باید می‌نوشتم دیگر. نه حجم اتفاقات را ولی هرقدر ننویسی رسوب می‌نشیند دور انگشتانت. هر قدر طول بکشد لایه‌های رسوبی روی هم می‌نشینند. بسته می‌شود. تکان نمی‌خوری. انگار تا گردن فرو رفته‌ای توی یک ملات گچی و سیمانی. خیلی وقت شده دلم را باز نکردم نوشته بودم «نگشودم» و فکر می‌کنم بهتر بود، ادبی‌تر اما از زبان من دورتر. من باز هستم. باز، روشن، وسیع و بی‌دغدغه. دست‌هایم باز است. برای آغوش کشیدن، سیلی زدن، نوشتن... نوشتن. مدام می‌نویسم. نوشته‌های مال خودم. نوشته‌های من حساب پس‌اندازم است. دارایی‌ام. دارایی‌ای که کسی نمی‌دزدد، نمی‌خورد، سرش جنگ نیست. باز است. مثل دست‌هایم. دست‌هایی که باز است. حرکت می‌کند. بازی می‌کند. نوازش می‌کند. کند است. دست‌های من خیلی کند است. حرکاتم آرام است. هم‌آغوشی‌هایم هم آرام‌اند. زمان برای من توی کسری از ثانیه آن قدر کش‌دار است که شبانه‌روز می‌شود. همین خیالم را راحت می‌کند. همیشه دگمه‌ی «چیزی‌برای‌ازدست‌دادن‌نیست»‌ام روشن است. نهایت همه چیز را می‌خوانم. 
نهایت همه چیز این است که بیاید/نیاید، بماند/نماند. برود/نرود. شانه‌ام بالا می‌رود. دست‌های بازم وادارم می‌کنند فکر کنم که آن که دست‌های باز بخواهد خودش می‌داند کجا بیاید و بماند و نخواهد برود. آدم‌های دیگر هم هستند و نیستند. ماشین یک لحظه بود و دیگر نبود. آن قدر از دست دادن برایم راحت شده که به دست آوردن را می‌خواهم برای لذت از دست دادنش. لذت مازوخیستی. لذت نشستن و نگاه کردن به آدم‌هایی که دارند از دست می‌روند. دست تکان دادن براشان. آرزوی موفقیت کردن و روی برگرداندن و تمام.
یک جایی بالای کوهی خانه‌ای هست هنوز که من آن‌جا جا دارم. برای بودن آن جا که آخرین پروازم است. آخرین عصیانم و آخرین بند پاره کردنم، همین حالا هم قدرت دارم. همین حالا می‌شود ول کرد و رفت نشست توی آن خانه‌ی بالای تپه که پر از گل‌های رنگارنگ است و سفید و آبی است و نسیم‌اش میان پا و دامن شیطنت می‌کند. اما من با خیالش هم قدر خودش عشق بازی می‌کنم. خیالش بازی قبل از آمیختگی و نابودی بکارت است. عشق‌باز که باشی کندی و آرامش پیش از آن قطره‌ی خون و آب حیات موعود را حتا بیشترک دوست داری. 
حالم را برای بی‌قیدی‌ام دوست دارم. باز و بی‌قید و لاابالی و لذتی که تازه‌تازه دارم از زندگی می‌چشم.