صبح با یک گره توی گلو از خواب بیدار شدم. گره بزرگ و دردناک. برای هر گره دلیل دیگری هم ست. اولی اگر گلودرد و التهاب حلقم باشد دومی حتما فشار حرف‌های نگفته و حرفای قابل گفتن است که فایده‌ای ندارد. فایده که نداشته باشد ناامیدی و نفرت می‌آورد. من دیگر حوصله‌ی آدم‌ها را ندارم. من دیگر نمی‌توانم با کسی حرف بزنم. حرف‌های من مثل کلمه‌های توی نقاشی‌های دیجیتالی پونه مثل واج‌های از هم گسیخته از دهانم بیرون می‌روند و توی هوا با باد حرکت می‌کنند. 

دیروز بود که تی‌شرت علی را پوشیده بودم. آب‌ریزش بینی داشتم. علی گفته بود که همین‌طوری سرماخورده بود. با خودم فکر می‌کردم این یک ارتباط است بین من و برادرم. یک ارتباط در سکوت و فرسنگ‌ها دور که فقط میان من و او می‌تواند باشد. فکر کردم به روزی که هر دو پیر شده‌ایم و نشسته‌ایم روی صندلی‌های گهواره‌ای وسط یک کلبه‌ی جنگلی پر از درختان انبوه و به تخم‌مان است کجای دنیاییم. او سیگارش را می‌پیچد و من جرعه‌ای از شرابی که او ساخته باز می‌نوشم و در سکوت به هم که نگاه می‌کنیم یک خیابان توی چشم‌هایمان می‌آید با یک آمبولانس.  فرودگاه امام توی چشم‌هایمان ظاهر می‌شود با حال بلاتکلیفی که ندانیم از دیدن این‌طوری هم خوشحال باشیم یا غمگین. یک چیزهایی هست که فقط خاطره‌ای عجیب از یک مقطع از زمان است که بعدترها گم می‌شود. بعد فقط توی چشم‌های آن آدم پیدایش می‌کنی. مثل وقتی آ را بعد از آن همه دیدم توی کافه وقتی قهوه سفارش داد یک چیزی بود توی چشم‌هایش که از یک دوره‌ی کلنجار رفتن با قهوه و شیر و شکر حکایت داشت. از قهوه‌ای که فقط یک نفر توی دنیا تمام اندازه‌هایش را می‌داند. آن لحظه چشم ما داشت آن روزها را می‌دید توی یک ماگ لاته.

گاهی فکر می‌کنم همه‌ی این‌ها برای نوشتن هفتاد جلد از "در جست‌وجوی زمان از دست رفته" کافیست و حتا کم می‌آورم. هم عمر را و هم کاغذ را و هم توان را. باز به خودم می‌گویم می‌نویسی، بالاخره می‌نویسی.