این را موقع خواندن گوش کن +
توی گوشم سکوت شده بود. قطار آمد. هوای توی قطار خنک بود و روی پوست آفتابسوختهی من دانههای عرق نشسته بود. روبهروی در تکیه زدم به دیواره جلوی میله. میلهی نقرهای. ویله والو سرش را آورد بیخ گوش من که: I love your skin oh so white
دروغ میگفت. اما دوست داشتم دروغ گفتناش را. کیفم را از دوشم گرفت. چراغهای قطار را خاموش کرد. حالا نور فقط از بیرون و توی تونل روی پوست بدنم بود. دور میله میگشتم. آرام و مطمئن. زنهای دستفروش قطار کنار کشیده بودند. زنهای دیگر بعضی وانمود میکردند نمیبینندم. بقیه از جایشان بلند شده بودند. سر من روی زمین بود و وارو میدیدمشان.gone with the sin my Baby and beautiful you are
سرمای قطار مثل فنلاند بود اما ما گرم بودیم. دانههای آب از منفذهای پوستمان بیرون میزد و پوستمان را براقتر و شفافتر کرده بود. هیچ آگاهی نبود. هیچ ایستگاه دیگری نبود. قطار تا قطب میرفت.
من فکر میکردم ببین! هر زنی توی وجودش الههی برهنهای دارد که وقتی توی گوشش بخوانی به بدنش پیچ و تاب میدهد و تنها برای خودش، برای دل خودش و نه هیچ ویله والوی چشم سیاه میرقصد. تا ابد میرقصد. باید برقصد.
این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.