ته کوچه، پشت بلوغ
من به حشمتیه از منظر خودم نگاه میکنم. یک منظری که هر کاریش کنی در حال عادی، جور دیگری نمیشود. یعنی اگر نشستهاند توی ماشین و دست میزنند، این منظر انگشت به پنجره ضربه میزند و تمام. حشمتیه برای من کتاب خواندن است نه آن طور غریبی که الان باب شده، آماری. یک طور غریبی عشقبازی با کتاب و چشیدنش. چشیدنِ داستانی مثل بازمانده روز، خانوم دالووی یا همین ظرافت جوجه تیغی است حالا اگر لازم باشد دوباره و سهباره و هی حرف زدن باهاشان یا با بقیه. لذت بردن از بیشتر چیزها. سعی بر لذت بردن از بیشتر چیزها. شل کردن، خیلی شل کردن در عین حال به حالات روحی این منظر اهمیت دادن.
حشمتیه برای من پهن کردن یک زیرانداز، به دندان گرفتن یک ساقه ترد طلایی و دراز کشیدن به پشت و خواندن یک آواز با صدای بلند است؛ بخشی از یک تصنیف قدیمی و شاد «یکی یه پول خروس، آقاجان، یکی یه پول خروس، مامایان، ...» باد باشد و آفتاب و چای.
حشمتیه جای عاشقانههای قدیمی است. از آنها که با یک نگاه یکدل نه که صد دل عاشق میشوند. از آنها که سرخی میدود روی گونههایشان که نفس شان به شماره میافتد. از آنها که خیره به جاده میمانند از آنها که طاق گل بنفشه بر سر راه معشوق میبندند. از آنها که بدنشان را با شرم به هم میدهند هنوز اما تمام.
حشمتیه همان کوچه باریکِ بنبست است که دخترهای مدرسهای اولین بوسهشان را گوشهی دیوارش دادند و کلاغها قارقارکنان از سرشاخههای خرمالوی حیاط کوچک انتهایش پر زدند.
*حشمتیه حالا حالاها حرف دارد، برای من. اینها همه مال هر کسی است، که مال خودش است و حشمتیه فقط راهش انداخته.
این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.