دیروز بود که تیشرت علی را پوشیده بودم. آبریزش بینی داشتم. علی گفته بود که همینطوری سرماخورده بود. با خودم فکر میکردم این یک ارتباط است بین من و برادرم. یک ارتباط در سکوت و فرسنگها دور که فقط میان من و او میتواند باشد. فکر کردم به روزی که هر دو پیر شدهایم و نشستهایم روی صندلیهای گهوارهای وسط یک کلبهی جنگلی پر از درختان انبوه و به تخممان است کجای دنیاییم. او سیگارش را میپیچد و من جرعهای از شرابی که او ساخته باز مینوشم و در سکوت به هم که نگاه میکنیم یک خیابان توی چشمهایمان میآید با یک آمبولانس. فرودگاه امام توی چشمهایمان ظاهر میشود با حال بلاتکلیفی که ندانیم از دیدن اینطوری هم خوشحال باشیم یا غمگین. یک چیزهایی هست که فقط خاطرهای عجیب از یک مقطع از زمان است که بعدترها گم میشود. بعد فقط توی چشمهای آن آدم پیدایش میکنی. مثل وقتی آ را بعد از آن همه دیدم توی کافه وقتی قهوه سفارش داد یک چیزی بود توی چشمهایش که از یک دورهی کلنجار رفتن با قهوه و شیر و شکر حکایت داشت. از قهوهای که فقط یک نفر توی دنیا تمام اندازههایش را میداند. آن لحظه چشم ما داشت آن روزها را میدید توی یک ماگ لاته.
گاهی فکر میکنم همهی اینها برای نوشتن هفتاد جلد از "در جستوجوی زمان از دست رفته" کافیست و حتا کم میآورم. هم عمر را و هم کاغذ را و هم توان را. باز به خودم میگویم مینویسی، بالاخره مینویسی.
این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.