تنم درد می‌کند. مهم نیست. امسال از هرچه بد است استقبال می‌کنم. از آن دشمنی که دارد تظاهر می‌شود. فامیلی که ننگ است. غروری که لگدمال شده. می‌روم و قلمم را با خودم می‌برم. همه چیز را توی گوشش زمزمه می‌کنم و او می‌نویسد.

دیگر هیچ چیز برایم باقی نمانده. سقف و پناه و عشق و وطن و مال همه همین زاده سر قلم است و بس.

در این‌جا هم تخته