه‌ای را ببینم و حتا بهشان لبخند بزنم.

تنم درد می‌کند. مهم نیست. امسال از هرچه بد است استقبال می‌کنم. از آن دشمنی که دارد تظاهر می‌شود. فامیلی که ننگ است. غروری که لگدمال شده. می‌روم و قلمم را با خودم می‌برم. همه چیز را توی گوشش زمزمه می‌کنم و او می‌نویسد.

دیگر هیچ چیز برایم باقی نمانده. سقف و پناه و عشق و وطن و مال همه همین زاده سر قلم است و بس.

در این‌جا هم تخته

دیگر نبودن سریرا

سریرا دیروز مرد. پنج سال پیش مرده بود سریرا ولی من تمام این پنج سال فکر می‌کردم آن وجود سرشار، آن تابلوی رنگارنگ و لبخند زیبا که از خیلی سال قبل، از وقتی نوجوان بوده شیمی‌درمانی را تاب آورده دیگر چرا توی ینگه دنیا بمیرد؟خیالم را آسوده کرده بودم. اصلا سریرا چی بود؟ سریرا برای من مفهوم بود. پوشکین می‌گفت که اگر سریرا مفهوم است پس چرا برای مرگ جسم‌اش آن هم پنج‌سال قبل این‌قدر گریه می‌کنی. ندانستم چی باید بگویم و باز گریه کردم. دلم گرفته بود انگار. کسی که فکر می‌کنی هم‌زادت است. می‌توانی پشتش پنهان بشی. بیندازی‌اش جلو. به جایت توی داستان‌ها هر کاری خواستی بکند. انتقامت را بگیرد. سریرا این بود.

چند نفر توی دنیا می‌فهمند؟ با نویسنده‌ای حرف می‌زنند. ازش می‌پرسند چه کسی مشوق شما بوده. به همین کلیشه و به همین ابتذال. لبخند می‌زند و فهرستی از مربی‌هایش را نام می‌برد. من اگر می‌خواستم اسم نویسنده‌هایی که دیده‌ام و به من چیزی یاد داده‌اند بیاورم باید آن‌ها را تحت فهرست کسانی که می‌شد من را از نوشتن و رویای نویسنده شدن دور کنند می‌آوردم. آدم‌های بددهن متوهم بدبین سیاه نامرد و بی‌مرام و خودبزرگ‌بین و ... شاید هم الان من توی حال نفرتم هستم. توی حالی که وقتی فکر می‌کنم به خودم حق می‌دهم که از خیلی چیزها ناراحت باشم. این ناراحتی را هم‌ردیف مرگ سریرا نمی‌دانم. این ناراحتی را بابت مرگ او هم نمی‌دانم. این ناراحتی را از افسردگی ناگهانی هم نمی‌دانم و نه از غاشق شدن ناگهانی و نه از تبر خوردن و شیار شدن ناگهانی. هیچ چیز ناگهانی نبوده. مرگ سریرا هم یک اتفاقی بوده مربوط به پنج سال پیش و مال وقتی دیدمش بار اول لابه لای آن روسری‌های رنگی با لبخندی مثل خورشیدخانوم‌های توی نقاشی‌های بچگیم.

مرگ سریرا مرا منزوی‌تر می‌کند. می‌دانم. گفتن از چنین غمی خیلی مبتذل است. بگذار باشد. مگر خود من تکرار قدیم نیستم؟ مگر این کلمه‌ها همه تکرار همیشه نیستند؟ قرار بر چه چیزی است؟ این روزها کارهای تکراری برای مرگ آماده‌ترم می‌کنند.

the final project

گاهی فکر می‌کنم این‌جا در سکوت و تنهایی‌ام. جزیره‌ی نامسکون‌ام است. قایق آذر گاهی پهلو می‌گیرد و نیلوفر دستی تکان می‌دهد از دور. بقیه‌اش مال خودم است. مثل یک سلول انفرادی. سلولی که آزارم نمی‌دهد که آرامم می‌کند. نهایت مواجهه با خودم است. خودم بی‌تقش نویسنده، مادر، زن تنها، شاغل یا هر چه. مثل سنگ قبری که خیره می‌شوی بهش و فکر می‌کنی آن زیر کی خوابیده.  

دارم کم‌کم می‌رسم به نقطه. نقطه‌های زندگی‌ام را دوست دارم. باهاشان یک داستان آمریکایی خوب می‌شود نوشت. تمام آناتش توی ذهنم است. یکی‌اش توی ماشین، همین ماشین، همان ماشین، با گلدان و سه‌تا بامبوی توش که داستان خودش را دارد، با کیس کامپیوتر که هنوز همان ویندوز ایکس‌پی‌اش را دارد، و بعضی اسباب باقی‌مانده و عزیزی که خواسته بودم خودم ببرم‌شان با پوشکین، جاده‌ی بابل به آمل بود، کمربندی، وانت اثاث خیلی عقب‌تر از ما بود سر یک دوربرگردان، یک تریلی و دو ماشین دیگر . فرمانی که در سرعت صد داشت از دستم خارج می‌شد و می‌رفت و مرگی که سایه‌اش روی سرمان افتاد و رد شد، رد کردم. ولی آن لحظه «آن» نبود. آن در نگاهی بود که به پوشکین انداختم و دیدم که هیچ دختربچه نیست دیگر، که به خودم آمدم بیشتر اثاثیه را او جمع کرده و آن قدر یارم بوده که بهش تکیه کردم. از آن روز شد دوستم. دوستی که ریزترین حرف‌هایم را شنید. شد آدمِ مادرش. آنِ بعد چهارشنبه‌ی سی آذر سال 90 بود. شب تولدم بود. پوشکین آنفولانزا گرفته بود که آن وقت من نمی‌دانستم یک گونه‌ی این آنفولانزا به شبکه‌ی عصبی و مغز حمله می‌کند. عصر توی خیابان دستش را گرفته بودم و تصویر کلیشه شده اما واقعی خودم و دختربچه‌ی لباس مدرسه پوشیده‌ای را ساخته بودم که توی سرما از این بیمارستان به آن دکتر و دست آخر با دستور ام.آر.آی می‌آید خانه. لحظه‌ای که توی خیابان‌ها تنها و سرگردان و بی‌کس بودم و به یک بیماری لاعلاج فکر می‌کردم هم، آن بود. آنی که بعدها خیلی چیزها ساخت. یک نقطه هم بود توی قبرستان ظهیرالدوله سرخاک فروغ و تصویر من با کفش‌های قرمز که از بالای سر قبرها پرسه‌زنان رد می‌شدم و چیزی داشت اتفاق می‌افتاد. یک چیز بزرگ مثل یک بهمن با همان قدرت تخریب. «آن» دیگر مال همین دو روز قبل بود که به پیرمرد پریدم.

حالا این نقطه از زندگی شده مثل روان‌نویسی ساکن که روی کاغذ بگذاری و فکر کنی و فکر کنی. نقطه هی پررنگ‌تر می‌شود و جوهر پس داده و دایره بزرگ‌تر می‌شود. نمی‌ترسم. همه چیز روان و سیال است. می‌روم به سمت او. با آغوش باز. می‌پذیرمش و خودم را جا می‌دهم توی بازوانش. همین است. جایی که مال من است.

The SCAR Project

برای سین الف

این را موقع خواندن گوش کن +

توی گوشم سکوت شده بود. قطار آمد. هوای توی قطار خنک بود و روی پوست آفتاب‌سوخته‌ی من دانه‌های عرق نشسته بود. روبه‌روی در تکیه زدم به دیواره جلوی میله. میله‌ی نقره‌ای. ویله‌ والو سرش را آورد بیخ گوش من که: I love your skin oh so white 
دروغ می‌گفت. اما دوست داشتم دروغ گفتن‌اش را. کیفم را از دوشم گرفت. چراغ‌های قطار را خاموش کرد. حالا نور فقط از بیرون و توی تونل روی پوست بدنم بود. دور میله می‌گشتم. آرام و مطمئن. زن‌های دست‌فروش قطار کنار کشیده بودند. زن‌های دیگر بعضی وانمود می‌کردند نمی‌بینندم. بقیه از جایشان بلند شده بودند. سر من روی زمین بود و وارو می‌دیدم‌شان.‌gone with the sin my Baby and beautiful you are
سرمای قطار مثل فنلاند بود اما ما گرم بودیم. دانه‌های آب از منفذهای پوست‌مان بیرون می‌زد و پوست‌مان را براق‌تر و شفاف‌تر کرده بود. هیچ آگاهی نبود. هیچ ایستگاه دیگری نبود. قطار تا قطب می‌رفت. 

من فکر می‌کردم ببین! هر زنی توی وجودش الهه‌ی برهنه‌ای دارد که وقتی توی گوشش بخوانی به بدنش پیچ و تاب می‌دهد و تنها برای خودش، برای دل خودش و نه هیچ ویله والوی چشم سیاه می‌رقصد. تا ابد می‌رقصد. باید برقصد.

خیالم بیش

از صبح دو قدرِ روزهای دیگر چای و قهوه خورده‌ام اما گلویم خشک است. همین حالا یک چای سبز با طعم سیب برای خودم ساختم تا یارایی باشد برای این متن. ملکان عذاب و گوش سپردن به نامجو شاخک‌ زبان و واژه‌ام را فعال کرده... نه دروغ می‌گویم. دارم فرار می‌کنم. فرار می‌کنم از چیزی که دارد توی خیالم و بیخ گلویم پخش می‌شود توی تمام بدنم و می‌رود تا زیر دلم و تا سر پنجه‌های پا. نگه‌اش می‌دارم. خوشی غم‌انگیزی است. کیفیتی دارد یادآور پیش. خیالم می‌گوید. می‌گذارم خیالم همین‌طور بگوید الی‌الابد.

اتفاق توی خیال من همیشه جدی‌تر از واقعیت می‌افتد. باورپذیرترند حس‌ها عمیق‌ترند. شادی تصور به دنیا آمدن فرزند برادری که ازدواج نکرده جوری لبریزم می‌کند که انگار پوست لطیفش را دارم توی دستم می‌گیرم مثل وقتی که تصویر مایا را چسبیده به سینه‌ی مادرش دیدم و می‌خواستم انگشتم را از پشت این صفحه‌ی شیشه‌ای روی گونه‌اش بکشم و ترسیدم. دستم را عقب کشیدم. 

به پوشکین می‌گفتم که تا قبل از او خیال مرگ پدر اشکم را سرازیر می‌کرد. بعد تصویر گیر کردن سر پوشکین وقت نوزادی‌اش بین زمین و لبه‌ی تخت بود. خیال آن قدر برایم ملموس است که از فکر کردن به بلندی پاهایم می‌لرزند. دو روز توی خیالم با میم حرف می‌زدم. توی خیالم هیچ چیز خوب نبود. آدم‌ها میم را به خاطر چیزی مسخره می‌کردند توی خیالم و من دندان‌هایم را به هم می‌فشردم. نمی‌شد از میم دفاع کنم. میم می‌شد برادرم باشد. شاید توی خیالم هست. شاید فرزند او هم روزی انگشت اشاره‌ی من را توی مشتش بگیرد و ... ادامه‌ی خیالم را برای میم توی نامه نوشتم و فرستادم. مسخره شد. رقت‌انگیز و گیج‌کننده. خودم نبودم. خودم توی خیالم بودم. فکر کردم سر چیز ساده‌ای یکی از خوب‌ترین‌های زندگی‌ام را از دست دادم. میم عاقل‌تر بود. میم خیالاتی نبود. یک هفته بعد هم را دیدیم خیلی عادی دست داد. دست‌کم نگذاشت من زجر بکشم هرچند آسیب زننده‌ی واقعی من بودم. توی دنیای واقعی.

چند روز دیگر می‌روم سفر و خیالم سلانه پلانه می‌رود توی کوچه‌های شهری کوچک و رنگارنگ و بازارهای محلی و سنگفرش‌های نرم. 

هر شب می‌گویم امشب برایت می‌نویسم. هر اتفاقی که می‌افتد که کم هم نیست، یادم می آورد که برایت بنویسم. باران می‌اید و هیچ دلیلی بالاتر و برتر از این نیست. طعم بامیه و چای افطاری مراسم کتاب و موج خوشی که یک هو توی تنم دوید یا لرزش چانه‌ی ب. وقتی از بی‌رحمی می‌گفت. یا بغض خودم وقتی که آن صبح ترکید. یا میدان بهارستان و آن روز که توی ایستگاه مترو مرد مزاحم را جاگذاشتیم و گریه‌ی ترس و خنده‌ی شادی پوشکین با هم آن قدر برایم غریب آمد. این‌ها را بگذار کنار چندتا به همین بزرگی. بزرگی هم نه اما از همان آنات زندگی. همان‌هایی که یک لحظه روشن می شوند و بعد آرام آرام از یاد می‌روند و باید بنویسی‌شان. باید توی چهارلبه‌ی کاغذ اسیرشان کنی. ورزشان دهی پهن‌شان کنی مثل خمیر نان.

راستش این چقدر ادای بورژواطور است نمی‌دانم ولی زندگی من شده یک سال که آغازش از مدیترانه است. از مدیترانه تا مدیترانه‌ی بعدی. از یاد آغوش ان آب پذیرنده و خلاصی از هجوم همه‌ی آن‌ها که این موقع از سالِ قراردادی من سراغم می‌آیند. بی‌اعتمادی، تلخی و سیاه‌بینی، و یک دیو افسردگی که جلوی چشمم نشسته و دارد بهم می‌خندد به تمسخر که «یک بار جستی، دوبار جستی... بار سوم...» بار سوم شمشیر داموکلسی ست که بالای سرم مثل پاندول تکان می‌خورد. فکرش را بکن، مثل زندگی دائم با یک عقرب جرار می‌ماند. همیشه هست، توی اتاقت، زیر سقفت و منتظر است تو گارد اطرافت را باز کنی تا بیاید و نیش بزند. مرگ‌بار... می‌دانی که این بار خلاصی نداری.

حالا این بار برایت می‌نویسم. این هفته دو سه نامه باید بنویسم. همه‌ی نامه‌هایی که بعد از هر اتفاق تلنگر نوشتن شان به‌ من خورد اما ننوشتم.

باید می‌نوشتم دیگر. نه حجم اتفاقات را ولی هرقدر ننویسی رسوب می‌نشیند دور انگشتانت. هر قدر طول بکشد لایه‌های رسوبی روی هم می‌نشینند. بسته می‌شود. تکان نمی‌خوری. انگار تا گردن فرو رفته‌ای توی یک ملات گچی و سیمانی. خیلی وقت شده دلم را باز نکردم نوشته بودم «نگشودم» و فکر می‌کنم بهتر بود، ادبی‌تر اما از زبان من دورتر. من باز هستم. باز، روشن، وسیع و بی‌دغدغه. دست‌هایم باز است. برای آغوش کشیدن، سیلی زدن، نوشتن... نوشتن. مدام می‌نویسم. نوشته‌های مال خودم. نوشته‌های من حساب پس‌اندازم است. دارایی‌ام. دارایی‌ای که کسی نمی‌دزدد، نمی‌خورد، سرش جنگ نیست. باز است. مثل دست‌هایم. دست‌هایی که باز است. حرکت می‌کند. بازی می‌کند. نوازش می‌کند. کند است. دست‌های من خیلی کند است. حرکاتم آرام است. هم‌آغوشی‌هایم هم آرام‌اند. زمان برای من توی کسری از ثانیه آن قدر کش‌دار است که شبانه‌روز می‌شود. همین خیالم را راحت می‌کند. همیشه دگمه‌ی «چیزی‌برای‌ازدست‌دادن‌نیست»‌ام روشن است. نهایت همه چیز را می‌خوانم. 
نهایت همه چیز این است که بیاید/نیاید، بماند/نماند. برود/نرود. شانه‌ام بالا می‌رود. دست‌های بازم وادارم می‌کنند فکر کنم که آن که دست‌های باز بخواهد خودش می‌داند کجا بیاید و بماند و نخواهد برود. آدم‌های دیگر هم هستند و نیستند. ماشین یک لحظه بود و دیگر نبود. آن قدر از دست دادن برایم راحت شده که به دست آوردن را می‌خواهم برای لذت از دست دادنش. لذت مازوخیستی. لذت نشستن و نگاه کردن به آدم‌هایی که دارند از دست می‌روند. دست تکان دادن براشان. آرزوی موفقیت کردن و روی برگرداندن و تمام.
یک جایی بالای کوهی خانه‌ای هست هنوز که من آن‌جا جا دارم. برای بودن آن جا که آخرین پروازم است. آخرین عصیانم و آخرین بند پاره کردنم، همین حالا هم قدرت دارم. همین حالا می‌شود ول کرد و رفت نشست توی آن خانه‌ی بالای تپه که پر از گل‌های رنگارنگ است و سفید و آبی است و نسیم‌اش میان پا و دامن شیطنت می‌کند. اما من با خیالش هم قدر خودش عشق بازی می‌کنم. خیالش بازی قبل از آمیختگی و نابودی بکارت است. عشق‌باز که باشی کندی و آرامش پیش از آن قطره‌ی خون و آب حیات موعود را حتا بیشترک دوست داری. 
حالم را برای بی‌قیدی‌ام دوست دارم. باز و بی‌قید و لاابالی و لذتی که تازه‌تازه دارم از زندگی می‌چشم.

برایش می‌نویسم. می‌نویسم که یک روز توی جمعی بیاید. توی جمعی که همه از هم خبر دارند. می‌دانم که می‌آید. به من می‌گوید: «تو یادآور این تکه شعری: دل من می‌خواهد با ظلمت جفت شود.» و بعد هی پشت هم نتیجه می‌گیرد. می‌گویم: «دقت نمی‌کنی. این، دل من است که می‌خواهد با ظلمت جفت شود نه خود من.» و فکر می‌کنم بدتر شد که. باز می‌کنم برایش. جفت شدن را و آدم را که گاهی راهش از دلش جداست. یک چیزی ته چشم‌هایش می‌فهماندم که فهمیده. خیلی هم خوب فهمیده فقط دوست دارد بحث را کش بدهد. می‌گویم که از فیلم حرف بزنیم. خراب‌ترش می‌کنم. فیلم را آن‌چنان دوست نداشتم. تئاتر را دیگر قلم می‌گیرم. سراغ کتاب که برویم اوضاع بهتر می‌شود. توی مغزم اما شعر خار خار می‌کند.

شعری که دوست دارم. بیشتر از هر شعر دیگری توی دنیا. می‌داند؟ از کجا می‌خواهد بداند. نگفته‌ام هنوز بهش. شاید هم هیچ‌وقت نگویم. پس چطور زده است درست مرکز خال. می‌گوید بعد از دکترت حال پیاده‌روی داری؟ دارم اما می‌گویم ندارم. بعد ساکت می شویم و باز می‌گویم: «دوست دارم ماشین ببرم. بعد تنهایی بروم توی آن باغ گل. با بگونیاهاش حرف بزنم. ببینم چرا بگونیای من دیگر همان یک دانه گل ریز را داد و ساکت شد.» دیوانگی‌هایم را خوب می‌فهمی. برای همین فکر می‌کنی دل من می‌خواهد با ظلمت جفت شود. 

رسیدم خانه با دوتا طالبی و یک گلدان پیله‌ی سرحال. ملیحه‌ام آرام ولی از جانِ دلش دل می‌سوزاند برای خانه. برای آخر این هفته که ماه رمضان است. برای ناهارهای من. خوش‌بختم که این همه آدم دوستم دارند. واقعا دوستم دارند و فقط حرف نیست. فقط نشخوار عادت نیست. بهش پیامک می‌دهم که من خوش‌بختم. ما خوش‌بختیم و این جفت شدن با ظلمت نیست. آخر پیام ازش می‌پرسم:

جام یا بستر یا تنهایی یا خواب؟

جوابش زود می‌رسد با یک نت کوتاه یک سُل‌لای کوتاه

برویم

آمده گوشی‌ام را گرفته. داشتم یاسمین لوی گوش می‌کردم. حالا صداها توی مغزم اکو می‌شوند. همیشه دوست داشتم با کسی که دوستش دارم زیر برف راه می‌رفتیم. پیاده‌روی‌های منظم در سرما و برف. حالا این قدر زود، نرسیده به پاییز آرزویم برآورده شد. حالا قرار است پاهای خشک من آماده شوند تا پاییز. ساق بافتنی رنگارنگ بپوشم و دستکش بی‌انگشت و یک نخ سیگار قایم کنم میان مشتم و پک بزنم و دودش لای بخار دهانم پنهان شود. توی گوش هر دومان هدفنی‌ست که یک موسیقی را هم‌زمان پخش می‌کند و ما توی هر پیچ موسیقی، توی هر دلبری ترانه‌اش به هم نگاه می‌کنیم و دل‌مان غنج می‌زند. خوشبختی همین است و بعدش که برمی‌گردیم خانه و در اغوش هم جلوی شومینه لم می‌دهیم و چای‌مان را می‌خوریم و بعدترش که به هم می‌پیچیم و بعدترش که آرام می‌خوابیم تا خود صبح. خوش‌بختی از همین روزها شروع می‌شود تا پاییز و زمستان به اوج برسد. 

من برایش داستانم را می‌خوانم. مثل شهرزاد منتظرش می‌گذارم تا شب بعد و کلمات را از لب‌هایم بهش می‌نوشانم. مستش می‌کنم و برف همان وقت می‌بارد. ما نمی‌خوابیم. زمزمه می‌کند «بریم قدم بزنیم.» می‌خندم. می‌خندد. خنده‌های ما تا بهار و شکوفه‌ها کش می‌آید.

من؟ گستاخ باشم؟ نه نیستم اما دلم نمی‌خواهد که کارهای نکرده‌ام دلم را بسوزاند. زنگ بزنم همین حالا و بگویم هنوز هم می‌خواهی «بغل»م کنی؟ اما نمی‌کنم. همین را این‌جا می‌نویسم و تمام. نوشتن همین است برایم. امروز روانکاوم گفت آیا فکر می‌کنم آمادگی حرف زدن درباره‌ی رابطه‌ام با آراز را دارم؟ مکث نکردم و گفتم بله آمادگی دارم. یک سال بیشتر گذشته... و حرف زدم. خیلی خوب بود. انگار دارم یک قصه‌ی جذاب برایش تعریف می‌کنم. میانش لبخند می‌زدم و حتا یک جایش خندیدم. توی آن وقت کوتاه و جمله‌های محدود سعی می‌کردم کلیدی‌ترین‌شان را بگویم. اما توی سرم همه‌اش یک بار دیگر دوره شد. از همان اول.

بعد از من پرسید اذیت شدی؟ گفتم به نظر می‌آمد اذیت شده‌ام؟ گفت نه. بعد گفت فکر می‌کنم جدی‌ترین اتفاق عاطفی زندگی‌ات بوده. گفتم طبعا. گفت حتا جدی‌تر از ازدواج. گفتم مسلما. گفت حتا جدی‌تر از حالا. گفتم بی‌تردید. و تمام شد. 

هم روانکاو، هم من منتظر این جلسه بودیم. و ولش کرده بودیم تا پیش بیاید. صبح با وجود گل‌مژه‌ی بزرگ چشمم سرحال بیدار شده بودم. روسری بزگ قرمز رنگارنگ سرم کرده بودم و آقای پراید مسافرکش آهنگ خوبی گذاشته بود. هیچ چیز از قبل برنامه‌ریزی شده نبود اما خیلی خوب بود و حالا دیگر تمام شد. قبلش فکر می‌کردم از پ. حرف بزنم. دست‌کم همان حرف‌هایی که آن روز توی ماشین با ف. زده بودم. آن شب هم با لذت تعریف می‌کردم. از تلفن‌هایمان. از شیطنت‌های دخترگون. از این‌که هیچ کس دوست صمیمی من نشد بعد از آن. ف. با من هم‌دردی کرد و از آن جنس هم‌دردی بود که خیالم را راحت کرد که فهمیده. گفتم بعدش نگران عکس‌العمل پ. بودم. باور کرده یا نه؟ فکر کنم برایش ایمیلی بزنم و مفصل بگویم چیزهایی که نمی شود گفت. دوست دارم باز هم همان طور باشیم. شاید نشود اما من یاد گرفته‌ام حرف‌هایم را بزنم. روانکاوم بهم یاد داده. هیچ چیزی ارزش ماندن توی دل آدم و تغییرش به غده را ندارد. نتیجه ممکن است مهم نباشد اما نمایاندنش مهم است. بیرون ریختنش. صادق بودن با خود. 

حالا فکرش را که می‌کنم شاید زنگ زدم و گفتم که آیا هنوز دوست دارد «بغل»م کند یا نه.

فریاد زیر آب

این خاطره‌ای‌ست از کودکی، یک تصویر که صدا هم همراهش است توی ذهنم:

نشسته‌ام روی موزائیک‌های سیمانی حیاط خانه، روی بالشتک‌هایی که مامان برای صندلی‌های فلزی حیاط دوخته بود. به صندلی‌ها می‌گفتند «صنعی» و من فکر می‌کردم کلا به صندلی‌های فلزی که این طور رشته‌های درهم پیچیده با طرح گل و بته دارد می‌گویند «صنعی» بعد فهمیدم همه دارند می‌گویند «صنیعی» و اسم کارگاه و فروشگاه این‌طور صندلی‌هاست.و برند است و مادرم دارد فخر می‌فروشد وقتی توی یک مهمانی می‌گوید: «صندلی‌های «صنعی» رو باید بیارم تو ایوون که بارون نخوره، زنگ بزنه.»‌
مثل همین حالا که به مبل‌های ساختِ کارگاه «دقت» نگاه می‌کند و دلش نمی‌آید بدهدشان برای تعمیر و بازسازی «آخه اینا مبل دقت‌اَن.»

پرت شدم خیلی دور... خیلی.

مامان توی آشپزخانه که درش به حیاط باز می‌شد رادیو گوش می‌داد. حتما تابستان بوده، مامان مدرسه نمی‌رفته، پس چرا من هیچ وقت یادم نمی‌آید مادرم را که توی خانه باشد؟ حتا سه ماه تابستان؟ رادیو داشت با یک خواننده‌ی زن حرف می‌زد. با مرضیه بود انگار. راستش در این لحظه باید اعترافی کنم سالیانی از این خاطره بگذشته و برای من مرضیه و هایده آدم‌های برجسته‌ای شدند و مرضیه برجسته‌تر. شاید آن زن مهستی بوده یا حمیرا اما من بی‌تردید تصور می‌کنم مرضیه بوده. مامان مرضیه را دوست داشت. مامان عکس مرضیه را نگاه می‌داشت مثل عکس مصدق. مصدق و مرضیه آدم‌های بزرگ من بودند. من طاقت شنیدن این‌که مرضیه به مجاهدها پیوسته نداشتم. من همیشه انکار می‌کنم و گوشم را می‌گیرم این طور وقت‌ها. من از رولان بارت بابت تئوری مرگ مولفش ممنونم. که حتا به او مدیونم. وقتی کنسرت مرضیه را در سالن اپرای ارلزکورت لندن می‌بینم گرمای دست‌های آقای بارت را روی شانه‌ام احساس می‌کنم.

پس بیایید نتیجه بگیریم که آن زن خواننده‌ای که آن سال‌ها با او در رادیو مصاحبه می‌کردند که صدایش از رادیوی توی اشپزخانه تا حیاط می‌آمد، مرضیه بود. زن داشت از مرارت‌های خوانندگی می‌گفت. می‌گفت که تمرین خواندنش در حمام و جاهای بسته نبوده و او مجبور بوده برای تقویت صدایش سرش را توی بالش فرو کند و فریاد بزند. من دست‌های عروسکم را توی حیاط تکان می‌دادم یا داشتم باغچه را دنبال کرم خاکی زیر و رو می‌کردم، نمی‌دانم ولی همان وقت ایستادم. نمی‌دانم چرا فریاد زدن توی بالش برایم بزرگ و بزرگ و بزرگ و بزرگ و بزرگ و بزرگ و بزرگ شد تا همین حالا و چهل و دو سالگی.

از آن به بعد من با صحنه‌ی دعوای دیگران، کتک زدن، فحش دادن و ... قهر که می‌کردم در را که به هم می‌کوبیدم، گریه که می‌کردم توی مرحله‌ی آخر سرم را توی بالش می‌کردم و فریاد می‌زدم. نه که بخواهم خواننده بشوم و صدایم را تقویت کنم. نمی‌دانم به واقع چرا این‌کار را کردم تا همین حالا، باید از خانم روانکاو بپرسم. این بار می‌پرسم. حالا شد دوتا چیز که بپرسم. اولی این است که من چرا موقع دیدن مراسم المپیک گریه می‌کنم؟ 

زندگی یک زن سه بخش دارد، با خانواده، با شوهر و با فرزند. بخش‌های دیگر هم حتما دارد. این‌ها بخش‌هایی هستند که بابت سکندپارتی مجبوری سرت را بکنی توی بالش و صدایت را تقویت کنی. برای من یک بخش دیگر هم سال 88 پیدا شده بود. یادم هست باعثش سهراب اعرابی و ندا آقاسلطان بودند و مجموعه‌ی موسیقی‌های «سر اومد...» «یه روز ...» و «کوچه» و «گلادیاتورها».

باز پرت شدم. انگار گذاشته‌اندم روی یک الاکلنگ که تکیه‌گاه مدور و محرک دارد و با بردارهای مختلف، این طرف و آن طرف پرتم می‌کنند. من هم شل کرده‌ام که هر بلایی خواستند سرم بیاورند و چه بسا لذت هم می برم. موضوع این‌جاست که هر بار سرم را فرو کردم توی بالش مشکلی داشتم به نام نفس‌گیری که باعث می‌شد کل ماجرای تلخ و آواری که روی سرم ریخته بود فراموش کنم. و بعد برسم به سرچشمه‌ی ماجرا که خانم مرضیه موقع فریاد زدن توی بالش چقدر نفس می‌گرفته؟ چند بار؟ و به چه مدت زمانی؟ به هر حال مشخص شده بود برایم که نمی‌تواند نفسش را از همان بالش بگیرد چون حس خفگی سراغ آدم می‌آید. آن اول‌ها که موقع کتک خوردن یا دعوا و آوار نمی‌خواستم به روی خودم بیارم که نفس کشیدن توی بالش برایم مساله‌ی مهمی شده، طوری که مشکل عظیمم را از یادم می‌برد، گوشه‌ی لبم را کج می‌کردم و کش می‌دادم تا یک روزنه‌‌ی کوچک باز شود و نفسی را سریع و دزدکی می‌گرفتم و بعد باز به فریاد زدن ادامه می‌دادم. ولی بعد که حس کردم خب وقتی کسی نمی‌بیند چه لزومی به این همه پنهان‌کاری و دست‌کم با خودم صداقت پیشه کردم، این شد مساله‌ی بزرگم.

بله اعتراف خوب چیزی‌ست خانم جعفریان. منتها اعتراف‌های ما دیگر ته‌کشیده ما رسوای عالمیم. بوس به شما.

دوراس همین و تمام

عکس از ریچارد اودون Richard Avedon از مجموعه پرتره‌های آدم‌های مشهورش


آقای ریچارد اودون که ادعا می‌کند پرتره‌هایش بیشتر خودش هستند تا آدم‌های توی قابش، وادارم می‌کند یک بار دیگر تمام پرتره‌های آدم‌های معروفش را نگاه کنم. خیلی‌هایشان را نمی‌شناسم آن‌قدر که برایم حکم یک ابژه دارند. و آن‌وقت واقعا ریچارد اودون را می‌بینم. حتا زخم‌های اندی وارهولی که این قدر دوستش دارم  که اصلا می‌خواستم نوشته‌ام را تقدیم به قاب‌هایی از خودکشی‌اش کنم، آن‌قدر به چشمم نمی‌آید که انتخابِ اودون از این زخم‌ها. همه‌ی آدم‌ها یک جوری جلوی لنز اودون ایستاده‌اند یا نشسته‌اند که توی نگاه اول چیزی دستگیرت نمی‌شود مگر یک انتخاب کلاسیک از ثبت پرتره بعد توی نگاه بعدی مثلا می‌فهمی اودون چطور دارد امضایش را می‌کارد وسط پرتره‌ی به ظاهر ساده‌ و کلاسیک آلدوس هاکسلی. اما توی همان نگاه سرسریِ اول هم پرتره‌ی تمام قد خانم دوراس و پرفورمنس او چشم را می‌گیرد و می‌کشد و می‌برد تا حاشیه. حاشیه جایی نیست. حاشیه کانسپتی است که ساده‌ترین کارکردش مال پاپاراتزی‌ست. حاشیه پررنگ‌ترین بخش زندگی آدم‌های مشهور است. هرقدر خودشان نخواهند، هرقدر آرمان‌گرایان ما را از این حواشی برحذر دارند و طرفداران تئوری مولف حواس‌مان را با متن جمع کنند.

از روی عکس‌ها رد شده‌ام. دوباره می‌آیم سراغ دوراس. مدراتوکانتابیله، نوشتن و دیگر هیچ، یان آندره‌آ. یان بیشتر از همه ذهنم را مشغول می‌کند وقتی که کتاب «همان عشق»اش را خواندم. دوراس توی همین سن و سال عکس بوده سال 1993 دو سال قبل از مرگش. توی این عکس انگار دختربچه شده، لوس شده، بازی درمی‌آورد، با آن لباسش، خدایا با آن چکمه‌ها و آن پیراهن چهارخانه‌ی عجیب که آستین‌هایش را آن طور بالا زده. فکر نکنید یادم رفته سال 1993 چی مد بود. دامن کوتاه مد بود درست اما این دامن تا زانوهای نحیف مارگریت است. نگاهش کنید، دارد توی لباسش آب می‌شود. صورتش حالا مدت‌هاست خبری از زیبایی جوانی ندارد. دلم می‌خواهد فقط یکی این جمله‌ی مسخره را بپرسد که: «یان آندره‌ا، سی و هست سال جوان‌تر، از چیِ این پیرزن خوشش آمده و عاشقش شده؟» تا من مثل هر آرمان‌گرایی دستش را بگیرم و بیاورم و ببرم  توی متن. توی نوشتن و همین و تمام. توی عاشق توی شیدایی لل و اشتاین توی سال گذشته در مارین باد و اگر قانع نشدید ببرم‌تان توی پز این عکس. فکر کردید کدام پیرزن هشتاد ساله‌ای جلوی دوربین ریچارد اودون می‌ایستد و این طوری مسخره‌اش می‌کند تا نقیضی باشد بر گفته‌اش؟ کجای این عکس جلوه‌ای‌ست از خود اودون؟ این عکس سرشار از عشق پیرانه‌سری و شیطنت کودکی‌ست.

بحل کردم

دراز کشیده بودیم کنار هم. پنجره تمام‌باز بود. توری را هم کنار زده بودم. باران می‌آمد و نمی‌آمد. توی فکر باغ گلی بودم که یک ساعت پیش حالم را سرجایش آورد. خوبم کرد. درمانم کرد. گشت زدن و بو کشیدن اطلسی‌ها افاقه کرد. بازویش که دور بازویم بود افاقه کرد. محصول ریموند از جمعه مانده بود. گرم شدیم. دراز که کشیده بودیم بهم گفت که به هر چی بخواهم می‌رسم. این را این‌طوری گفت که یعنی من را خوب می‌شناسد وقتی که چیزی را می‌خواهم به آب و آتش می‌زنم خودم را و بالاخره بهش می‌رسم. 

یک چیزهایی بوده که نشده بهش برسم. آن‌ها که همه با هم یک‌سره بهش نرسیدیم. مثلا؟ آزادی. مهم نیست حالا دیگر. حالا من  به خودم یاد داده‌ام که توی همین محدوده‌ی شخصی خودم زندگی کنم. تا جایی که ممکن است هیچ اسمی نباشد. مثلا بگویم شهری که در آن زندگی می‌کنم شهر شلوغی‌ست که چند ماه است، از اسفند، آن‌قدر هوایش بی‌تاب می‌کند آدم را که چاره‌ای جز عاشقی باقی نمی‌گذارد. یا بگویم که دنیای من توی داستان‌ها خلاصه شده است و آدم‌هایی که می‌بینم نه با اسم‌شان و رسم‌شان که با مرام‌شان می‌سنجم.

دیروز توی باغ گل حواسم یک هو رفت به چیزی. قدم می‌زدیم بین گل‌ها و گیاه‌ها و اسم‌شان را می‌خواندم من. یکی بود اسمش سخت است مثل همان پیراکتوس لیترانوس داستان خودم، گل‌های ریز داشت و برگ‌های رنگ‌پریده‌ی سیز یک جوری که به سفیدی می‌زد. نه که ابلق باشد، یک جور سبز مغز پسته‌ای کم‌رنگ. گل‌های سفید ریز که با فاصله به شاخه‌ها و لابه‌لای برگ‌ها چسبیده بودند. گفت: «ببین چه گل کوچیکی داره.» توجهم را گرفت. دیدم. رو به گل گفتم: «آخ چقدر تو مظلومی.» بعد گفتم: «چقدر خجالتیه. کم‌رو ولی مغروره.» چیزی نگفت. نمی‌دانم فکر کرد من دیوانه‌ام. سکوتش از سر بی‌اعتنایی بود یا از سر ندانستن. همان موقع فکر کردم این از آن جاهایی‌ست که نمی‌فهمد حال من را.

بعدتر که پای ریموند نشسته بودیم و از سفر گفتم و از نگرانی‌ام. گفت من حال تو را می‌فهمم. همیشه هم می‌فهمیدم. نوشتن‌هات را وقتی فوران می‌کنی و می‌نویسی. حالت را امروز فهمیدم. بد بودی. توی اوجی گاهی و توی فرودی. امروز از صبح... راست می‌گفت صبح کرم زدن بهانه‌ام بود. خواب بد دیده بودم. خواب آن‌که نباید ببینم. خواب آن‌که دیگر کینه ندارم ازش. به ماه هم گفتم این شد چهار شب. این‌بار حلالیت می‌خواست نمی‌دانم سر چه بود. انگار سفری بود مذهبی. با زانو روی زمین راه می‌رفت و می‌گفت حلال کن. چندشم می‌شد. توی خواب حس لمس دست‌هاش را روی پوست پاهایم می‌فهمیدم. دامن خاکستری‌ام را پوشیده بودم. آن‌که همان سفر اول خریده بودم. می‌گفتم بهش: «تو حلالی حلالی از من مگر صد بار نگفتم. مگر ننوشتم. مگر نخواندی. چی می‌خواهی از جانم.» گریه می‌کردم. توی خواب دویده بودم طرف علی. انگار فقط علی می‌تواند کمکم کند. علی آرام بود. هیچ بهم نمی‌گفت که دیدی گفتم یا مثل این. نه مامان و نه بابا و نه حتا خودش.

خواب را برایش تعریف نکردم. فقط تلخ بودم. همین بود. همین قدر کافی بود که بفهمد. حالا هم دارم می‌نویسم شاید برای این‌که می‌دانم می‌خواند. تا ناگفته نباشد.

گفته بودم صدای داریوش چقدر مردانه است؟ و صدای مردانه چه خوب است؟

من امروز حال خوبی ندارم فارع از هوای خوب و باران نیمه‌شب و دم صبح، فارغ از روز خوب حقوق گرفتن و فارغ از همه‌ی چیزهای خوبی که دورم می‌گذرد، من هم مثل همه حال و روز خوبی ندارم. من مثل همه هستم. بله... من که فکر می‌کردم با همه فرق دارم در کمال خوش‌حالی فهمیده‌ام که مثل همه هستم. مثل همه و با همه غمگین می‌شوم. نامه‌ی مسعود باستانی به مهسا امرآبادی را می‌خوانم و فکر می‌کنم چقدر چشم من بوسیده شد این اواخر و چقدر برایم ساده و پیش‌پا افتاده بود چیزی که برای کسی توی زندان آن قدر عظیم است. یادم که به غنج زدن‌های دلم از عشق می‌افتد. ناراحت می‌شوم. من همین حالا ناراحتم فارغ از سفری که قرار است بروم، با هم برویم. فارغ از همه‌ی داستان‌های توی سرم. فارغ از فواره‌ای که دارد فوران می‌کند توی ذهنم از نوشتن و غریزه.

امروز دقت کردم چند روزی شده که رنگی نمی‌پوشم. یعنی روپوش جگری و شال سبز و شلوار قهوه‌ای و کانورس قرمز و شال زرد و نارنجی‌ام را با کانورس‌های سیز و لیمویی و لاک‌های رنگی ناخنم، همه را کنار گذاشته‌ام. حواسم هست که فکر می‌کنم باید خانم باشم. اما دلم نمی‌خواهد. دخترک درونم بهم می‌خندد. به عشقم به لحظه‌هام. بهم می‌گوید طبق شرایط رفتار کن، واقعی. خودت را، خلق و خویت را نگه‌دار، سفت بچسب. و من می‌دانم راست می‌گوید اما که رویم را برمی‌گردانم. سرم را با کارهام گرم می‌کنم. با داستان‌های بچه‌هام. با داستان‌های مجله با داستان‌های خودم و با داستان‌های دوست‌ها. این منم که دارم توی داستان غرق می‌شوم. توی قصه‌ها میان آدم‌هایی که هر کدام‌شان توی خیال من یک قیافه هستند. زن توی داستان آلیس مونرو توی خیال من لاعر است و جین فاق بلند می‌پوشد، مهندس داستان معین قد بلندی دارد و از آن مردهایی‌ست که باسن‌شان گوشت دارد جوان است و عینکی و وسواسی. ترنج مثل خاله مهوش است. شیک، تیره، چکمه‌های بلند، موهای صاف سیاه تا روی گردن و حرکاتش به غایت آرام است و آن‌قدر متین که فکر می‌کنی روی دور کند است. و میان حرکاتش لبخندهایی‌ست از روی ادب. ستی اما خودم است. چاق، چاق و کوتاه با دست و پاهای گوشت‌آلود. همش کنار پنجره است. انگار منتظر یک خبر خوب است. یا منتظر آن کسی که قرار است بیاید.

ساعت سه بعد از ظهر است. من شاید یک ساعت و نیم دیگر فرصت دارم که این‌جا بنشینم و توی این دنیایم باشم. دنیای این‌جایم... دلم داریوش می‌خواهد امروز با صدای مردانه‌اش بخواند اصلا می‌خواهم غم‌ام را بیشتر کند... دنیای این‌جای من از من دور است. خیلی دور است با وجود نشانه‌های گاه نزدیکی که دارم مثل همکار روبه‌رو، ولی باز غریبه‌ام. یعنی فضای لولیدن من نیست. انگار هر روز خودم را از دور ببینم که نقاب به صورتم در را باز می‌کنم. هرچند حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم شاید من بیشتر از هر کس دیگری خودم هستم یعنی هر چی به نظرم آمده بی‌مصلحت‌اندیشی گفته‌ام حتا به این قیمت که چند جفت چشم حیران بهم نگاه کنند. یادم هست روزهای اولی که آمده بودم، گودر هم بود و کلمه‌های نامناسب از دید یعضی‌ها زیاد می‌شنیدم و گه‌گاه می‌گفتم، بارها شده بود کلمه‌ای تا نوک زبانم بیاید و فرو بدمش اما بعد با خودم فکر کنم خودم نبودم.

امروز روز بدم بود. یادم باشد گوشی‌هایم را فردا حتما بیاورم. داریوش‌هایم را همه بریزم توی فلش و آن را هم بیاورم. یک خوراکی که دوست دارم مثل پاستیل یا آب‌نبات ترش هم بیاورم. اصلا برویم چندتا گلدان کوچک برای خودم بگیرم و بچینم این‌جا تا مدام آب‌شان بدهم. به‌شان برسم و گاهی خیره بشوم به پیچ و تاب برگ‌ها و خوش‌حال باشم از جوانه‌ای که در راه است. این جمله‌ی آخر هیچ هم شعار نبود. منظور همان جوانه‌های سبز کم‌رنگ و براق هستند که از میان یک ساقه سر می‌زنند و محکم و شاداب و سرحال‌اند.

تابلوی زنان دلمه‌پیچ

دیروز روز خوب و آرام و دوست‌داشتنی‌ام بود. از سوراخی که من به دیروز نگاه می‌کردم، زیبایی و آرامش بود و آدم‌هایی که همدیگر را دوست داشتند و همه چیز برایشان سپید و پاک و خوب بود. نشانه‌اش این‌که، خب کمی مسخره‌ است. نشانه‌اش این بود که من یک هو وسط مهمانی که میزبانش بودم می‌زدم زیر آواز و از پنجره آسمان را نگاه می‌کردم. نشانه‌اش این‌که شب خسته نبودم. نشانه‌ی دیگرش این‌که هر کسی را بوسیدم و باهاش دست دادم عیر از همیشه بود. چقدر دلم می‌خواست دریا بود و خوشحال می‌شد، امیدوار می‌شد. چقدر دخترک با این رتبه قبول شدنش، با موفق شدنش امید داد به‌مان. چقدر لاغر شدن و مدل موهای همکار باصراحتم خوب بود. میم بدون ریش کوچک زیر چانه‌اش مثل قدیم‌ترهایش شده بود. مثل همان روزهای اول غروب سه‌شنبه‌ها. روزهای اول یعنی تولد تازه. 

دیروز کلاریسای درونم مرا تحسین کرد. لابد چون صبر کردم و می‌دانستم که روز خوب ما هم می‌آید. حالا حواسم جمع است. خرابش نمی‌کنم. می‌دانم دلیل بیشتر آرامشم توی همان بی‌تابی دیشب بود. بی‌تابی برای لبخندهایی که آرامم می‌کند. لبخندهایی که با همان لحن مردانه‌اش می‌گوید که غصه نخورم و خیالم راحت باشد. همان اطمینانی که همیشه می‌خواستم و هیچ‌وقت نبود. همان که موقع بازی بیست و یک به پوشکین کمک می‌کند و با هم بانک می‌خوانند. یک طوری که فکر می‌کنی اگر همین حالا چشمت را ببندی و باز کنی همه چیز درست می‌شود. مثل دیروز که همه چیز برای من درست شد. موقع چیدن و پیچیدن دلمه‌ها احساس می‌کردم تصویری که توی کودکی از مادر و خاله‌ها و دخترخاله‌ها داشتم موقع پیچیدن دلمه، جلوی تصویری که دیروز ما داشتیم رنگ می‌بازد. بازآفرینی خاطره، بهتر از اصل.

می‌خواستم از بنفشه بگویم. باز هم نمی‌شود. برای بنفشه باید یک متن بی‌حاشیه بنویسم. برای بنفشه برای ح. برای علی... مدت‌هاست. نمی‌دانم چرا می‌خواهم قاطعاته تکلیفم را با آدم‌های دورم و توی نوشته روشن کنم. فکر می‌کنم قدرت تحلیلم فقط توی نوشتن است. 

صبح که آمده بود دنبالم، نزدیک پل رسالت بودیم که بهش گفتم نمی‌توانم بگویم. نگران شده بود. فکر کرده بود چه می‌خواهم بگویم. دستم روی ساعدش بود که گفتم نمی‌توانم حرف بزنم. گفتم من باید بنویسم. قدرت تحلیل و فکرم با نوشتن راه می‌افتد. احساسم را با نوشتن می‌توانم بگویم. توی نوشتن دروغ نمی‌توانم بگویم. فقط با نوشتن می‌توانم نشان بدهم که چقدر بی‌تاب شدم. بی‌تاب یعنی میانه‌ی خروجی بیایی هی دو سه خط بنویسی تا التهابت بخوابد. یخ بگذاری روی زخمت. آه‌های مکرر بکشی.

از این‌جا تا به بیرجند سه گداره

یک چیزی از صبح می‌خواستم بنویسم اما یادم نمی‌آید.
یک وقت‌هایی این‌جا، سر کار دلشوره می‌آید سراغم. تازگی دلشوره‌هام شده این‌که نکند حالم بد شود، ورقم برگردد. اسمش بیشتر وسواس است تا دلشوره. انگار هم به خاطر این اولین تجربه‌ی روانکاوی عمرم است. مدام یاد سریال این‌تریتمنت می‌افتم و احوالات آدم‌های توش. نیم ساعت، چهل و پنج دقیقه روانکاوی (که به گمانم خانم دکتر آن یک ربع را به خاطر داستان شیو که شنیده بود بهم هدیه داد. من دوست دارم این‌طور فکر کنم. یعنی فکر کنم لطف آدم‌ها به من ریشه‌اش داستان است. واقعا حالم بد است. نه؟) رسانده‌ام به جایی که مثل همین حالا تا وقت اضافه می‌آورم توی مجله، می‌نشینم پای وبلاگم. این وبلاگ شده رقیب خانم دکتر. یک متنی، یک داستان ترجمه دارد ویرایش فنی می‌شود که بیاید زیر دستم. توی همین فاصله دلشوره می‌آید سراغم. کولرها خاموش شده. پنجره را از ترس باد که همه‌ی سندها و پی‌یک و دوها را هوا نکند و همکارها غر نزنند بستم. همین است لعنتی. معتاد شده‌ام به هوای این روزها. پنجره را باز می‌کنم.

آها... متن ترجمه هم آمد. نامجو تو گوشم می‌خواند ای خمارکش مفلس شراب‌زده و من دلم می‌خواهد خمار و شراب‌زده باشم و مجنون و با پای برهنه بدوم توی یک دشت.

کار متن تمام شد. داستانی خوب با ترجمه‌ای بد که جادوی ویرایش هم بر آن کارگر نبود. از آن جنس داستان‌هایی که می‌دانی ناب‌اند و می‌خواهی جمله‌های خراش‌دار و ناسفته‌اش را کنار بزنی تا اصل قضیه‌اش را یک نفس، ودکا‌گون بالا بیندازی. نهار نرفتم. ماندم توی سکوت بالا و دست‌هایم را به هم ساییدم و دست‌آخر سر و شکل قابل قبولی پیدا کرد و گوهرش هم بالاخره از لابه‌لای چند برگ و شاخه معلوم شد.

نباید بین نوشتنم فاصله بیندازم. برایش فرستادم که «درست که نمی‌توانم راحت حرف بزنم اما که می‌توانم بنویسم.» می‌دانم به سه‌ شماره این‌جا را باز کرده و فکر کرده چیزی نوشتم. اما با خالی روبه‌رو شده. همین هم آدم را می‌اندازد توی چالش نوشتن. این و آن خانم دکتر که با چهل و پنج‌ دقیقه معتادم کرده به تحلیل، به شرلوک‌وار ذره‌بین گرفتن و بالا و پایین کردن روح و روانم. این و آن فرار بزرگ آن هراس بزرگ از نوشتن داستان، از ادامه دادن نیمه‌کاره‌ها. دلم می‌خواست کسی بود به سیاق قلم خودم می‌نوشت. یک شب تا صبح می‌زنان‌، همه‌ی قصه‌های نیمه‌کاره‌ام را برایش تعریف می‌کردم و می‌گفتم برو برای خودت، به نام و به کام خودت. فقط بالاغیرتا و جان عزیز‌ترین‌ات مکتوب‌شان کن.

حالا یادم افتاد. صبح که بیدار شدم وقتی می‌خواستم به تناسب هوا برای زیر مانتو چیزی انتخاب کنم زیرپوش نباتی را دیدم و دست کشیدم بهش و چیزی که می‌خواهم بنویسم آمد به سرم زد. رابطه‌ام با بنفشه یا که حس مبهم پختگی. 

دم عید بود با بنفشه رفتیم کوچه رفاهی و مهران و برلن. سر کوچه‌ی رفاهی آن مغازه‌ی همیشه‌ی لباسِ زیرِ  زنانه‌ فروسی یادم بود. و یاد سینه‌بندهای محکمی که می‌توانند سه سال عمر کنند و وحشیانه باهاشان رفتار کنی و دم نزنند. بنفشه به خانم پشت پیش‌خان گفت که آیا از آن زیرپوش‌ها دارند که دور آستین‌ها و پایین‌اش دالبر است و نخی است و بلند و تا زیر باسن می‌آید و من کنارش همه‌ی این‌ها را تصور می‌کردم، تابستانی گرم و من برهنه با یک‌تا از این زیرپوش‌ها، خنک و دلچسب. تا این‌که رو به من گفت: «مادربزرگم می‌پوشید.» و مادربزرگ بنفشه زنی بود از زن‌های داستانی من. گوشه‌ای از این زن را توی داستان ماه‌جان آورده بودم. زن مردی توده‌ای که شوهرش همیشه در زندان بوده و خودش پنج‌تا بچه به دندان و ... یک‌هو ماه جان جسم شد، عین شد. از فکر این‌که ماه‌جان قصه‌ی من از این زیرپوش‌ها می‌پوشید گریه‌ام گرفت. چرا؟ چرا این‌قدر زود می‌زنی زیر گریه زنیکه؟ چرا حرمت اشک را پایین می‌آوری؟ بیاه همین را به خانم دکتر بگو. بگو تا  لطف کند وازکتومی‌وار لوله‌های اشک چشم‌هایت را ببندد.

خسته‌ام. از بنفشه توی یک نشست دیگر خواهم گفت.

six love songs

پنجره باز است و باد می‌آید و نم بارانی که این روزها مثل معشوقی که آداب دلبری را درست بداند می‌بارد و عطش عاشقش را رفع می‌کند اما سیرابش نمی‌کند. توی بوف‌کور بود این تعبیر که لب‌های نیمه باز زنی که تازه بوسیده شده اما سیر نشده از بوسه. همه را گفتم که بگویم باران این روزها توی تهران، تهران عزیز ِ این روزها مهربان، مثل معجزه شده برای من. برای حال من. کفه‌ی دیگر ترازوی خوش‌بختی ما انگار دارد آرام پر می‌شود. شاید هم مثل همیشه در خوشحالی‌ها دارم بزرگ‌نمایی می‌کنم. دیشب که فهمیدم معین قبول می‌شود و بچه‌هام داستان‌های به آن پختگی و خوبی نوشتند آخر شب با خبر رتبه‌ی یک آنی‌تا با پوشکین بالا و پایین می‌پریدیم. دیگر سندرم درد کوفتی برایم مهم نبود. باید بگویم که از آمدن هاشمی هم خوشحال بودم وگرنه دروغ‌گوی احمقی جلوه می‌کنم.

برایش می‌نویسم که این هوا دارد من را می‌کشد. می‌گوید، خیلی وقت است می‌گوید که برویم خارج از شهر و دشت و کوه و کنار رودخانه. من کار دارم. من شده‌ام محافظه‌کار توی رابطه. من مراقبم. باید مراقب باشم. وقتی نخواهی چیزی خراب شود باید مراقب باشی. زیادی مراقب باشی خراب‌تر می‌شود. همین که کمی حواست باشد بس است. مثل آن گیاهی که عزادارش شدم. که زیاد آبش دادم و پلاسید و برگ‌هاش ریخت. مثل پاییز و یک هو بی برگ شد. گلدان خالی شد. جایش نباید خالی بماند که این طور هر روز صبح ببینم و غصه‌اش را بخورم.

امروز یکی که یک بار دیدمش و توی دلم جا کرد برایم نوشت که داستان صوت‌ربا را روی یک نیمکت با آن‌که دوستش دارد گوش داده‌اند و حالا این داستان رفته قاطی خاطره‌های عاشقانه. نه که ندید بدید باشم اما راستش همه‌ی صحنه را تصور کردم. دو تا سری که به هم نزدیک شده‌اند و دارند داستان می‌شنوند. توی آن لحظه می‌توانستم بلند بلند داد بزنم که دیگر شکایت از چاقی و کم‌پشتی موهایم و نرسیدن به رویاهام و تنهایی و حسادت‌ها و  نامردی‌های روزگار همه و همه پاک شدند. فکر کردم این لحظه لحظه‌ی خوب مردن است، لحظه‌ی خوب باسعادت مردن. شاید وقتی می‌گویند «شهادت» منظورشان همین حس است. وقتی یک کاری کنی که روی یکی دو نفر این طوری اثر کند. 

یکی یک جایی نوشته بود ( انگار علیبی بود هرچند شک دارم با نگاه از بالاش و نثر و نگاه سردش این را گفته باشد، حالا بعدتر می‌گردم و درست می‌کنم) جوگیری خوب است چون آدم جوگیر یک محدوده‌هایی را رد می‌کند که آدم خطی و محافظه‌کار تجربه نکرده و یک چیزی این طوری. برای من که همیشه جوگیر بودم و همیشه توی اکستریم‌پوینت‌های احساسی و همیشه هم خودم را بابتش سرزنش کردم، خیلی متن امیدوارکننده‌ی بود. بعد فکر کردم و به این رسیدم که توی زندگی فقط وقتی لذت بردم، لذت غایی و عالی که توی همین جو و اکستریم‌پوینت‌ها بودم. 
توی یک عشق آتشین. در بحر یک موسیقی یا فیلم یا کتاب، موقع جلسه‌های احساساتی با خانواده‌ام با علی، توی فرار، فرار از خانواده و ازدواج کردن، فرار از تهران و دوباره برگشتن آن‌طور حماسی. همه‌اش نقطه‌های دوست داشتنی زندگی‌ام بودند. حالا موقع نوشتن یک‌هو احضار می‌شود. دوستش دارم. حفظش می‌کنم. همین‌طور جوگیر باقی خواهم ماند.

ساکن جزیره‌ی نامسکون آرام

هیچ‌وقت تصویر خودم را نمی‌دیدم که صبح یک ظرف عذا و یک ظرف سالاد برای خودم آماده کنم و وقتی رسیدم سرکار بگذارمش توی یخچال آبدارخانه‌مان. اینی که می‌گویم دورترین چیزی بود که برای خودم متصور بودم. یعنی خودم را توی یک جزیره خالی از سکنه و با دامنی از برگ‌های نخل و تاپ‌لس می‌دیدم ولی این یکی را نه.

صبح خودم را برانداز کردم. شال سبز یشمی، مانتوی خاکی، شلوار کتان قهوه‌ای جوراب نیم‌ساق پاریزین رنگِ پا با یک کفش قهوه‌ای. از آن کفش‌هایی که روی پا یک بند می‌خورد و سه سانت پاشنه دارد. کفش‌های به قول خودم دوره‌ی پوارو. توی سریال پوارو پای همه‌ی زن‌ها از این کفش‌هاست. کلاسیک و شیک می‌شود اگر با دامن تَرک پشمی زیر زانو پوشیده شود. حتا با وجود این کفش‌ها، من یک زن کارمند بودم. همان ظرف عذا و جوراب‌های پاریزین کافی بود. 

گمانم من با این تصویر راضی باشم. از عمل‌کردم بیشتر راضی‌ام. دارم خوشه‌چینی می‌کنم. از هر چیز گل‌اش را می‌چینم. کارمندی اطمینان روز مبادا دارد. خیال راحت دارد. نظم در زندگی دارد. بودن در بطن جامعه دارد. این‌ها همه به درد نوشتن و موفقیت می‌خورد. بعد می‌نشینم پشت میزم. زیاد با بقیه‌ی همکارها قاطی حرف‌های روزمره نمی‌شوم. از دور نگاه‌شان می‌کنم. گوشی‌هایم مدام توی گوشم است. این بخش مال کار خلاقه است. چای سبز با طعم سیب مال آن بخش است. قهوه‌ی برزیلی هم. انگشتر دوربین عکاسی و ناخن‌های سبز یشمی هم. داستان نوشتن‌هایم سرکار. بچه‌هایم...

امان و آخ از بچه‌هایم. هم قدیمی هم جدید. دیدی مدام می‌خواهی وابسته نشوی و نمی‌توانی؟ این‌طوری‌ام. جمع کوچک‌مان را دوست دارم. توی حفره‌های مغزم می‌گردم ببینم چی مانده که نگفته باشم. نگران کم‌خوری و ضغف یکی‌شانم. نگران برای بی‌تابی و عشق به نوشتن یکی دیگرشان. نگرانم برای زندگی خصوصی یکی دیگر. برای استعداد همه‌شان نگرانم. از سرخوردگی‌شان توی این وانفسا نگرانم. گاهی قلبم برایشان تیر می‌کشد...

نامه‌اش الان رسید. نگران است از دیرکردن. می‌خواهم بهش بگویم این نامه‌هایی که من و تو برای هم می‌نویسیم نباید توش تکلف باشد. باید بدانیم که همدیگر را داریم. باید جوری بنویسیم که پاریس مال ما باشد. برای این‌طوری نوشتن اصلا نباید فکر دیر شدن و زود بودن بکنی. اصلا نباید فکر طرف مقابلت را بکنی. همه‌ی این‌ها را می‌گویم و یک چیزی می‌ماند...

من خوش‌بختم و خوش‌حال. حتا اگر به نظر ابلهانه بیاید. حتا اگر از آسمان بلا ببارد. خوش‌بختی و خوش‌حالی و ذوق من مثل یک تاج است روی سرم. نمی‌خواهم با کسی که لایقش نیست تقسیم‌اش کنم. آدم‌ها را مثل مهره می‌چینم روبه‌رویم. بله من توی این بخش سخت‌گیرم و نگاه ابزاری دارم به آدم‌ها. دیگر وقتی ندارم که آزمون و خطا کنم. هر کی لیاقتس بیشتر بود. تاج را می‌گذارم بر سرش و با شمشیرم روی شانه‌اش رد می‌اندازم. بعد او هم خوش‌یختی و خوش‌حالی و آرامش را با من تجربه خواهد کرد. من هنوز وام‌دار قصه‌هام. قصه‌ها توی زندگی من بازسازی می‌ّشوند.

Who stole your heart

آن‌طور نوشتن اصلا سخت نیست اما گاهی این‌طور نوشتن سخت می‌شود. شاید الان نشود «این» و «آن» را تعریف کرد ولی بشود فرض کرد که «آن‌» به یک ایده‌ی مرکزی مرتبط است اما «این» همین‌طوری لاس‌زنان با کلمه‌ها می‌رود جلو. سخت نبودن «آن» یعنی موقع نوشتنش فقط باید فکر کنی و فکر کنی و برسی به فهماندن ایده و خوشحال دست‌هایت را به هم بکوبی و مثل یک نظریه‌پرداز نوشته‌ات را بالا و پایین کنی و بعد دگمه‌ی پابلیش و خلاص. «این»، آخ امان از «آین» که بگیر و نگیر دارد مثل شعر می‌ماند کش تنبانش گاهی از دستت درمی‌رود و تمام کلمه‌هایی که با آواز و لحن و واج و هزار کوفت دیگر توی غریزه حل کردی و پاشیدی روی صفحه هم با آن کش درمی‌رود.

ما می‌نشینیم خودمان را دل‌داری می‌دهیم. ما با آن طور نوشتن تصورات‌مان را از هوش و ایده و خیلی چیزهای دیگر می‌گسترانیم، سفره می‌کنیم و خلقی را سیر می‌کنیم، اما پاریس هیچ‌گاه مال ما نخواهد شد.

بازار رنگارنگ و خوش‌نقش و نگار آن‌طور نوشتن خوب است. فریادها برای فروش «جنس» زیر گذرش می‌پیچد. مثل یک‌شنبه بازار لندن. مثل آن کیف پول چرمی که با بندش دور گردنم آویزان بود. مثل آن دو مجسمه‌ی بالرین سربی سنگین که پایه‌های چوبی داشتند. اما فقط همین.

شده وقت‌هایی این‌طور که نوشتی بخواهی توی گلدان بکاریش. پیش خودت پشت پنجره‌ات که روی بالاترین طبقه‌ی آپارتمانی ست بالای یک تپه. جایی که نزدیک‌ترین باشد به آسمان. بعد این‌طور را که می‌دانی تنها بذرش پیش خودت است آن‌قدر یگانه آن قدر تنها و آن‌قدر ناب. بازاری نیست. حرف بزرگی هم نمی‌زند. فقط دارد توی گلدان به زندگی ساده و آرام خودش ادامه می‌دهد و  همیشه این‌طور باقی می‌ماند. این‌طور یک باره شگفت‌زده‌ات نمی‌کند. مثل وید می‌ماند. باهاش راه که بروی به قدم‌هاش و ریتمش که آشنا بشوی ازش لذت می‌بری. قبول می‌کنی که صاحب اول و آخرش خودتی و آن‌ها که این‌طوری خواندن مست و نئشه‌شان می‌کند. آن‌ها که از خواندن چیز دیگری می‌خواهند.

رمادی برای من این‌طوری است، تاریخ بیهقی برای من این‌طوری است. سرش پایین است. موقع کنارش راه رفتن باید حواست جمع باشد از هیچ جایی نپری. اصلا این‌طوری نوشتن رج زدن و پریدن برنمی‌دارد. آن طوری که می‌نویسی می‌توانی مقدمه را ول کنی موخره را هم و وسطش را بخوانی که دارد ایده‌ی درخشانش را تشریح می‌کند. اما این‌طوری هیچ وقت بهت نمی‌گوید کجای متن حرفش خوابیده اصلا برای هر کی یک پاریس توی متن خوابیده. نوشته‌های این‌طوری را نمی‌شود برید و تکه‌ای از آن را چسباند به دیوار. این‌طوری نوشتن قبل و بعد دارد. حس و حال می‌دهد. پ از آن این‌طوری‌نویس‌ها بود. فقط یک ایراد بزرگ داشت که می‌خواست این‌طوری‌نویسی چیزی بهش بدهد. یادش نبود که بازار مال آن‌طوری‌نویس‌هاست. و این‌طوری‌نویس‌ها آن‌هایی هستند که از سه راه منوچهری و میدان فردوسی که رد می‌شوند سرگشته و حیران، اصلا مردان دسته‌پول به دست را نمی‌بینند. چشم‌هایشان انگشترهای عقیق را می‌بیند و صندوقچه‌های قدیمی و قالی‌های اصیل را.

خیلی وقت است دلم این‌طوری‌نوشتن می‌خواهد. که با این که حالا توی گوشم می‌خواند خودم را رها کنم و بنویسم. توی خودم غوطه بروم و باز برگردم نفس بگیرم. بعد با هر کلمه که می‌نویسم با هر حرف اشک بریزم. اشکی که مال غم نباشد لزوما اشکی که باید همراi هر کلمه بیاید از شکوه نوشتن بیاید از اتفاق خوبی که دارد توی دلم می‌افتد و می‌چرخد و می‌گردد تا می‌رسد به نوک ناخن‌های نامرتب‌ام و کلیدها را فشار می‌دهد. دلم می‌خواست با نوشتن‌ام هم‌راه پرواز هم بود. مثل همان کودکستان قاطی بچه‌های خارجی و فریاد «paper» و تنهایی‌ام موقع نقاشی کردن پشت آن میزهای رنگی کوچک و بغل کردن نقاشی‌ام تا اگر پرواز کردم با من باشد.  این‌طور نوشتنی که هیچ وقت از یادم نرود. زندگی باشد، من باشم و نوشتن، این‌طور نوشتن.