نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم یک یا دوتا نظر خصوصی دارم آن‌هم از فقط یک نفر. یعنی یک وقت‌هایی چیزی توی هوا هست که فکر می‌کنی خودت و چندتای دیگر بهش رسیده‌اید. مع‌الاسف نبود. رقت‌انگیز است این میل به دوست‌داشته شدن و رقت‌انگیزتر این است که محبوب همه باشی اما باز دلت چیزی بخواهد که حتا "همه" نتوانند بهت بدهند. شاید هم توقع من زیاد است. باید بگذرم از خیلی چیزها. اوضاع به زودی بدتر هم می‌شود. به زودی تنها راه دست‌رسی من به آدم‌ها دنیای مجاز می‌شود. شاید روزها و ساعت‌ها توی خانه‌ای که اصلا نمی‌توانم تصورش را بکنم ساکت بمانم و حرف نزنم. شاید فقط بخوانم و بنویسم. شاید ساعت‌های متمادی پشت این لپ‌تاب، چون همین را با خودم خواهم برد - بنشینم و از این شبکه‌ی اجتماعی به آن یکی. شاید مدام فیلم از تورنت بگیرم و فیلم ببینم. شاید بیفتم به آشپزی با مواد تازه و بازارهای محلی و مواد جالب و ناشناخته‌ی توی سوپرمارکت‌ها. هیچی نمی‌دانم.

داشتم جایی می‌نوشتم که اگر توی جنگلی بودم، لخت و عور و آزاد و رها، دیگر زمان چیز مسخره‌ای بود. دیگر کی برایش مهم بود که عید نوروز است یا کریسمس یا قربان، دیگر حتا ساعت دوازده ظهر با یک بعد از ظهر فرقی ندارد. زمین اگر می‌گردد فقط می‌گردد و مهم نیست جز سرما و گرما و شب و روز. بعد یک هو دلم غنج زد از فکر این زندگی. شاید بعید هم نباشد زندگی کولی‌وار آخرهای عمرم نزدیک به طبیعت.

انگار توی پیشانی من نوشته‌اند "ای دوری‌ات آزمون تلخ زنده به گوری" و من باز همیشه دور بودم. هیچ چیزی با خیال راحت پیش من نبود. تا دستم بهش برسد و بشود در دسترسم. حالا هم که دیگر عادت شده. یاد گرفته‌ام توی خیالم با آدم‌ها زندگی کنم. بگویم: «بالاخره آن برنامه‌ی بلک‌لیست را گرفتی؟» و یا بپرسم: «بستنی می‌خوری؟» شاید هم وقتی بستنی ماست خودم تمام شد بروم از توی ظرف دردار توی فریزر یک اسکوپ دیگر ماست توی یک ظرف دیگر، نه همان مال خودم، بگذارم و انگار کنم الکی مثلا که دارد می‌خورد. حوله را برایش بگذارم پشت در ولی خودم بروم توی حمام و زیر دوش باهاش حرف بزنم و بخندیم. 

سعی می‌کنم فکر نکنم رقت‌انگیز است این حالت. چند سال دیگر شاید پوشکین هم برود و با او هم چنین کنم. گاهی با بابا هم که توی آرامسایشگاه است حرف می‌زنم. از او بیشتر گله می‌کنم. بعد سعی می‌کنم قانع‌اش کنم که باید بماند و شاید تا آخر عمرش و بعد خودم بغض می‌کنم و می‌فهمم که به خودم گفته‌ام.

دستم روی صفحه می‌چرخد. انگشتم دلش می‌خواهد برود روی اسمش و شماره‌اش را بگیرد. فکر می‌کنم نباید بترسانمش. باید خیالش راحت باشد که من این زندگی از راه دور را قبول کرده‌ام. من دنیای خودم را بدون او  و با نقش او رنگ کرده‌ام. من با ارواحم توی خانه‌ام زندگی می‌کنم. با روحی که خیالش می‌کنم.

وبلاگ همان غار انسان‌های اولیه

ما آدم‌های این ملک عادت داریم به پوشیدگی. حالا این که ریشه‌اش از کجاست و این راز و رمز و پنهان‌کاری کجاها زیبا و ظریف می‌نماید و کجاها افراط و کجاها حتا نزدیک به دروغ می‌شود و پوشاننده‌ی صداقت, بماند اما وبلاگ‌نویسی یکی از جاهای امن و پناه این پوشیدگی بود. حرفت را می‌زدی/می‌نوشتی و تمام. حالا شاید خیلی‌ها یادشان نیاید یا نخواهند که به یاد بیاورند زمانی را که نمی‌دانستند نیم‌فاصله چیست یا تکنیک‌های راست‌چین کردن نوشته‌های بلاگ‌اسپات چی بود و چطور وقت می‌گذاشتند و تک تک وبلاگ‌های محبوب‌شان را هر شب سرمی‌زدند و بسا کسا که از دست وبلاگ‌صاحابش خشمگین می‌شدند که چرا چیزی ننوشته. نسل اول وبلاگ‌نویس‌ها با کدهای اچ‌تی‌ام‌ال آشنا بودند و قالب‌هاشان را خودشان طراحی و دست‌کاری می‌کردند. آدم‌ها با اسم وبلاگ هم را می‌شناختند. دوست صمیمی من آن موقع اسمش صنم بود و الان من خنده‌ام می‌گیرد وقتی یادش می‌افتم و چقدر دور است برایم.

حالا که دوره‌ی پنهان‌کاری و راز و رمز تقریبا به سر رسیده فکرش را می‌کنم و می‌بینم وبلاگ‌نویسی مرا صاحب خیلی چیزها کرد. این را با افتخار می‌گویم. با نوشتن وبلاگ من نویسنده شدم، مطبوعاتی شدم، پای درس استادهای داستان‌نویسی نشستم، دوست صمیمی پیدا کردم، عاشق شدم، حتا به لطف دوستِ وبلاگ‌نویس آن‌وقت‌ها معروف کلانتری هم رفته‌ام، و مهم‌تر از همه آدم شدم. وبلاگ‌نویسی هم مثل سینماتوگراف و کتاب و تئاتر و نقاشی و عکاسی و خیلی چیزهای دیگر آدم تربیت می‌کند. من یک زندگی مجازی داشتم و دارم که خیلی بیشتر از زندگی واقعی به من درس داد. من هم دعوای وبلاگی کردم، من هم کامنت بی‌نام گذاشته‌ام، من هم وبلاگ مخفی داشته‌ام، من هم فعالیت سیاسی مجازی کرده‌ام، بحث و گفت‌وگو را با وبلاگ‌نویسی تمرین کرده‌ام. راستش این شبکه‌های اجتماعی رنگ‌به رنگ را اصلا ادامه‌ی همان وبلاگ‌نویسی می‌دانم. شاید برای همین هیچ‌وقت توی توییتر فعال نشدم یا اینستاگرام جالبی نداشتم. نوشتن برای من مهم‌ترین سنگر بوده. وبلاگ‌ جایی که بشود تویش نوشت و هر شبکه‌ی اجتماعی دیگر هم.

انگار از آخر به اول آمدم؟ قرار بود اول نوشته‌ام بگویم چی شد وبلاگ را شناختم و نوشتم. این‌طور بود که یک روز صبح آقای آبدارچی شرکت‌مان به جای روزنامه‌ی شرق، همشهری گرفته بود که ضمیمه‌ی همشهری تهران داشت میانش و یادداشت‌هایی از محمدحسن شهسواری و یار غارش سیدرضا شکراللهی و آن شماره حسن محمودی هم گویا نوشته داشت. برای همین من وبلاگ‌نویسی را با نام این آدم‌ها می‌شناسم و اولین وبلاگ‌هایی که می‌خواندم دواتِ رضا قاسمی بود و آدم و حوا و خوابگرد و ... خودم هم وبلاگی داشتم با این آدرس (saint.persianblog.ir) که هنوز هست هر چند نوشته‌های آرشیوش از مهر 81 تا اسفند 81 در یک اتفاق از بین رفت اما باز جمع‌شان کردم. خیلی جرات می‌خواهد نوشته‌های اولیه‌ات را دوباره ببینی و ناشی‌گری‌ها و وضع افتضاح نوشتاریت را نشان همه بدهی. اما من را باکی نیست. همین سید رضا شکراللهی اولین لینک را به وبلاگم داد اما چند سال بعد با هم به اختلاف خوردیم و الان یکی از آدم‌های خوب این فضاست برایم. یادم هست پارسایش را که دنیا آمد و همان وقت بود که دختر شش ساله‌ی من هم وبلاگ‌نویس شد.

خیلی سال گذشت آدم‌ها آمدند و رفتند. ما ماندیم. 3pnood.com فیلتر شد. یک جای دیگر توی بلاگ‌اسپات پیدا کردم. بعد از 88 هم طبعا مثل همه آدرس عوض کردیم. الان هم دارم آدرسم را با این نوشته می‌دهم. می‌شد توی گوگل‌پلاس یا فیس‌بوک مستقلا بنویسم مثل همه‌ی یادداشت‌های دیگرم که این روزها وبلاگم فقط پر از نوشته‌های شخصی است. اما من احترام عمیقی برای این نوشتن و این فضا قائلم، بماند که نوستالژی‌ اشک‌آلودی است دیدن گرد و خاک و ویرانه‌ی وبلاگ‌های قدیمی اما خوشحالم که هنوز وقتی فیدخوانم را باز می‌کنم همیشه پر از پست‌های به روز شده‌ی وبلاگی است و ساعت‌های زیادی از زندگی مجازیم را پر می‌کند. حالا دیگر وبلاگستان آن رمز و راز و پوشیدگی را برایم ندارد و چه بسا می‌توانم آدمِ پشت الواح شیشه‌ای را ببینم و حتا بهشان لبخند بزنم.