بحل کردم
یک چیزهایی بوده که نشده بهش برسم. آنها که همه با هم یکسره بهش نرسیدیم. مثلا؟ آزادی. مهم نیست حالا دیگر. حالا من به خودم یاد دادهام که توی همین محدودهی شخصی خودم زندگی کنم. تا جایی که ممکن است هیچ اسمی نباشد. مثلا بگویم شهری که در آن زندگی میکنم شهر شلوغیست که چند ماه است، از اسفند، آنقدر هوایش بیتاب میکند آدم را که چارهای جز عاشقی باقی نمیگذارد. یا بگویم که دنیای من توی داستانها خلاصه شده است و آدمهایی که میبینم نه با اسمشان و رسمشان که با مرامشان میسنجم.
دیروز توی باغ گل حواسم یک هو رفت به چیزی. قدم میزدیم بین گلها و گیاهها و اسمشان را میخواندم من. یکی بود اسمش سخت است مثل همان پیراکتوس لیترانوس داستان خودم، گلهای ریز داشت و برگهای رنگپریدهی سیز یک جوری که به سفیدی میزد. نه که ابلق باشد، یک جور سبز مغز پستهای کمرنگ. گلهای سفید ریز که با فاصله به شاخهها و لابهلای برگها چسبیده بودند. گفت: «ببین چه گل کوچیکی داره.» توجهم را گرفت. دیدم. رو به گل گفتم: «آخ چقدر تو مظلومی.» بعد گفتم: «چقدر خجالتیه. کمرو ولی مغروره.» چیزی نگفت. نمیدانم فکر کرد من دیوانهام. سکوتش از سر بیاعتنایی بود یا از سر ندانستن. همان موقع فکر کردم این از آن جاهاییست که نمیفهمد حال من را.
بعدتر که پای ریموند نشسته بودیم و از سفر گفتم و از نگرانیام. گفت من حال تو را میفهمم. همیشه هم میفهمیدم. نوشتنهات را وقتی فوران میکنی و مینویسی. حالت را امروز فهمیدم. بد بودی. توی اوجی گاهی و توی فرودی. امروز از صبح... راست میگفت صبح کرم زدن بهانهام بود. خواب بد دیده بودم. خواب آنکه نباید ببینم. خواب آنکه دیگر کینه ندارم ازش. به ماه هم گفتم این شد چهار شب. اینبار حلالیت میخواست نمیدانم سر چه بود. انگار سفری بود مذهبی. با زانو روی زمین راه میرفت و میگفت حلال کن. چندشم میشد. توی خواب حس لمس دستهاش را روی پوست پاهایم میفهمیدم. دامن خاکستریام را پوشیده بودم. آنکه همان سفر اول خریده بودم. میگفتم بهش: «تو حلالی حلالی از من مگر صد بار نگفتم. مگر ننوشتم. مگر نخواندی. چی میخواهی از جانم.» گریه میکردم. توی خواب دویده بودم طرف علی. انگار فقط علی میتواند کمکم کند. علی آرام بود. هیچ بهم نمیگفت که دیدی گفتم یا مثل این. نه مامان و نه بابا و نه حتا خودش.
خواب را برایش تعریف نکردم. فقط تلخ بودم. همین بود. همین قدر کافی بود که بفهمد. حالا هم دارم مینویسم شاید برای اینکه میدانم میخواند. تا ناگفته نباشد.
این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.