ته کوچه، پشت بلوغ


من به حشمتیه از منظر خودم نگاه می‌کنم. یک منظری که هر کاریش کنی در حال عادی، جور دیگری نمی‌شود. یعنی اگر نشسته‌اند توی ماشین و دست می‌زنند، این منظر انگشت به پنجره ضربه می‌زند و تمام. حشمتیه برای من کتاب خواندن است نه آن طور غریبی که الان باب شده، آماری. یک طور غریبی عشق‌بازی با کتاب و چشیدنش. چشیدنِ داستانی مثل بازمانده روز، خانوم دالووی یا همین ظرافت جوجه تیغی است حالا اگر لازم باشد دوباره و سه‌باره و هی حرف زدن باهاشان یا با بقیه. لذت بردن از بیشتر چیزها. سعی بر لذت بردن از بیشتر چیزها. شل کردن، خیلی شل کردن در عین حال به حالات روحی این منظر اهمیت دادن.

حشمتیه برای من پهن کردن یک زیرانداز، به دندان گرفتن یک ساقه ترد طلایی و دراز کشیدن به پشت و خواندن یک آواز با صدای بلند است؛ بخشی از یک تصنیف قدیمی و شاد «یکی یه پول خروس، آقاجان، یکی یه پول خروس، مامایان، ...» باد باشد و آفتاب و چای.

حشمتیه جای عاشقانه‌های قدیمی است. از آن‌ها که با یک نگاه یک‌دل نه که صد دل عاشق می‌شوند. از آن‌ها که سرخی می‌دود روی گونه‌هایشان که نفس شان به شماره می‌افتد. از آن‌ها که خیره به جاده می‌مانند از آن‌ها که طاق گل بنفشه بر سر راه معشوق می‌بندند. از آن‌ها که بدن‌شان را با شرم به هم می‌دهند هنوز اما تمام.

حشمتیه همان کوچه باریکِ بن‌بست است که دخترهای مدرسه‌ای اولین بوسه‌شان را گوشه‌ی دیوارش دادند و کلاغ‌ها قارقارکنان از سرشاخه‌های خرمالوی حیاط کوچک انتهایش پر زدند.


*حشمتیه حالا حالاها حرف دارد، برای من. این‌ها همه مال هر کسی است، که مال خودش است و حشمتیه فقط راهش انداخته.

حشمتیه*

امروز با بچه‌ها رفتیم بیرون من حالا یک سری کلمه می‌گویم و تو ربط می‌دهی: قرار گذاشتن، هوای سرد آفتابی، یک نمایشگاه، ماش‌روم ترک یک و دو، کافی‌شاپ، جلسه، خیابان‌های بالای‌شهر، شش‌نفر، پراید یوتو، تو ای ساغر هستی هایده. حالا همان سرما توی جانم است یک کوکتل درست کرده‌ام با همان آب سبزیجات سن‌ایچ با نمک و آب‌لیمو و می‌نویسم. ولی دلم قهوه می‌خواهد آن قهوه‌ای که همه اجزایش اندازه است؛ شیرینی و شیر و غلظتش و سینه بازش که می‌توانی راحت آرام بشوی. 

آقای میم بود توی فکرم. می‌خواهم اسم آقای میم را عوض کنم. برایم یادآور داستان در بالکن است. آن شخصیت زمین تا زیرزمین (اصطلاحی برای فرق داشتن نه چندان زیاد) با این یکی فرق می‌کند این می‌تواند اقای سین باشد یا صاد. دلم می‌خواست اسمش را اقای نعل‌بندیان می‌گذاشتم به یاد عباس نعل بندیان. شخصیتم به او بیشتر شبیه است مردی اشفته، شاعرمسلک و نویسنده که روزگار تنهایی‌اش با کالباس و خیارشور و دلستر و ماشین تایپش بگذرد و دسته دسته برگه‌هایی را ویرایش کند تا پول سیگار و کالباسش دربیاید. بعد فکر کن مهسا، که از هیچ مردی نمی‌گذرد دست روی این آدم بگذارد چون یک دوره‌ای از زندگی هردنبیرش خوشش ادمده که مخ مردی انتکتوئل را بزند. لابد فکر کرده آقای نعل بندیان برایش شعر می‌خواند. راوی می‌داند که اقای نعل‌بندیان که او را نجات داده کّرِ ِ پروین است. پروین اشفته و شوریده است. پروین بی‌قید است. پروین از آن‌هایی است که سکوتش حال آقای نعل‌بندیان را خوب می‌کند. حتا نه کلاریسا ... حالا این‌ها را باید ول کنم و بچسبم به کلاغ‌ها ای داد...

 ببین قضیه این‌جاست که الان کاملا گیجم. برای پراگ ایمیل زدم که لعنتی‌ها مگر نمی‌دانید شما حالا امید دو نفرید که عاشق همند که پنج سال است با کش و قوس و خوب و بد ساختند، ادبیات برایشان محمل شده، ریلی شده که با هم روی آهن‌هایش پا بگذارند و تعادلشان را حفظ کنند و یک جایی بی‌دغدغه توی خیابان همدیگر را در آغوش بگیرند. رویایشان این است که توی پارکی زیر سردیس یک نویسنده یا فیلسوف توی پراگ دراز بکشند روی چمن‌ها و  یک ساعت، یک ساعت از روی زنگ قدیمی ساعت میدان همدیگر را ببوسند و بهار پراگ هم دورشان پرسه بزند.  هر چند دل من دریای گرم مدیترانه را بیشتر می‌خواهد...فکر کن همین حالا جواب پراگ آمد! دست‌کم حالا می‌دانیم که چکیده مقاله‌مان به‌شان رسیده.

*قصه‌ی جذاب و پرکشش حشمتیه هم بماند برای بعد. یادت باشد بپرسی ... یادم باشد بگویم.

جای خالی سلوچ

از افسوس‌ها یکی این است که آدم‌های نازنین اطرافم را نشناخته، بمیرم. یک روزی نفهمم که این آدم که از کنارش رد شده بودم، نوشته‌اش را یک جایی خوانده بودم، از دور برق چشم‌هایش را یک بار گذری دیده بودم، چقدر خوب بوده و چقدر من نشناخته بودمش. حالا برای یکی‌شان می‌نویسم که امروز برایم از مادرش گفت؛ مادری که وقت سرخ کردن کرفس‌هایش، پسرش را می‌نشانده روی کابینت و باهاش حرف می‌زده، شاید هم این پسر نازنین خودش می‌نشسته ولی آخر چه فرقی می‌کند. قضیه این جا بود که وقتی من و پوشکین را با هم دید، یاد خودش و مادرش افتاد. من پسر نداشته بودم که، آن‌هایی که تک و توک دور و برم بودند هم زیاد با پسرهاشان اخت نبودند یعنی هیچ وقت موقع سرخ کردن کرفس - اصلا کرفس سرخ می‌کردند؟- با پسرهاشان حرف نمی‌زدند، پسرهایی که روی کابینت نشسته‌اند و فرض کن من فرض می‌کنم- پسر سیب قرمز خوش‌عطر پاییزی توی دستش بوده و گاز می‌زده و با مادرش گپ می زده. همیشه فکر می‌کردم مادر و دختر، این طور مثل من و پوشکین می‌شوند.

بعد توی راه برگشت غصه خوردم که پسر دلتنگ مادرش شد با دیدن ما، کله‌ام هم کمی گرم بود با خودم مدام می‌گفتم هفته‌ی دیگر هم تعطیلی است، اگر درس نداشته باشد، یا یک روز مثلا غیبت کند، خب باید غیبت هم بکند برود پیش مادرش. مادرش دارد تنهایی کرفس سرخ می‌کند و او دارد توی یک روز تعطیلش، دلتنگ مادرش می‌شود. خوب شد پوشکین درس‌ داشت و ما که آینه دق بودیم رفتیم و من بغضم مدام داشت می‌ترکید.

 

توی ماشین، وقت برگشتن، بعد از بنزین زدن، همان وقت که هیچ‌کس خواند: آسمون به چه قشنگه! و من رو به پوشکین کردم و گفتم: راس می‌گه‌ها، با وجود برف دیروز، آسمون به چه قشنگه!، و آسمان تهران واقعا زیبا بود و من عاشق تهران شدم،  و پوشکین خندید و گفت که چقدر میم ماه بوده. بحث کشیده شد به سرخ کردن مادری مر کرفس را و نشستن پسری روی کابینت. و من مثل همیشه‌ي اخلاق گهی خودم، تحلیل کردم و تحلیل کردم و پوشکین مثل همیشه‌ی صبوری‌اش، گوش داد و تایید کرد و چند کلمه‌ای اضافه کرد. من می‌گفتم: الان داره نسل مامانایی می‌آد که موقع کرفس سرخ کردن با پسرشون که روی کابینت نشسته، حرف می‌زنن. مهم هم حرفاییه که می‌شه موقع سرخ کردن کرفس با پسر یا دخترت که نشسته روی کابینت بزنی. تو می‌تونی تصور کنی روی کابینت نشستی و پاهاتو تکون می‌دی و بوی کرفس سرخ شده توی خونه پر شده باشه و من در حال نصیحت، یا تنبیه، یا تربیت، یا درس پرسیدن یا ... باشم؟

پوشکین گفت: نع اصلا

گفتم: پس چی؟

گفت: می‌خندیم، حرفای خنده‌دار یا من برات تعریف می‌کنم از مدرسه و کیمیا و زهرا یا تو از ناراحتیای اون روزت می‌گی.

و من رفتم توی فکر که چرا همیشه بوی خورش کرفس برایم نشان خوشبختی بود؟ چرا هیچ وقت مادر من خورش کرفس را با نعنا جعفری درست نمی‌کرد و رب می زد و می‌گفت گولاش است؟ آن غذا اصلا خورش کرفس نبود و مادر من هیچ وقت کرفس غذا را سرخ نمی‌کرد.

اتوُد

اين‌جا نشسته‌ام توي اوج كار و سرشلوغي‌هام. به مهسا فكر مي‌كنم. مهسا باید با گوشت و پوست و استخوانش دربیاید. مهسا برای من یعنی تناقض، یعنی چیزی که خودم لب مرز رسیدن به آنم. در حال فرار از آنم. در حال تحلیل آنم. مهسا نزدیک است به من از جنس پچپچه‌های زنانه، از جنس یک موکت، موکتی زبر و کثیف. مهسا برگردان وجه دیگری‌ست از هلال ماه. این‌که قاچ روشنش کوچک است و بقیه‌ی نیم‌کره‌اش تاریک باشد. نگاهم به آن هلال روشن است اما هیچ دلیل نمی‌شود نیم‌کره تاریکش، چون نمی‌بینم نباشد. مهسا یک تمام‌کره‌ی تاریک است که گاهی هلالی از آن روشن می‌شود و اگر روزی هم به بدر کامل برسد، آن مهتاب نصیب کسی نخواهد بود؛ مهتابی در یک شب ابری و طوفانی، بی‌خاصیت. مهسا مثل جذام می‌ماند، جذامی که لباس زیبا و چکمه پوشیده و دلبری می‌کند. مهسا بالای سر راوی من شکلک درمی‌آورد. مهسا درست پشتِ سر راوی من، راویِ عزیز من با معشوق راویِ من، راوی عزیز من؛ با آقای میمِ مظلوم و ساکت می‌خوابد طوری که هُرم نفسش برود بخورد به پشت گردن راوی من، راوی عزیز من که ‌خواسته‌ بود خودش را بکشد، که این قدر «ترسون و لرزون» و نازک شده. برای همین من می‌توانم با ناخن‌هایم پوست مهسا را بدَرَم. از خوبی‌ وقتی لباس می‌شود توی ویترین، برای نمایش مهربانی‌های بی‌دریغ متنفرم و این را هم خوب می‌دانم که آدم‌ها با دیدن کلماتی مثل نفرت و بیزاری در یک متن به خود می‌لرزند و مدام فکر می‌کنند نوک پیکان این نفرت سویشان نشانه رفته. باید بسازم.

از خودم و تلاش برای تمیز‌نویسی‌ام لذت می‌برم. از خودم و انتخاب‌هایم لذت می‌برم. از خودم و این غلتک رونده‌ی خوب لذت می‌برم. کنار همه‌ی این‌ها چند چهره، چند نفر هستند که از سر اتفاق هیچ هم نسب خونی ندارم باهاشان. یک جفت چشم سبز، یک دسته موی خوش‌حالت، قدی بلند با پوستی لطیف، لنگه‌های ابروی نگران و پاهای کوچکی که حالا بزرگ شده‌اند، و جمعی «خجسته‌دل» که عاشقانه دل‌هایشان را دوست دارم.

قدیم هم خوبه

امروز گفتم بیایم و نیمه پر لیوان را ببینم؛ خیلی مجله‌ی موفقیت‌طور! بیایم از صبح خودمان، من و پوشکین را از خواب بیدار کنم و بعد از یک صبحانه مختصر، از امکانات صوتی و تصویری استفاده کنم بزنیم و برقصیم و خوش باشیم. از مهمان نترسم. چرا این طور شده‌ام؟ چرا از مهمان می‌ترسم؟ خیلی فکرش را کردم مدام ته ذهنم این سئوال خار خار می‌کرد می‌رفت و می آمد. منی که کلاریساوار  و پروین‌طور  خانه‌ام پر و خالی می‌شد - پروین واقعی- حالا چرا این قدر هراس دارم؟ نتیجه هر چی فکر  و تحلیل را این جا می‌نویسم: بزرگترینش این بود که با میهمانی دادن هر روز بیشتر پی به ناتوانی‌هایم می برم. بیشتر فکر می‌کنم دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست. این را باید شکست باید یادم برود باید شل کنم باید رها بشوم. بعد یک روزهایی برای کسانی که حالا دیگر نیستند مثل مهسا یا رضی یا دیگرانی که آمدند و رفتند، با قهر و کینه و نفرت، میزبان بودم و حالا دلم می‌سوزد. به بی‌چشم و رویی مهسا که فکر می‌کنم دلم می‌خواهد در خانه را ببندم. بروم یک گوشه و با خودم بخوانم و بنویسم.
حالا ولی تا حالا پربدک نبوده. یک سره بد نبوده، غذا تقریبا آماده، حالم خیلی خوب، آب کم فشار بوده اما قمری‌ها پشت پنجره‌اند و نوک می زنند به دانه‌های برنج و پیراشکی‌ها با آمدن آزیتا بقچه می‌شوند
. سیب‌زمینی سرخ‌کرده هم اگر حوصله‌اش بود که بود و گرنه مهم نیست.
کتاب و رمان هم طبق معمول لبه‌ی کوزه است، دارند آب می‌خورند تا چه پیش آید.
فقط نگرانی‌ام چکیده مقاله است.

بی صدا، هیاهو یا غوغا

این روزها خیلی رفتم در بند این‌که بالاخره این زنجیری که افتاده دور مچ پای من و خیلی آدم‌های دیگر، چیست؟ این‌که باید یک‌جا باشد، سرمان را بکنیم تویش و بنویسیم. از خودمان بیشتر از زندگی‌مان از رازهای مگو و از عمق حس‌های ناشناخته‌مان. از وقتی آن خانه‌ی عزیز را به زعم خودم به شکلی توهین‌آمیز ازمان، از من گرفتند انگار گم‌شده بودم. وابستگی بد چیزی است. یک روز بچه‌ات باهات بد حرف بزند، آشنایت، عشقت، دوستت لحنش عوض شود به هم می‌ریزی... یا که من فقط این طورم. حالا که بی فکر و تامل این‌ها را می‌نویسم با خودم فکر می‌کنم چقدر دغدغه‌هایم با خیلی وقت پیش‌ها که آرشیو این‌جاست و مخفی هم بوده فرق کرده. راضی باشم یا نه؟

آن قدر فکر و خیال و گرفتاری هست که نتوانم و اصلا نشود به چیز دیگری فکر کنم جز داستان، داستان و داستان. به هر شکلش؛ می‌خواهد کتابی یا مجله‌ای یا نوشته‌ای گوشه‌ی یک پرونده‌ی کامپیوترم.

اسم این‌جا را به احترام آن وقت‌هایش نگه می‌دارم. «شرح تردیدها» آن وقت‌ها توی همه‌چیز مردد و گم بودم. حالا حتا فرصت تردید ندارم. حالا همه چیز معلوم است. شاید خوب نیست که همه‌چیز روشن و صاف و واضح شاید تا حوالی قبر، برای آدم معلوم باشد ولی هست. گریزی نیست. می شود با ورجه ورجه‌هایی کمی عطر و طعم تفاوت ریخت رویش یا با مسافرت‌ها و مهمانی و رفقا رنگش کرد. رنگ‌های خوش با طعم نمیروف و موسیقی زدبازی. یا زنجیری بست به مچ پا و هر روز روی میز کوچکِ محل کار را یک جور درست کرد، یک بار کتاب‌ها سمت راست و فایل آبی پشت‌شان و گلدان کوچک تلگرافی سمت چپ کنار کارت‌پستال‌های رنگی از سویس آمده، یک بار برعکس، درست همه چیز خلاف قبلش. از دور نگاه کنی و خوشت بیاید.

خیلی طول می‌کشد که باز به همه چیز عادت کنم. باز برگردم خانه‌های قدیمی. گردشان را بگیرم و هر چیزی را از راست به چپ ببرم. ولی گریزی نیست، این همان زنجیری است که قفل شده به مچ پا و هیچ هم خلخال نیست.