six love songs
پنجره باز است و باد میآید و نم بارانی که این روزها مثل معشوقی که آداب دلبری را درست بداند میبارد و عطش عاشقش را رفع میکند اما سیرابش نمیکند. توی بوفکور بود این تعبیر که لبهای نیمه باز زنی که تازه بوسیده شده اما سیر نشده از بوسه. همه را گفتم که بگویم باران این روزها توی تهران، تهران عزیز ِ این روزها مهربان، مثل معجزه شده برای من. برای حال من. کفهی دیگر ترازوی خوشبختی ما انگار دارد آرام پر میشود. شاید هم مثل همیشه در خوشحالیها دارم بزرگنمایی میکنم. دیشب که فهمیدم معین قبول میشود و بچههام داستانهای به آن پختگی و خوبی نوشتند آخر شب با خبر رتبهی یک آنیتا با پوشکین بالا و پایین میپریدیم. دیگر سندرم درد کوفتی برایم مهم نبود. باید بگویم که از آمدن هاشمی هم خوشحال بودم وگرنه دروغگوی احمقی جلوه میکنم.
برایش مینویسم که این هوا دارد من را میکشد. میگوید، خیلی وقت است میگوید که برویم خارج از شهر و دشت و کوه و کنار رودخانه. من کار دارم. من شدهام محافظهکار توی رابطه. من مراقبم. باید مراقب باشم. وقتی نخواهی چیزی خراب شود باید مراقب باشی. زیادی مراقب باشی خرابتر میشود. همین که کمی حواست باشد بس است. مثل آن گیاهی که عزادارش شدم. که زیاد آبش دادم و پلاسید و برگهاش ریخت. مثل پاییز و یک هو بی برگ شد. گلدان خالی شد. جایش نباید خالی بماند که این طور هر روز صبح ببینم و غصهاش را بخورم.
امروز یکی که یک بار دیدمش و توی دلم جا کرد برایم نوشت که داستان صوتربا را روی یک نیمکت با آنکه دوستش دارد گوش دادهاند و حالا این داستان رفته قاطی خاطرههای عاشقانه. نه که ندید بدید باشم اما راستش همهی صحنه را تصور کردم. دو تا سری که به هم نزدیک شدهاند و دارند داستان میشنوند. توی آن لحظه میتوانستم بلند بلند داد بزنم که دیگر شکایت از چاقی و کمپشتی موهایم و نرسیدن به رویاهام و تنهایی و حسادتها و نامردیهای روزگار همه و همه پاک شدند. فکر کردم این لحظه لحظهی خوب مردن است، لحظهی خوب باسعادت مردن. شاید وقتی میگویند «شهادت» منظورشان همین حس است. وقتی یک کاری کنی که روی یکی دو نفر این طوری اثر کند.
یکی یک جایی نوشته بود ( انگار علیبی بود هرچند شک دارم با نگاه از بالاش و نثر و نگاه سردش این را گفته باشد، حالا بعدتر میگردم و درست میکنم) جوگیری خوب است چون آدم جوگیر یک محدودههایی را رد میکند که آدم خطی و محافظهکار تجربه نکرده و یک چیزی این طوری. برای من که همیشه جوگیر بودم و همیشه توی اکستریمپوینتهای احساسی و همیشه هم خودم را بابتش سرزنش کردم، خیلی متن امیدوارکنندهی بود. بعد فکر کردم و به این رسیدم که توی زندگی فقط وقتی لذت بردم، لذت غایی و عالی که توی همین جو و اکستریمپوینتها بودم.
توی یک عشق آتشین. در بحر یک موسیقی یا فیلم یا کتاب، موقع جلسههای احساساتی با خانوادهام با علی، توی فرار، فرار از خانواده و ازدواج کردن، فرار از تهران و دوباره برگشتن آنطور حماسی. همهاش نقطههای دوست داشتنی زندگیام بودند. حالا موقع نوشتن یکهو احضار میشود. دوستش دارم. حفظش میکنم. همینطور جوگیر باقی خواهم ماند.
این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.