تنم درد میکند. مهم نیست. امسال از هرچه بد است استقبال میکنم. از آن دشمنی که دارد تظاهر میشود. فامیلی که ننگ است. غروری که لگدمال شده. میروم و قلمم را با خودم میبرم. همه چیز را توی گوشش زمزمه میکنم و او مینویسد.
دیگر هیچ چیز برایم باقی نمانده. سقف و پناه و عشق و وطن و مال همه همین زاده سر قلم است و بس.
در اینجا هم تخته
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آبان ۱۳۹۳ ساعت 14:43 توسط ایو
|
این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.