برگشتم. برگشتم به دوران بی‌گناهی. به وقت معصومیت. به ساعت هیچ. به الکل. به عشق‌بازی کثیف. به دوستی‌های پوچ. دیگر می خواهم در خرابه‌ام بمانم. نمی‌خواهم دیگر چیزی را بسازم که چند روز ناقابل بعد بریزد. چون می ریزد بدون قطع ریخته خواهد شد. آوار روی سرم. روی پاهایم و من فلج می شوم. در اوج قدرت می‌بینم که ضعیفم. غذا که می‌خورم ضعیفم. جمله که می‌نویسم قدرتمندم. حرف که می زنم انگار دیگری می‌گوید لذت می برم. فکر می کنم چه قدر روشن می‌بینم. اما تنها که می‌مانم کوچک و کوچک‌تر می شوم. آن قدر که گم می شوم توی اتاقم. لای کاغذ‌ها، لای پرز فرش. این دو حد بی‌نهایت کم و بی‌نهایت زیاد را تاب نمی آرم. هیچ چیز را دیگر نه که دیگر نمی‌توان‌ام باور کنم.

باز باید فلوکسیتین را شروع کنم. این بار دوتا در روز. هیچ‌گهی بیشتر از خودم نمی‌تواند بفهمد چه مرگم شده. کاش می شد همه‌ی کثافت‌ها و لجن را به نام عشق از توی داستان‌هایم پاک کنم. یعنی تمام داستان‌ها را توی یک سطل که ماده‌ای شوینده‌ی عشق و سکس دارد بریزم و بگذارم خیس بخورد. فردایش اویزان شان کنم رو بند. باد بخورند و آفتاب و ضدعفونی شوند.

دل‌ام می‌خواهد این روزها از حسادت بنویسم. این روزها می‌بینم اخر چه دارم که کسی به من حسودی کند. بعد می بینم که این خودمم. کینه ام را با خفه کردن ادم‌ها می کشم. خیلی وقته گریه نکردم. دماغم سوخت. کاش بشه الان برم روی بالش. سرمو بکنم توی اون فاصله‌ی همیشه‌گی دیوارم و بالشم. اشکامو بریزم اون جا. کاش فردا از خواب بلند بشم و ببینم کس دیگری هستم.