از اینجا تا به بیرجند سه گداره
آها... متن ترجمه هم آمد. نامجو تو گوشم میخواند ای خمارکش مفلس شرابزده و من دلم میخواهد خمار و شرابزده باشم و مجنون و با پای برهنه بدوم توی یک دشت.
کار متن تمام شد. داستانی خوب با ترجمهای بد که جادوی ویرایش هم بر آن کارگر نبود. از آن جنس داستانهایی که میدانی ناباند و میخواهی جملههای خراشدار و ناسفتهاش را کنار بزنی تا اصل قضیهاش را یک نفس، ودکاگون بالا بیندازی. نهار نرفتم. ماندم توی سکوت بالا و دستهایم را به هم ساییدم و دستآخر سر و شکل قابل قبولی پیدا کرد و گوهرش هم بالاخره از لابهلای چند برگ و شاخه معلوم شد.
نباید بین نوشتنم فاصله بیندازم. برایش فرستادم که «درست که نمیتوانم راحت حرف بزنم اما که میتوانم بنویسم.» میدانم به سه شماره اینجا را باز کرده و فکر کرده چیزی نوشتم. اما با خالی روبهرو شده. همین هم آدم را میاندازد توی چالش نوشتن. این و آن خانم دکتر که با چهل و پنج دقیقه معتادم کرده به تحلیل، به شرلوکوار ذرهبین گرفتن و بالا و پایین کردن روح و روانم. این و آن فرار بزرگ آن هراس بزرگ از نوشتن داستان، از ادامه دادن نیمهکارهها. دلم میخواست کسی بود به سیاق قلم خودم مینوشت. یک شب تا صبح میزنان، همهی قصههای نیمهکارهام را برایش تعریف میکردم و میگفتم برو برای خودت، به نام و به کام خودت. فقط بالاغیرتا و جان عزیزترینات مکتوبشان کن.
حالا یادم افتاد. صبح که بیدار شدم وقتی میخواستم به تناسب هوا برای زیر مانتو چیزی انتخاب کنم زیرپوش نباتی را دیدم و دست کشیدم بهش و چیزی که میخواهم بنویسم آمد به سرم زد. رابطهام با بنفشه یا که حس مبهم پختگی.
دم عید بود با بنفشه رفتیم کوچه رفاهی و مهران و برلن. سر کوچهی رفاهی آن مغازهی همیشهی لباسِ زیرِ زنانه فروسی یادم بود. و یاد سینهبندهای محکمی که میتوانند سه سال عمر کنند و وحشیانه باهاشان رفتار کنی و دم نزنند. بنفشه به خانم پشت پیشخان گفت که آیا از آن زیرپوشها دارند که دور آستینها و پاییناش دالبر است و نخی است و بلند و تا زیر باسن میآید و من کنارش همهی اینها را تصور میکردم، تابستانی گرم و من برهنه با یکتا از این زیرپوشها، خنک و دلچسب. تا اینکه رو به من گفت: «مادربزرگم میپوشید.» و مادربزرگ بنفشه زنی بود از زنهای داستانی من. گوشهای از این زن را توی داستان ماهجان آورده بودم. زن مردی تودهای که شوهرش همیشه در زندان بوده و خودش پنجتا بچه به دندان و ... یکهو ماه جان جسم شد، عین شد. از فکر اینکه ماهجان قصهی من از این زیرپوشها میپوشید گریهام گرفت. چرا؟ چرا اینقدر زود میزنی زیر گریه زنیکه؟ چرا حرمت اشک را پایین میآوری؟ بیاه همین را به خانم دکتر بگو. بگو تا لطف کند وازکتومیوار لولههای اشک چشمهایت را ببندد.
خستهام. از بنفشه توی یک نشست دیگر خواهم گفت.
این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.