دیگر نبودن سریرا
سریرا دیروز مرد. پنج سال پیش مرده بود سریرا ولی من تمام این پنج سال فکر میکردم آن وجود سرشار، آن تابلوی رنگارنگ و لبخند زیبا که از خیلی سال قبل، از وقتی نوجوان بوده شیمیدرمانی را تاب آورده دیگر چرا توی ینگه دنیا بمیرد؟خیالم را آسوده کرده بودم. اصلا سریرا چی بود؟ سریرا برای من مفهوم بود. پوشکین میگفت که اگر سریرا مفهوم است پس چرا برای مرگ جسماش آن هم پنجسال قبل اینقدر گریه میکنی. ندانستم چی باید بگویم و باز گریه کردم. دلم گرفته بود انگار. کسی که فکر میکنی همزادت است. میتوانی پشتش پنهان بشی. بیندازیاش جلو. به جایت توی داستانها هر کاری خواستی بکند. انتقامت را بگیرد. سریرا این بود.
چند نفر توی دنیا میفهمند؟ با نویسندهای حرف میزنند. ازش میپرسند چه کسی مشوق شما بوده. به همین کلیشه و به همین ابتذال. لبخند میزند و فهرستی از مربیهایش را نام میبرد. من اگر میخواستم اسم نویسندههایی که دیدهام و به من چیزی یاد دادهاند بیاورم باید آنها را تحت فهرست کسانی که میشد من را از نوشتن و رویای نویسنده شدن دور کنند میآوردم. آدمهای بددهن متوهم بدبین سیاه نامرد و بیمرام و خودبزرگبین و ... شاید هم الان من توی حال نفرتم هستم. توی حالی که وقتی فکر میکنم به خودم حق میدهم که از خیلی چیزها ناراحت باشم. این ناراحتی را همردیف مرگ سریرا نمیدانم. این ناراحتی را بابت مرگ او هم نمیدانم. این ناراحتی را از افسردگی ناگهانی هم نمیدانم و نه از غاشق شدن ناگهانی و نه از تبر خوردن و شیار شدن ناگهانی. هیچ چیز ناگهانی نبوده. مرگ سریرا هم یک اتفاقی بوده مربوط به پنج سال پیش و مال وقتی دیدمش بار اول لابه لای آن روسریهای رنگی با لبخندی مثل خورشیدخانومهای توی نقاشیهای بچگیم.
مرگ سریرا مرا منزویتر میکند. میدانم. گفتن از چنین غمی خیلی مبتذل است. بگذار باشد. مگر خود من تکرار قدیم نیستم؟ مگر این کلمهها همه تکرار همیشه نیستند؟ قرار بر چه چیزی است؟ این روزها کارهای تکراری برای مرگ آمادهترم میکنند.
این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.