تردید 2

کاش این تردید نبود. آن‌گاه که فکر می‌کردم دیگر با نویس‌ش یکی شده‌ام و حلاوت نزدیکی با او را چشیده‌ام و دیگر گریزی از او ندارم هیچ‌گاه تصور این تردید را نمی‌کردم. شاید کیفیت عشق چنین است. یعنی هنگامی که اولین بار به وصال می‌رسی گویی تازه صحرای خشکی را می‌مانی که عطش دارد. کمی بعد شک می‌کنی. به بودن به بودن‌اش به کیفیت ارتباط به عشق و ناگاه تمامی مفاهیم عمیق زندگی رنگ می‌بازند.

داستان، ساختن یک زندگی‌است، به موازات زندگی خود. ماجراهایی از این پوسته زندگی به آن دیگری ترشح می‌کنند، اما هرکدام هویت مستقل خود را دارند. حتا ساده‌ترین اتفاقات زندگی آن‌قدر با اهمیت هستند تا برای یک داستان مواد اولیه باشند. آن‌چه مهم است سمت و سوی نگاه کردن به اتفاقات است. این‌جاست که آن گوهر یک دانه‌ی وجود مولف به کار می‌آید. به این معنی که اهمیت دید و نگاه مولف و منظری که پیش چشمان دیگر می‌گشاید، رمز جاودانگی آن قطعه از زندگی است. مانند ملودی‌های موسیقی. ضرب‌آهنگ. سکوت. مدت. حس نشاطی که به رقص وامی‌داردت. یا غمی که دیدگان را نم‌ناک می‌کند.

آن‌چه اصل است از دیده پنهان‌است. خلاف این امر نیز صادق است. آن‌چه از نظر پنهان است اصل است. لایه برداری از متن به اصل می‌رساندمان. آبشار زیبایی که پشنگ‌های خنک اب را در یک ظهر تابستان به صورت‌ام می پاشد، مرا به سوی خود می خواند. پرده‌های سیال و ریزان آب را که کنار می زنم ورای آن به غاری می رسم، رازآلود به افسانه‌ی هزار و یک شب که فکر می‌کنم، ان قدر جلو می روم تا دفینه‌ای بیابم یا دست کم شاهزاده‌ای، آن که من می خواهم. در تمام داستان‌ها دنبال دفینه‌ی خود هستیم. به دنبال گم‌کرده‌مان. آن که پنهان است.

این سرآغاز تردید است. تردیدی که سست‌پایمان می‌کند.

 

 

تردید 1

.این آغاز هم مثل صد آغاز دیگر زندگی‌است. مانند خود زندگی...نیمه‌تمام می‌ماند. می‌دانم