گفته بودم صدای داریوش چقدر مردانه است؟ و صدای مردانه چه خوب است؟

من امروز حال خوبی ندارم فارع از هوای خوب و باران نیمه‌شب و دم صبح، فارغ از روز خوب حقوق گرفتن و فارغ از همه‌ی چیزهای خوبی که دورم می‌گذرد، من هم مثل همه حال و روز خوبی ندارم. من مثل همه هستم. بله... من که فکر می‌کردم با همه فرق دارم در کمال خوش‌حالی فهمیده‌ام که مثل همه هستم. مثل همه و با همه غمگین می‌شوم. نامه‌ی مسعود باستانی به مهسا امرآبادی را می‌خوانم و فکر می‌کنم چقدر چشم من بوسیده شد این اواخر و چقدر برایم ساده و پیش‌پا افتاده بود چیزی که برای کسی توی زندان آن قدر عظیم است. یادم که به غنج زدن‌های دلم از عشق می‌افتد. ناراحت می‌شوم. من همین حالا ناراحتم فارغ از سفری که قرار است بروم، با هم برویم. فارغ از همه‌ی داستان‌های توی سرم. فارغ از فواره‌ای که دارد فوران می‌کند توی ذهنم از نوشتن و غریزه.

امروز دقت کردم چند روزی شده که رنگی نمی‌پوشم. یعنی روپوش جگری و شال سبز و شلوار قهوه‌ای و کانورس قرمز و شال زرد و نارنجی‌ام را با کانورس‌های سیز و لیمویی و لاک‌های رنگی ناخنم، همه را کنار گذاشته‌ام. حواسم هست که فکر می‌کنم باید خانم باشم. اما دلم نمی‌خواهد. دخترک درونم بهم می‌خندد. به عشقم به لحظه‌هام. بهم می‌گوید طبق شرایط رفتار کن، واقعی. خودت را، خلق و خویت را نگه‌دار، سفت بچسب. و من می‌دانم راست می‌گوید اما که رویم را برمی‌گردانم. سرم را با کارهام گرم می‌کنم. با داستان‌های بچه‌هام. با داستان‌های مجله با داستان‌های خودم و با داستان‌های دوست‌ها. این منم که دارم توی داستان غرق می‌شوم. توی قصه‌ها میان آدم‌هایی که هر کدام‌شان توی خیال من یک قیافه هستند. زن توی داستان آلیس مونرو توی خیال من لاعر است و جین فاق بلند می‌پوشد، مهندس داستان معین قد بلندی دارد و از آن مردهایی‌ست که باسن‌شان گوشت دارد جوان است و عینکی و وسواسی. ترنج مثل خاله مهوش است. شیک، تیره، چکمه‌های بلند، موهای صاف سیاه تا روی گردن و حرکاتش به غایت آرام است و آن‌قدر متین که فکر می‌کنی روی دور کند است. و میان حرکاتش لبخندهایی‌ست از روی ادب. ستی اما خودم است. چاق، چاق و کوتاه با دست و پاهای گوشت‌آلود. همش کنار پنجره است. انگار منتظر یک خبر خوب است. یا منتظر آن کسی که قرار است بیاید.

ساعت سه بعد از ظهر است. من شاید یک ساعت و نیم دیگر فرصت دارم که این‌جا بنشینم و توی این دنیایم باشم. دنیای این‌جایم... دلم داریوش می‌خواهد امروز با صدای مردانه‌اش بخواند اصلا می‌خواهم غم‌ام را بیشتر کند... دنیای این‌جای من از من دور است. خیلی دور است با وجود نشانه‌های گاه نزدیکی که دارم مثل همکار روبه‌رو، ولی باز غریبه‌ام. یعنی فضای لولیدن من نیست. انگار هر روز خودم را از دور ببینم که نقاب به صورتم در را باز می‌کنم. هرچند حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم شاید من بیشتر از هر کس دیگری خودم هستم یعنی هر چی به نظرم آمده بی‌مصلحت‌اندیشی گفته‌ام حتا به این قیمت که چند جفت چشم حیران بهم نگاه کنند. یادم هست روزهای اولی که آمده بودم، گودر هم بود و کلمه‌های نامناسب از دید یعضی‌ها زیاد می‌شنیدم و گه‌گاه می‌گفتم، بارها شده بود کلمه‌ای تا نوک زبانم بیاید و فرو بدمش اما بعد با خودم فکر کنم خودم نبودم.

امروز روز بدم بود. یادم باشد گوشی‌هایم را فردا حتما بیاورم. داریوش‌هایم را همه بریزم توی فلش و آن را هم بیاورم. یک خوراکی که دوست دارم مثل پاستیل یا آب‌نبات ترش هم بیاورم. اصلا برویم چندتا گلدان کوچک برای خودم بگیرم و بچینم این‌جا تا مدام آب‌شان بدهم. به‌شان برسم و گاهی خیره بشوم به پیچ و تاب برگ‌ها و خوش‌حال باشم از جوانه‌ای که در راه است. این جمله‌ی آخر هیچ هم شعار نبود. منظور همان جوانه‌های سبز کم‌رنگ و براق هستند که از میان یک ساقه سر می‌زنند و محکم و شاداب و سرحال‌اند.

تابلوی زنان دلمه‌پیچ

دیروز روز خوب و آرام و دوست‌داشتنی‌ام بود. از سوراخی که من به دیروز نگاه می‌کردم، زیبایی و آرامش بود و آدم‌هایی که همدیگر را دوست داشتند و همه چیز برایشان سپید و پاک و خوب بود. نشانه‌اش این‌که، خب کمی مسخره‌ است. نشانه‌اش این بود که من یک هو وسط مهمانی که میزبانش بودم می‌زدم زیر آواز و از پنجره آسمان را نگاه می‌کردم. نشانه‌اش این‌که شب خسته نبودم. نشانه‌ی دیگرش این‌که هر کسی را بوسیدم و باهاش دست دادم عیر از همیشه بود. چقدر دلم می‌خواست دریا بود و خوشحال می‌شد، امیدوار می‌شد. چقدر دخترک با این رتبه قبول شدنش، با موفق شدنش امید داد به‌مان. چقدر لاغر شدن و مدل موهای همکار باصراحتم خوب بود. میم بدون ریش کوچک زیر چانه‌اش مثل قدیم‌ترهایش شده بود. مثل همان روزهای اول غروب سه‌شنبه‌ها. روزهای اول یعنی تولد تازه. 

دیروز کلاریسای درونم مرا تحسین کرد. لابد چون صبر کردم و می‌دانستم که روز خوب ما هم می‌آید. حالا حواسم جمع است. خرابش نمی‌کنم. می‌دانم دلیل بیشتر آرامشم توی همان بی‌تابی دیشب بود. بی‌تابی برای لبخندهایی که آرامم می‌کند. لبخندهایی که با همان لحن مردانه‌اش می‌گوید که غصه نخورم و خیالم راحت باشد. همان اطمینانی که همیشه می‌خواستم و هیچ‌وقت نبود. همان که موقع بازی بیست و یک به پوشکین کمک می‌کند و با هم بانک می‌خوانند. یک طوری که فکر می‌کنی اگر همین حالا چشمت را ببندی و باز کنی همه چیز درست می‌شود. مثل دیروز که همه چیز برای من درست شد. موقع چیدن و پیچیدن دلمه‌ها احساس می‌کردم تصویری که توی کودکی از مادر و خاله‌ها و دخترخاله‌ها داشتم موقع پیچیدن دلمه، جلوی تصویری که دیروز ما داشتیم رنگ می‌بازد. بازآفرینی خاطره، بهتر از اصل.

می‌خواستم از بنفشه بگویم. باز هم نمی‌شود. برای بنفشه باید یک متن بی‌حاشیه بنویسم. برای بنفشه برای ح. برای علی... مدت‌هاست. نمی‌دانم چرا می‌خواهم قاطعاته تکلیفم را با آدم‌های دورم و توی نوشته روشن کنم. فکر می‌کنم قدرت تحلیلم فقط توی نوشتن است. 

صبح که آمده بود دنبالم، نزدیک پل رسالت بودیم که بهش گفتم نمی‌توانم بگویم. نگران شده بود. فکر کرده بود چه می‌خواهم بگویم. دستم روی ساعدش بود که گفتم نمی‌توانم حرف بزنم. گفتم من باید بنویسم. قدرت تحلیل و فکرم با نوشتن راه می‌افتد. احساسم را با نوشتن می‌توانم بگویم. توی نوشتن دروغ نمی‌توانم بگویم. فقط با نوشتن می‌توانم نشان بدهم که چقدر بی‌تاب شدم. بی‌تاب یعنی میانه‌ی خروجی بیایی هی دو سه خط بنویسی تا التهابت بخوابد. یخ بگذاری روی زخمت. آه‌های مکرر بکشی.

از این‌جا تا به بیرجند سه گداره

یک چیزی از صبح می‌خواستم بنویسم اما یادم نمی‌آید.
یک وقت‌هایی این‌جا، سر کار دلشوره می‌آید سراغم. تازگی دلشوره‌هام شده این‌که نکند حالم بد شود، ورقم برگردد. اسمش بیشتر وسواس است تا دلشوره. انگار هم به خاطر این اولین تجربه‌ی روانکاوی عمرم است. مدام یاد سریال این‌تریتمنت می‌افتم و احوالات آدم‌های توش. نیم ساعت، چهل و پنج دقیقه روانکاوی (که به گمانم خانم دکتر آن یک ربع را به خاطر داستان شیو که شنیده بود بهم هدیه داد. من دوست دارم این‌طور فکر کنم. یعنی فکر کنم لطف آدم‌ها به من ریشه‌اش داستان است. واقعا حالم بد است. نه؟) رسانده‌ام به جایی که مثل همین حالا تا وقت اضافه می‌آورم توی مجله، می‌نشینم پای وبلاگم. این وبلاگ شده رقیب خانم دکتر. یک متنی، یک داستان ترجمه دارد ویرایش فنی می‌شود که بیاید زیر دستم. توی همین فاصله دلشوره می‌آید سراغم. کولرها خاموش شده. پنجره را از ترس باد که همه‌ی سندها و پی‌یک و دوها را هوا نکند و همکارها غر نزنند بستم. همین است لعنتی. معتاد شده‌ام به هوای این روزها. پنجره را باز می‌کنم.

آها... متن ترجمه هم آمد. نامجو تو گوشم می‌خواند ای خمارکش مفلس شراب‌زده و من دلم می‌خواهد خمار و شراب‌زده باشم و مجنون و با پای برهنه بدوم توی یک دشت.

کار متن تمام شد. داستانی خوب با ترجمه‌ای بد که جادوی ویرایش هم بر آن کارگر نبود. از آن جنس داستان‌هایی که می‌دانی ناب‌اند و می‌خواهی جمله‌های خراش‌دار و ناسفته‌اش را کنار بزنی تا اصل قضیه‌اش را یک نفس، ودکا‌گون بالا بیندازی. نهار نرفتم. ماندم توی سکوت بالا و دست‌هایم را به هم ساییدم و دست‌آخر سر و شکل قابل قبولی پیدا کرد و گوهرش هم بالاخره از لابه‌لای چند برگ و شاخه معلوم شد.

نباید بین نوشتنم فاصله بیندازم. برایش فرستادم که «درست که نمی‌توانم راحت حرف بزنم اما که می‌توانم بنویسم.» می‌دانم به سه‌ شماره این‌جا را باز کرده و فکر کرده چیزی نوشتم. اما با خالی روبه‌رو شده. همین هم آدم را می‌اندازد توی چالش نوشتن. این و آن خانم دکتر که با چهل و پنج‌ دقیقه معتادم کرده به تحلیل، به شرلوک‌وار ذره‌بین گرفتن و بالا و پایین کردن روح و روانم. این و آن فرار بزرگ آن هراس بزرگ از نوشتن داستان، از ادامه دادن نیمه‌کاره‌ها. دلم می‌خواست کسی بود به سیاق قلم خودم می‌نوشت. یک شب تا صبح می‌زنان‌، همه‌ی قصه‌های نیمه‌کاره‌ام را برایش تعریف می‌کردم و می‌گفتم برو برای خودت، به نام و به کام خودت. فقط بالاغیرتا و جان عزیز‌ترین‌ات مکتوب‌شان کن.

حالا یادم افتاد. صبح که بیدار شدم وقتی می‌خواستم به تناسب هوا برای زیر مانتو چیزی انتخاب کنم زیرپوش نباتی را دیدم و دست کشیدم بهش و چیزی که می‌خواهم بنویسم آمد به سرم زد. رابطه‌ام با بنفشه یا که حس مبهم پختگی. 

دم عید بود با بنفشه رفتیم کوچه رفاهی و مهران و برلن. سر کوچه‌ی رفاهی آن مغازه‌ی همیشه‌ی لباسِ زیرِ  زنانه‌ فروسی یادم بود. و یاد سینه‌بندهای محکمی که می‌توانند سه سال عمر کنند و وحشیانه باهاشان رفتار کنی و دم نزنند. بنفشه به خانم پشت پیش‌خان گفت که آیا از آن زیرپوش‌ها دارند که دور آستین‌ها و پایین‌اش دالبر است و نخی است و بلند و تا زیر باسن می‌آید و من کنارش همه‌ی این‌ها را تصور می‌کردم، تابستانی گرم و من برهنه با یک‌تا از این زیرپوش‌ها، خنک و دلچسب. تا این‌که رو به من گفت: «مادربزرگم می‌پوشید.» و مادربزرگ بنفشه زنی بود از زن‌های داستانی من. گوشه‌ای از این زن را توی داستان ماه‌جان آورده بودم. زن مردی توده‌ای که شوهرش همیشه در زندان بوده و خودش پنج‌تا بچه به دندان و ... یک‌هو ماه جان جسم شد، عین شد. از فکر این‌که ماه‌جان قصه‌ی من از این زیرپوش‌ها می‌پوشید گریه‌ام گرفت. چرا؟ چرا این‌قدر زود می‌زنی زیر گریه زنیکه؟ چرا حرمت اشک را پایین می‌آوری؟ بیاه همین را به خانم دکتر بگو. بگو تا  لطف کند وازکتومی‌وار لوله‌های اشک چشم‌هایت را ببندد.

خسته‌ام. از بنفشه توی یک نشست دیگر خواهم گفت.

six love songs

پنجره باز است و باد می‌آید و نم بارانی که این روزها مثل معشوقی که آداب دلبری را درست بداند می‌بارد و عطش عاشقش را رفع می‌کند اما سیرابش نمی‌کند. توی بوف‌کور بود این تعبیر که لب‌های نیمه باز زنی که تازه بوسیده شده اما سیر نشده از بوسه. همه را گفتم که بگویم باران این روزها توی تهران، تهران عزیز ِ این روزها مهربان، مثل معجزه شده برای من. برای حال من. کفه‌ی دیگر ترازوی خوش‌بختی ما انگار دارد آرام پر می‌شود. شاید هم مثل همیشه در خوشحالی‌ها دارم بزرگ‌نمایی می‌کنم. دیشب که فهمیدم معین قبول می‌شود و بچه‌هام داستان‌های به آن پختگی و خوبی نوشتند آخر شب با خبر رتبه‌ی یک آنی‌تا با پوشکین بالا و پایین می‌پریدیم. دیگر سندرم درد کوفتی برایم مهم نبود. باید بگویم که از آمدن هاشمی هم خوشحال بودم وگرنه دروغ‌گوی احمقی جلوه می‌کنم.

برایش می‌نویسم که این هوا دارد من را می‌کشد. می‌گوید، خیلی وقت است می‌گوید که برویم خارج از شهر و دشت و کوه و کنار رودخانه. من کار دارم. من شده‌ام محافظه‌کار توی رابطه. من مراقبم. باید مراقب باشم. وقتی نخواهی چیزی خراب شود باید مراقب باشی. زیادی مراقب باشی خراب‌تر می‌شود. همین که کمی حواست باشد بس است. مثل آن گیاهی که عزادارش شدم. که زیاد آبش دادم و پلاسید و برگ‌هاش ریخت. مثل پاییز و یک هو بی برگ شد. گلدان خالی شد. جایش نباید خالی بماند که این طور هر روز صبح ببینم و غصه‌اش را بخورم.

امروز یکی که یک بار دیدمش و توی دلم جا کرد برایم نوشت که داستان صوت‌ربا را روی یک نیمکت با آن‌که دوستش دارد گوش داده‌اند و حالا این داستان رفته قاطی خاطره‌های عاشقانه. نه که ندید بدید باشم اما راستش همه‌ی صحنه را تصور کردم. دو تا سری که به هم نزدیک شده‌اند و دارند داستان می‌شنوند. توی آن لحظه می‌توانستم بلند بلند داد بزنم که دیگر شکایت از چاقی و کم‌پشتی موهایم و نرسیدن به رویاهام و تنهایی و حسادت‌ها و  نامردی‌های روزگار همه و همه پاک شدند. فکر کردم این لحظه لحظه‌ی خوب مردن است، لحظه‌ی خوب باسعادت مردن. شاید وقتی می‌گویند «شهادت» منظورشان همین حس است. وقتی یک کاری کنی که روی یکی دو نفر این طوری اثر کند. 

یکی یک جایی نوشته بود ( انگار علیبی بود هرچند شک دارم با نگاه از بالاش و نثر و نگاه سردش این را گفته باشد، حالا بعدتر می‌گردم و درست می‌کنم) جوگیری خوب است چون آدم جوگیر یک محدوده‌هایی را رد می‌کند که آدم خطی و محافظه‌کار تجربه نکرده و یک چیزی این طوری. برای من که همیشه جوگیر بودم و همیشه توی اکستریم‌پوینت‌های احساسی و همیشه هم خودم را بابتش سرزنش کردم، خیلی متن امیدوارکننده‌ی بود. بعد فکر کردم و به این رسیدم که توی زندگی فقط وقتی لذت بردم، لذت غایی و عالی که توی همین جو و اکستریم‌پوینت‌ها بودم. 
توی یک عشق آتشین. در بحر یک موسیقی یا فیلم یا کتاب، موقع جلسه‌های احساساتی با خانواده‌ام با علی، توی فرار، فرار از خانواده و ازدواج کردن، فرار از تهران و دوباره برگشتن آن‌طور حماسی. همه‌اش نقطه‌های دوست داشتنی زندگی‌ام بودند. حالا موقع نوشتن یک‌هو احضار می‌شود. دوستش دارم. حفظش می‌کنم. همین‌طور جوگیر باقی خواهم ماند.

ساکن جزیره‌ی نامسکون آرام

هیچ‌وقت تصویر خودم را نمی‌دیدم که صبح یک ظرف عذا و یک ظرف سالاد برای خودم آماده کنم و وقتی رسیدم سرکار بگذارمش توی یخچال آبدارخانه‌مان. اینی که می‌گویم دورترین چیزی بود که برای خودم متصور بودم. یعنی خودم را توی یک جزیره خالی از سکنه و با دامنی از برگ‌های نخل و تاپ‌لس می‌دیدم ولی این یکی را نه.

صبح خودم را برانداز کردم. شال سبز یشمی، مانتوی خاکی، شلوار کتان قهوه‌ای جوراب نیم‌ساق پاریزین رنگِ پا با یک کفش قهوه‌ای. از آن کفش‌هایی که روی پا یک بند می‌خورد و سه سانت پاشنه دارد. کفش‌های به قول خودم دوره‌ی پوارو. توی سریال پوارو پای همه‌ی زن‌ها از این کفش‌هاست. کلاسیک و شیک می‌شود اگر با دامن تَرک پشمی زیر زانو پوشیده شود. حتا با وجود این کفش‌ها، من یک زن کارمند بودم. همان ظرف عذا و جوراب‌های پاریزین کافی بود. 

گمانم من با این تصویر راضی باشم. از عمل‌کردم بیشتر راضی‌ام. دارم خوشه‌چینی می‌کنم. از هر چیز گل‌اش را می‌چینم. کارمندی اطمینان روز مبادا دارد. خیال راحت دارد. نظم در زندگی دارد. بودن در بطن جامعه دارد. این‌ها همه به درد نوشتن و موفقیت می‌خورد. بعد می‌نشینم پشت میزم. زیاد با بقیه‌ی همکارها قاطی حرف‌های روزمره نمی‌شوم. از دور نگاه‌شان می‌کنم. گوشی‌هایم مدام توی گوشم است. این بخش مال کار خلاقه است. چای سبز با طعم سیب مال آن بخش است. قهوه‌ی برزیلی هم. انگشتر دوربین عکاسی و ناخن‌های سبز یشمی هم. داستان نوشتن‌هایم سرکار. بچه‌هایم...

امان و آخ از بچه‌هایم. هم قدیمی هم جدید. دیدی مدام می‌خواهی وابسته نشوی و نمی‌توانی؟ این‌طوری‌ام. جمع کوچک‌مان را دوست دارم. توی حفره‌های مغزم می‌گردم ببینم چی مانده که نگفته باشم. نگران کم‌خوری و ضغف یکی‌شانم. نگران برای بی‌تابی و عشق به نوشتن یکی دیگرشان. نگرانم برای زندگی خصوصی یکی دیگر. برای استعداد همه‌شان نگرانم. از سرخوردگی‌شان توی این وانفسا نگرانم. گاهی قلبم برایشان تیر می‌کشد...

نامه‌اش الان رسید. نگران است از دیرکردن. می‌خواهم بهش بگویم این نامه‌هایی که من و تو برای هم می‌نویسیم نباید توش تکلف باشد. باید بدانیم که همدیگر را داریم. باید جوری بنویسیم که پاریس مال ما باشد. برای این‌طوری نوشتن اصلا نباید فکر دیر شدن و زود بودن بکنی. اصلا نباید فکر طرف مقابلت را بکنی. همه‌ی این‌ها را می‌گویم و یک چیزی می‌ماند...

من خوش‌بختم و خوش‌حال. حتا اگر به نظر ابلهانه بیاید. حتا اگر از آسمان بلا ببارد. خوش‌بختی و خوش‌حالی و ذوق من مثل یک تاج است روی سرم. نمی‌خواهم با کسی که لایقش نیست تقسیم‌اش کنم. آدم‌ها را مثل مهره می‌چینم روبه‌رویم. بله من توی این بخش سخت‌گیرم و نگاه ابزاری دارم به آدم‌ها. دیگر وقتی ندارم که آزمون و خطا کنم. هر کی لیاقتس بیشتر بود. تاج را می‌گذارم بر سرش و با شمشیرم روی شانه‌اش رد می‌اندازم. بعد او هم خوش‌یختی و خوش‌حالی و آرامش را با من تجربه خواهد کرد. من هنوز وام‌دار قصه‌هام. قصه‌ها توی زندگی من بازسازی می‌ّشوند.

Who stole your heart

آن‌طور نوشتن اصلا سخت نیست اما گاهی این‌طور نوشتن سخت می‌شود. شاید الان نشود «این» و «آن» را تعریف کرد ولی بشود فرض کرد که «آن‌» به یک ایده‌ی مرکزی مرتبط است اما «این» همین‌طوری لاس‌زنان با کلمه‌ها می‌رود جلو. سخت نبودن «آن» یعنی موقع نوشتنش فقط باید فکر کنی و فکر کنی و برسی به فهماندن ایده و خوشحال دست‌هایت را به هم بکوبی و مثل یک نظریه‌پرداز نوشته‌ات را بالا و پایین کنی و بعد دگمه‌ی پابلیش و خلاص. «این»، آخ امان از «آین» که بگیر و نگیر دارد مثل شعر می‌ماند کش تنبانش گاهی از دستت درمی‌رود و تمام کلمه‌هایی که با آواز و لحن و واج و هزار کوفت دیگر توی غریزه حل کردی و پاشیدی روی صفحه هم با آن کش درمی‌رود.

ما می‌نشینیم خودمان را دل‌داری می‌دهیم. ما با آن طور نوشتن تصورات‌مان را از هوش و ایده و خیلی چیزهای دیگر می‌گسترانیم، سفره می‌کنیم و خلقی را سیر می‌کنیم، اما پاریس هیچ‌گاه مال ما نخواهد شد.

بازار رنگارنگ و خوش‌نقش و نگار آن‌طور نوشتن خوب است. فریادها برای فروش «جنس» زیر گذرش می‌پیچد. مثل یک‌شنبه بازار لندن. مثل آن کیف پول چرمی که با بندش دور گردنم آویزان بود. مثل آن دو مجسمه‌ی بالرین سربی سنگین که پایه‌های چوبی داشتند. اما فقط همین.

شده وقت‌هایی این‌طور که نوشتی بخواهی توی گلدان بکاریش. پیش خودت پشت پنجره‌ات که روی بالاترین طبقه‌ی آپارتمانی ست بالای یک تپه. جایی که نزدیک‌ترین باشد به آسمان. بعد این‌طور را که می‌دانی تنها بذرش پیش خودت است آن‌قدر یگانه آن قدر تنها و آن‌قدر ناب. بازاری نیست. حرف بزرگی هم نمی‌زند. فقط دارد توی گلدان به زندگی ساده و آرام خودش ادامه می‌دهد و  همیشه این‌طور باقی می‌ماند. این‌طور یک باره شگفت‌زده‌ات نمی‌کند. مثل وید می‌ماند. باهاش راه که بروی به قدم‌هاش و ریتمش که آشنا بشوی ازش لذت می‌بری. قبول می‌کنی که صاحب اول و آخرش خودتی و آن‌ها که این‌طوری خواندن مست و نئشه‌شان می‌کند. آن‌ها که از خواندن چیز دیگری می‌خواهند.

رمادی برای من این‌طوری است، تاریخ بیهقی برای من این‌طوری است. سرش پایین است. موقع کنارش راه رفتن باید حواست جمع باشد از هیچ جایی نپری. اصلا این‌طوری نوشتن رج زدن و پریدن برنمی‌دارد. آن طوری که می‌نویسی می‌توانی مقدمه را ول کنی موخره را هم و وسطش را بخوانی که دارد ایده‌ی درخشانش را تشریح می‌کند. اما این‌طوری هیچ وقت بهت نمی‌گوید کجای متن حرفش خوابیده اصلا برای هر کی یک پاریس توی متن خوابیده. نوشته‌های این‌طوری را نمی‌شود برید و تکه‌ای از آن را چسباند به دیوار. این‌طوری نوشتن قبل و بعد دارد. حس و حال می‌دهد. پ از آن این‌طوری‌نویس‌ها بود. فقط یک ایراد بزرگ داشت که می‌خواست این‌طوری‌نویسی چیزی بهش بدهد. یادش نبود که بازار مال آن‌طوری‌نویس‌هاست. و این‌طوری‌نویس‌ها آن‌هایی هستند که از سه راه منوچهری و میدان فردوسی که رد می‌شوند سرگشته و حیران، اصلا مردان دسته‌پول به دست را نمی‌بینند. چشم‌هایشان انگشترهای عقیق را می‌بیند و صندوقچه‌های قدیمی و قالی‌های اصیل را.

خیلی وقت است دلم این‌طوری‌نوشتن می‌خواهد. که با این که حالا توی گوشم می‌خواند خودم را رها کنم و بنویسم. توی خودم غوطه بروم و باز برگردم نفس بگیرم. بعد با هر کلمه که می‌نویسم با هر حرف اشک بریزم. اشکی که مال غم نباشد لزوما اشکی که باید همراi هر کلمه بیاید از شکوه نوشتن بیاید از اتفاق خوبی که دارد توی دلم می‌افتد و می‌چرخد و می‌گردد تا می‌رسد به نوک ناخن‌های نامرتب‌ام و کلیدها را فشار می‌دهد. دلم می‌خواست با نوشتن‌ام هم‌راه پرواز هم بود. مثل همان کودکستان قاطی بچه‌های خارجی و فریاد «paper» و تنهایی‌ام موقع نقاشی کردن پشت آن میزهای رنگی کوچک و بغل کردن نقاشی‌ام تا اگر پرواز کردم با من باشد.  این‌طور نوشتنی که هیچ وقت از یادم نرود. زندگی باشد، من باشم و نوشتن، این‌طور نوشتن.

دارم هارت‌برکر بی‌جیز را گوش می‌کنم. از همان وقت‌ها بری گیب با آن موها و ریش و قد بلند و یقه‌ی پیراهن باز و شلوار تا زانو تنگ و از پاچه گشادش به نظرم خیلی اثیری بود. عجیب است این کاربرد کلمه‌ی اثیری برای معادلی که توی ذهنم بود. توی ذهنم «سکسی» بود اما که گفتم اثیری.اثیری همان نجیب و همه‌چیزدان و همه‌کاره و بافکر و همه‌چیز تمام و کلی صفت غیر قابل دسترسی است که ادبیات ما برای «نیست در جهان» ساخته. به نظر من بری گیب خیلی هم اثیری‌تر بوده از مثلا رستم یا آرش کمانگیر حتا. ( تقریبا ده دقیقه طول کشید که اسم یک مرد بزرگ و  تقریبا اثیری از توی تاریخ و ادبیات بخواهم بکشم بیرون. یعنی چه؟) شاید پای تمام داستان‌های عاشقانه‌ی ما همین‌طوری ست که می‌لنگد. فرهاد که بهترینش باشد شیرین را ول کرد تا کوه بکند و خسرو هم که اگر پادشاه نبود معلوم نبود چرا باید جذاب باشد. 

حالا این داستان، این داستان که دارم می‌نویسم نمی‌دانم چرا بغض می‌آورد. می‌گویم به خودم شاید از یادآوری صفحه‌های جهان اندوه و دوباره خواندن‌شان است. شاید از این موسیقی‌های اتفاقی ست که توی گوشم یک هو می‌آیند و  این‌طوری غم سوار پلک‌هام می‌کنند. 

می‌دانم می‌خواهم فکر نکنم به این‌که نوشتن داستان هرطوری که هست عمگینم می‌کند. دارم به این فکر می‌کنم که من چند سال است به شدت دارم با حالات معنوی و روحی و هیجان‌های فرآیند نوشتن داستان می‌جنگم تا روندش را برای خودم و بقیه عادی کنم. اما باز به این نقطه که می‌رسم به نقطه‌ی زایش ایده نفسم می‌برد. نفسم را می‌برد. یک چیزی توی تنم بلند می‌شود می‌دود زیر پوستم. دهانم خشک می‌شود و چشم‌هایم تر. بینی‌ام تیر می‌کشد. نفس‌هایم شماره می‌افتد. درست در لحظه‌ی آن داستان، درست آن‌جا که ایده‌ی مرکزی است. آن‌جا که ماه‌جان افتاده بود توی آب تا اردشیر را نجات بدهد. آن‌جا که احمد خسرو را کوبید به کاشی‌های کف آشیزخانه حالا یک چیزهایی دارد توی این داستان بالا می‌اید. گشت زدن این دختر که فعلا اسمش را گذاشتم ثریا توی کوچه‌های محله‌ی قدیمی پدری. 

همه دارند با هم می‌آیند و نفس من می‌برد. زنگ می‌زند بیاید دنبالم. می‌خواستم از این بنویسم که من عقده‌ی دنبالم آمدن دارم. هیچ کس هیچ‌وقت دنبالم نیامد اما حالا... حالا حالم بابت داستان بد است. این صفحه وبلاگ را باز کردم و هر جمله‌ای که به داستان اضافه می‌کنم مثل زن آبستن این‌جا ویارش را در می‌کنم. حال بدم را. امشب شب بدی ست. چقدر ساختن سخت است چقدر آفریدن دشوار است و من اگر باور داشته باشم که خدایی هست می‌دانم که حالا مرده.  من می‌دانم که از پس زایش یک درخت می‌میرم. 

یک جایی در عمق روح من هست که حتا خودم بهش نرسیده‌ام. آن‌جا فقط این وقت‌ها بلند می‌شود از وجودم. می‌خواهد پاره‌ام کند از توی من موجودی تازه بزایاند. من باید برایش قصه بگویم و آرامش کنم اما او مدام خنج می‌کشد و می‌میراندم...

می‌توانم بفهمم که کلا در جریان یک چیزهایی نیستم. گاهی حوصله‌اش را هم ندارم که بروم و در مسیر جریانش قرار بگیرم. مثلا انگار بعضی‌ها درباره‌ی وبلاگ‌های بلاگ‌فا به چشم یک گونه نگاه می‌کنند. می‌گویند «این وبلاگ‌های بلاگ‌فایی» بعد من با خودم فکر می‌کنم که من کجا بودم. یا این‌که دیگر سعی نمی‌کنم پی‌گیر خواننده‌های پاپ جدید باشم به خاطر با پوشکین همراه بودن. توی ریحانا و لیدی گاگا و جاستین تیمبرلیک و آشر توقف کردم. دیگر این دختره‌ی بدریخت نیکی میناژ را طاقت ندارم. تمام شد. برگشتم به بی‌جیز و آبا و سوپرترمپ و اسکورپیونز. و فکر می‌کنم توی زندگی‌ام چند بار ترانه‌ی «this is no ordinary love» مال شَده را گوش کردم و همان موقع عاشق کسی بودم و درجا فکر کردم که این عشقی که من دارم اصلا معمولی نیست و خیلی خاص است و چیزهای عجیب و غریبی در خودش نهفته دارد که هیچ‌کس آن‌ چیزها را ندارد و خب طبعا بعد از مدتی ریده می‌شود به تصورات و بعد هم این موسیقی.
از صبح دو سه تا صفحه‌ی ورد زیر دستم باز است و دارم شعبده‌وار با سه موضوع مختلف چیز می‌نویسم و قصد دارم از خنده‌های دیشب‌ام هم بنویسم و این‌که مدت‌ها بود ننشسته بودم پای صحبت‌های مردانه که از موضوع‌های مردانه مثل قمار و رفیق‌بازی و این‌ها بگوید و من بلند بلند بخندم و بعد سر یک چهار راه یک دسته لاله‌ی سرخ و زرد روی پاهایم بگذارند، همان‌طور مردانه و دل‌قوی‌کن. خیلی وقت می‌شد که کسی به من خیره نشده بود «آن‌طور» که مردی بخواهد شکم‌اش را سفره کند و من یادم رفته بود برای همین خیلی بلند خندیدم اما نگفتم «بی‌خیال بابا من مال خودم هستم و می‌توانم امورات مربوط به خودم را بگذرانم.» فقط خندیدم. بلند و از ته دل.

و دیگر چه بگویم از فاصله‌ی رویش مو، پشت‌گردن که زیر یقه همواره پنهان است.