the final project

گاهی فکر می‌کنم این‌جا در سکوت و تنهایی‌ام. جزیره‌ی نامسکون‌ام است. قایق آذر گاهی پهلو می‌گیرد و نیلوفر دستی تکان می‌دهد از دور. بقیه‌اش مال خودم است. مثل یک سلول انفرادی. سلولی که آزارم نمی‌دهد که آرامم می‌کند. نهایت مواجهه با خودم است. خودم بی‌تقش نویسنده، مادر، زن تنها، شاغل یا هر چه. مثل سنگ قبری که خیره می‌شوی بهش و فکر می‌کنی آن زیر کی خوابیده.  

دارم کم‌کم می‌رسم به نقطه. نقطه‌های زندگی‌ام را دوست دارم. باهاشان یک داستان آمریکایی خوب می‌شود نوشت. تمام آناتش توی ذهنم است. یکی‌اش توی ماشین، همین ماشین، همان ماشین، با گلدان و سه‌تا بامبوی توش که داستان خودش را دارد، با کیس کامپیوتر که هنوز همان ویندوز ایکس‌پی‌اش را دارد، و بعضی اسباب باقی‌مانده و عزیزی که خواسته بودم خودم ببرم‌شان با پوشکین، جاده‌ی بابل به آمل بود، کمربندی، وانت اثاث خیلی عقب‌تر از ما بود سر یک دوربرگردان، یک تریلی و دو ماشین دیگر . فرمانی که در سرعت صد داشت از دستم خارج می‌شد و می‌رفت و مرگی که سایه‌اش روی سرمان افتاد و رد شد، رد کردم. ولی آن لحظه «آن» نبود. آن در نگاهی بود که به پوشکین انداختم و دیدم که هیچ دختربچه نیست دیگر، که به خودم آمدم بیشتر اثاثیه را او جمع کرده و آن قدر یارم بوده که بهش تکیه کردم. از آن روز شد دوستم. دوستی که ریزترین حرف‌هایم را شنید. شد آدمِ مادرش. آنِ بعد چهارشنبه‌ی سی آذر سال 90 بود. شب تولدم بود. پوشکین آنفولانزا گرفته بود که آن وقت من نمی‌دانستم یک گونه‌ی این آنفولانزا به شبکه‌ی عصبی و مغز حمله می‌کند. عصر توی خیابان دستش را گرفته بودم و تصویر کلیشه شده اما واقعی خودم و دختربچه‌ی لباس مدرسه پوشیده‌ای را ساخته بودم که توی سرما از این بیمارستان به آن دکتر و دست آخر با دستور ام.آر.آی می‌آید خانه. لحظه‌ای که توی خیابان‌ها تنها و سرگردان و بی‌کس بودم و به یک بیماری لاعلاج فکر می‌کردم هم، آن بود. آنی که بعدها خیلی چیزها ساخت. یک نقطه هم بود توی قبرستان ظهیرالدوله سرخاک فروغ و تصویر من با کفش‌های قرمز که از بالای سر قبرها پرسه‌زنان رد می‌شدم و چیزی داشت اتفاق می‌افتاد. یک چیز بزرگ مثل یک بهمن با همان قدرت تخریب. «آن» دیگر مال همین دو روز قبل بود که به پیرمرد پریدم.

حالا این نقطه از زندگی شده مثل روان‌نویسی ساکن که روی کاغذ بگذاری و فکر کنی و فکر کنی. نقطه هی پررنگ‌تر می‌شود و جوهر پس داده و دایره بزرگ‌تر می‌شود. نمی‌ترسم. همه چیز روان و سیال است. می‌روم به سمت او. با آغوش باز. می‌پذیرمش و خودم را جا می‌دهم توی بازوانش. همین است. جایی که مال من است.

The SCAR Project