نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم یک یا دوتا نظر خصوصی دارم آن‌هم از فقط یک نفر. یعنی یک وقت‌هایی چیزی توی هوا هست که فکر می‌کنی خودت و چندتای دیگر بهش رسیده‌اید. مع‌الاسف نبود. رقت‌انگیز است این میل به دوست‌داشته شدن و رقت‌انگیزتر این است که محبوب همه باشی اما باز دلت چیزی بخواهد که حتا "همه" نتوانند بهت بدهند. شاید هم توقع من زیاد است. باید بگذرم از خیلی چیزها. اوضاع به زودی بدتر هم می‌شود. به زودی تنها راه دست‌رسی من به آدم‌ها دنیای مجاز می‌شود. شاید روزها و ساعت‌ها توی خانه‌ای که اصلا نمی‌توانم تصورش را بکنم ساکت بمانم و حرف نزنم. شاید فقط بخوانم و بنویسم. شاید ساعت‌های متمادی پشت این لپ‌تاب، چون همین را با خودم خواهم برد - بنشینم و از این شبکه‌ی اجتماعی به آن یکی. شاید مدام فیلم از تورنت بگیرم و فیلم ببینم. شاید بیفتم به آشپزی با مواد تازه و بازارهای محلی و مواد جالب و ناشناخته‌ی توی سوپرمارکت‌ها. هیچی نمی‌دانم.

داشتم جایی می‌نوشتم که اگر توی جنگلی بودم، لخت و عور و آزاد و رها، دیگر زمان چیز مسخره‌ای بود. دیگر کی برایش مهم بود که عید نوروز است یا کریسمس یا قربان، دیگر حتا ساعت دوازده ظهر با یک بعد از ظهر فرقی ندارد. زمین اگر می‌گردد فقط می‌گردد و مهم نیست جز سرما و گرما و شب و روز. بعد یک هو دلم غنج زد از فکر این زندگی. شاید بعید هم نباشد زندگی کولی‌وار آخرهای عمرم نزدیک به طبیعت.