بدون ویرایش
دخترها دارند غذا می‌خورند. رژ قرمز قرمز کلاسیکی زده‌ام توی آینه‌ی بزرگ ویرژینی که این‌جا باقی مانده خودم را نگاه می‌کنم با موهای نیم سیاه و نیم سفید با تمام قواره‌ام که پشت میز دارد دنبال یک قلاب برای نوشتن می‌گردد. دارم خودم را نگاه می‌کنم که چهل و یک را گذراندم و ترسی  هم ندارم. حالا دوستش دارم. مثل خانه‌ی تازه که نمی شناختمش روز اول. پله‌ها توی خانه غریب بودند. جداافتادگی من و دخترک تنهایی‌هایم را چند برابر می‌کرد. دوستانم همان آدم‌ها نبودند. مهمانی‌ها کیفیت مهمانی‌های آن خانه را نداشتند. کلاریسا نبودم دیگر. کلاریسایی که دست و پا بزند تا خودش را مثل قبل نگه دارد. بعد آرام آرام کَندم. همه چیز به من می‌گفت دوره‌ی جدیدی شروع شده و من باور نمی‌کردم. فکر می‌کردم دوره‌ی جدید آغاز یک پایان است اما نیست. دوره‌ی تامل است دوره‌ای که داس در دست دارم درو می‌کنم. دوره‌ای که دارم هر چه دیدم یک جوری برای خودم دست‌کم توی یک سالن خالی حتا اکران می‌کنم. سینما برگشته، فرم برگشته، زبان و داستان همه چیز برگشته؛ دوستان جدیدم هستند. مهمانی‌ها حالا خودم و تمام ریز و درشت‌های قبلی تمام عکس‌ها و تصویرهای کپچر شده و فریز شده از زندگی پیشین است. دارم توی این یک هفته کینه‌هایم را هم دور می‌ریزم. نفرت‌هایم. ولی می‌دانم که نفرت داشتن جزئی از وجود آدم است. باهاشان مبارزه نمی‌کنم. بگذار بیایند. بگذار یک هو خشم سهمگینی از کسی اتفاقی شرایطی بیاید و هوا را ابری کند. چه باک.
دیگر غم و شادی و خشم آن قدر برایم عمیق نیست. برایشان چاله نمی‌کنم که بروند آن ته جاخوش کنند و کهنه بشوند. یک صندلی می‌دهم بنشینند یک چایی بخورند و استراحتی و بعد خداحافظ. زیاد دل نمی‌دهم به خنده‌های بلندم، به گریه‌های هق‌هقم و دندان قروچه‌های عصبی.
دیگر مرعوب سواد آن که خیلی مودب و آرام از داستان حرف می‌زند و جای دیگر آدم‌ها را مسخره می‌کند نیستم. باورم می‌شود که آدم‌ها توخالی‌های زیادی دارند مگر حفره‌های خودم را ندیدم. خشونت و جوشی شدنم را، یا جوگیر شدن‌هام را یا ... این‌همه استدلال و تحلیل و مستند پشت تمام رفتارهایم پیدا کردم....
حالا وقتی دو هفته مامان را نمی‌بینم دلم تنگ می شود. واقعا دلم تنگ می شود. هنوز می‌دانم کجاها اشتباه می‌کند ولی دیگر نمی‌خواهم که اشتباه نکند. می‌خواهم همان «مامان» باشد. اصلا نمی‌خواهم بشود یک غریبه که مهربان است و دانای کل و مدرن فکر می‌کند. و بابا ... آخ بابا چقدر همین طور خوب است. که نگرانش نباشم. که قرص نخورد که خوب باشد که با ماشینش توی خیابان‌ها براند که بداند ما چقدر لازمش داریم و مفید است هنوز. و علی... علی باید در سکوت محض برگزار شود. مثل سکوت‌های بین‌مان و تنها چیزی که به کلام نمی اید.
این اشک‌ها هم اصلا اشکالی ندارد. نمی پوشانم شان. نوشتن این‌جا هم. من نقشه نمی‌کشم که مرموز باشم یا کسی بخواهد کشفم کند و یا  با نوشتنم بازاریابی کنم. نه فقط من به داستان اعتقاد دارم. نوشتن برای من یعنی حرفه. داستان برای من یعنی ساختن یک زندگی و ماجرا.موازی خودم، کنار زندگی خودمان. جهان داستان من از من باید دور باشد. زندگی ما همه به هم نزدیک است. چقدر می‌خواهیم تکرار همدیگر را بخوانیم. همه خبرهای یکسان می‌خوانیم، همه وسایل یکسان داریم، فیلم‌های یکسان می بینیم، غذاهای یکسان می‌خوریم .... نوشته‌های ما دارد به هم شبیه می شود و فکر می‌کنم داستان باید بکشد بیرون از این فضاهای یک دست و تخت.
دخترها زرشک پلویشان را خوردند. لینکین پارک گذاشته‌اند و آمدند بالا. باید بروم شهرکتاب برای یک پسرک شانزده ساله هنرمند و کرم‌کتاب‌ هدیه‌ای خاص بخرم. چی پیشنهاد می‌دهید؟

باز اتاقم

ثریا رفت و نشست گوشه‌ی اتاق. گفت تمامم نکن. توی صداش التماس بود. از استیصال بود وگرنه که ثریا و التماس؟ حاشا. گفتم چه کنم؟ باید موقع خواب به تو فکر کنم. به تنهاییت به قلب خالی و آن همه عشق که دارد بی‌حاصل می‌شود. رویش را کرد به پنجره خیره شد به غبارها و لابد کوه‌های پشت غبار را خیال کرد و زیرلب گفت برو پیش سریرا... دارد می‌میرد. دارد تمام می‌شود. من باز امیدی دارم.

دخترک فرانسوی رفت. اتاقم را داد. کلید را داد و رفت. سیال است. دنیا برایش یک تکه زمین است که به هرجایش که بخواهد می‌پرد. برعکس من که برای چهار روز رفتن تا حاشیه خلیج غرولند می‌کنم. فکر می‌کنم هواپیما سقوط نکند؟ جنگ نشود؟ تنهایی می‌روم گم نشوم؟ می‌دانم از حالا که می‌روم توی هتل پای لپ‌تاپ تکان نمی‌خورم و باز کارهای مجله را می‌کنم و یا ... 

باید اتاقم را از نو درست کنم. سریرا را گردگیری کنم ببینم چه حال است. یک چیزی می‌خواهم که هیچ کدام این‌ها نیست. یک چیزی کم دارم. که بزرگ است که حجم همه‌ی قلبم از نبودنش خالی‌ست. فرصتم خیلی کم است و هیچ نشانه‌ای ندارم. هیچ.