دوراس همین و تمام

عکس از ریچارد اودون Richard Avedon از مجموعه پرترههای آدمهای مشهورش
آقای ریچارد اودون که ادعا میکند پرترههایش بیشتر خودش هستند تا آدمهای توی قابش، وادارم میکند یک بار دیگر تمام پرترههای آدمهای معروفش را نگاه کنم. خیلیهایشان را نمیشناسم آنقدر که برایم حکم یک ابژه دارند. و آنوقت واقعا ریچارد اودون را میبینم. حتا زخمهای اندی وارهولی که این قدر دوستش دارم که اصلا میخواستم نوشتهام را تقدیم به قابهایی از خودکشیاش کنم، آنقدر به چشمم نمیآید که انتخابِ اودون از این زخمها. همهی آدمها یک جوری جلوی لنز اودون ایستادهاند یا نشستهاند که توی نگاه اول چیزی دستگیرت نمیشود مگر یک انتخاب کلاسیک از ثبت پرتره بعد توی نگاه بعدی مثلا میفهمی اودون چطور دارد امضایش را میکارد وسط پرترهی به ظاهر ساده و کلاسیک آلدوس هاکسلی. اما توی همان نگاه سرسریِ اول هم پرترهی تمام قد خانم دوراس و پرفورمنس او چشم را میگیرد و میکشد و میبرد تا حاشیه. حاشیه جایی نیست. حاشیه کانسپتی است که سادهترین کارکردش مال پاپاراتزیست. حاشیه پررنگترین بخش زندگی آدمهای مشهور است. هرقدر خودشان نخواهند، هرقدر آرمانگرایان ما را از این حواشی برحذر دارند و طرفداران تئوری مولف حواسمان را با متن جمع کنند.
از روی عکسها رد شدهام. دوباره میآیم سراغ دوراس. مدراتوکانتابیله، نوشتن و دیگر هیچ، یان آندرهآ. یان بیشتر از همه ذهنم را مشغول میکند وقتی که کتاب «همان عشق»اش را خواندم. دوراس توی همین سن و سال عکس بوده سال 1993 دو سال قبل از مرگش. توی این عکس انگار دختربچه شده، لوس شده، بازی درمیآورد، با آن لباسش، خدایا با آن چکمهها و آن پیراهن چهارخانهی عجیب که آستینهایش را آن طور بالا زده. فکر نکنید یادم رفته سال 1993 چی مد بود. دامن کوتاه مد بود درست اما این دامن تا زانوهای نحیف مارگریت است. نگاهش کنید، دارد توی لباسش آب میشود. صورتش حالا مدتهاست خبری از زیبایی جوانی ندارد. دلم میخواهد فقط یکی این جملهی مسخره را بپرسد که: «یان آندرها، سی و هست سال جوانتر، از چیِ این پیرزن خوشش آمده و عاشقش شده؟» تا من مثل هر آرمانگرایی دستش را بگیرم و بیاورم و ببرم توی متن. توی نوشتن و همین و تمام. توی عاشق توی شیدایی لل و اشتاین توی سال گذشته در مارین باد و اگر قانع نشدید ببرمتان توی پز این عکس. فکر کردید کدام پیرزن هشتاد سالهای جلوی دوربین ریچارد اودون میایستد و این طوری مسخرهاش میکند تا نقیضی باشد بر گفتهاش؟ کجای این عکس جلوهایست از خود اودون؟ این عکس سرشار از عشق پیرانهسری و شیطنت کودکیست.
این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.