باران بگیر و نگیر دارد. نم‌نم و پیوسته دارد، آب توی هواست و می‌توانم با چشم غیرمسلح حتا ذوق‌زدگی درخت‌ها را ببینم. دراز کشیده‌ام و دارم تعطیلاتم را مزمزه می‌کنم. هیچ تماسی نداشتم و هیچ تماسی را پاسخ ندادم مگر دل‌خواهانم را. کتابم رسیده به صفحه‌ی صد و بیست و سه و هر از چند گاهی سرم را بلند می‌کنم و نفس عمیق می‌کشم. زمان بدون تلویزیون و اخبار و بدون اصحاب تکنولوژی کش می‌آید و حوصله و آرامش بیشتر است. سکوت بیشتر است. این طوری مرگ خیلی دور است از آدم.

دیروز رفتم آرامسایشگاه. بابا عید ندارد. من هم نداشتم خب. دیگر عید برای خانواده‌ی ما بی‌معنی شده همان‌طور که خانواده خودش معناش گم شده. دوست داشتن‌ها هم‌چنان پابرجاست. صدای علی بیشتر از همیشه توی پیغام‌گیرمان است و مامان مرا بیشتر می بوسد اما دوریم. یاد گرفتیم دور باشیم. این یک سال یادمان داد که مجبور به زندگی خودمانیم. حتا پوشکین یاد گرفته که مجبور به زندگی خودش است و این اجبار بد که نیست، خوب هم هست.

با همه‌ی این احوال و روزگار یک چیزی کم است توی زندگی. به نبودن آن هم دیگر عادت کنم می‌توانم بگویم یک مرحله ی بزرگ از پختگی را جلوی رو دارم.