من یک مُهر می‌خواهم. یک مهر که بماند برایم. همیشه فکر می‌کردم من داستانی خواهم نوشت که هیچ وقت از یادها نخواهد رفت. بعدتر فکر کردم به جای یک داستان که بیشترش به دیوار بلند صلب می‌خورد، کمک کنم دیگران داستان‌هایشان را بنویسند. بعدتر روح‌پراگی شدم و فکر کردم بهترین کار این است که فقط آدم‌ها بخوانند. حالا که حتا امیدم را از نزدیک‌ترین آدم‌هایی که می‌شناختم قطع کرده‌ام باز برگشتم به خودم. به این‌که باید یک مهر برای خودم بسازم. یک مهر دوست‌داشتنی برای خودم فقط. یک مهر که بعد از مرگم بماند. یک مهر جاودان. فکر کنم این طور سالم می‌شوم. «خودم» خیلی مهم است و درد که تازه بعد از چهل سال بهش برسی و ظلمی که چهل سال به خودت کردی با یک مهر بخواهی که جبران کنی. جایزه‌ی یک عمر بی‌محلی و سرکوب خود به شما «بانو» تقدیم می‌شود که هرگز کسی این‌گونه فجیع به کشتن خود برنخاست و ... این از معدود ابیاتی‌ست که من از شاملو به یاد دارم. 
خواب دیده بودم دیشب و چند شب قبل‌ترش که دارم جلوی مرد سراپاسیاه‌پوشی می‌ایستم. گریه می‌‌کنم. ازش می‌خواهم این جمله‌ها را حذف نکند. ازش می‌خواهم ازم نخواهد که زهر متن‌ها را بگیرم. ازش می‌خواستم من را رها کند به حال خودم. گریه می‌کردم خیلی واقعی و دردناک. یک طوری که از بیرون خودم دلم برای خودم می‌‌سوخت. فکر می‌کردم این زن چقدر غم غم‌ناکی دارد که به زانو درآمده. یادم رفته بود که این زن خیلی جاهای دیگر زانوهایش ساییده شده. اگر یادم می آمد دیگر این قدر دلم فشرده نمی‌شد. شاید چون یادم می‌آمد هم که همه چیز درست می‌شود.
یک قوطی کنار گذاشته‌ام یک قوطی که زیبا نیست اما خیلی یک طوری است. قوطی‌ای که برای خودش یک کاراکتر دارد. از این قوطی‌ها که وقتی می بینی شان نمی‌توانی بی‌خیال و سرسری و بی‌هوا درش را باز کنی. قوطی دربسته بهت می‌گوید که محتوی راز و رمز است. توش خیال حبس است. توش یک چیزی‌ست که حال آدم‌ را بهتر می‌کند. حال صاحبش را. قوطی مال یک نفر است. من این قوطی را نگه‌داشته‌ام برای وید. برای روزی که شروع کنم به ساختن مهرم. قوطی و مهر و گلدان چمن الماسم و خیلی چیزهای دیگر را می‌توانم توی نمازخانه‌ی کوچکم جا بدهم اما ترجیح می‌دهم خلاف روال مالوف و شیوه‌ی مانوس و ناپسندم دور و اطراف را پر نکنم. خلوتی بهتر است. خلوتی از جنس شرق دور. خیلی خالی. خیلی برهنه. قوطی و مهر و «خودم».

یکشنبه‌ها را مرخصی گرفتم برای کلاس و نوشتن و این‌ها. خانه که می‌رسم موسیقی می‌گذارم. می روم لست‌اف‌ام و آهنگ‌های هفده سالگی‌ام را جمع می‌کنم. از یکی به دیگری و ... باید قبول کنم که دچار بحران میان‌سالی شدم. هیچ‌کس حرف‌ام را نمی‌فهمد غیر از کسی که خودش درگیر بوده. دلم آدم‌های آن دوران را می‌خواهد. همین را نوشتم. توی ف.ب. بعد ر.م آمد لایک زد. لایکش را از ته دل فهمیدم. یادم هست که یک آلبوم داشت از ملایم‌های اسکورپیونز می‌گذاشت و من هم این طرف دیوار گوش می‌کردم. بعد سامان گرفتش و برای من هم یک کپی ضبط کرد. کاستم سونی بود. دنون سیاه. به کی بگویم چقدر برایم عزیز بود. به کی بگویم که من توی یک مهمانی با نیلوفر تانگو رقصیدم و چقدر از ته دل بود. نمی‌دانم اصلا تانگو بود. فقط همدیگر را در آغوش گرفته بودیم. یادم نیست شاید می‌دانستم نیلوفر می‌رود. چقدر همه چیز پشت آن میز رستوران چینی دبی‌مال برایم زنده شد. چقدر اگر با این آهنگ سرم را بگذارم روی شانه‌ی نیلوفر و گریه کنم می‌فهمد. عکس‌هاشان را گوگل کردم. چقدر کلاوس ماین پیر شده و صورتش پف کرده. خیلی وقت شده بود که هق هق نکرده بودم یعنی صدایم این طوری به گوش خودم نرسیده بود. انگار عمق تنهایی بیشتر بشود. انگار تازه بفهمی با تمام وجود که دوره‌ات خیلی گذشته. دوره‌ای احمقانه میان آن اصالت و معصومیت رشد کرده که هیچ دوستش نداری. حالا هرقدر هم بخواهی برگردی به همان نقطه تنهایی. توی این تنهایی دق می‌کنی. تمام شدنت شروع شد سریرا. 

راضی‌ام. خیلی راضی‌ام اما می‌خواهم ببینم من که دارم دورم را خالی می‌کنم چرا هنوز به همان کیفیت غریب سرم شلوغ است. صفحه‌بندی عید است قبول، جلسه‌ی جدیدمان با ماه و ح و ف و این‌هاست قبول، ربابه‌خانوم است، خسرو و احمد و سگ‌هاشان هستند باز هم قبول، علی و عکاسی و روابط حسنه با والدین است باز هم قبول اما دیگر بقیه‌اش چیست؟ نیلوفر و پیشنهادش آن قدر بزرگ که همه‌ی این‌ها را بپوشاند بعد ترس و نگرانی که یک هو فلج‌ام کند. «miracle» راجر واترز را گوش می‌کنم. موازی‌اش دارم بلیط سینما می‌خرم. ایمیل می‌زنم. کارگاه را کنترل می‌کنم خیلی کارها با هم که نباشند من می‌میرم. درآمد چندانی هم ندارد. اگر نیمی از فعالیت من را کسی که دیشب باهاش توی کافه‌ی هتلی گذراندم، داشت بی‌شک روزی (بگویم چقدر؟ اصلا استانداردش را نمی‌دانم فرض کنید خیلی زیاد) درمی‌آورد. نشسته بودیم روبه روی هم من طبق روال همیشه آیس‌تی و او قهوه ترک با کیک شکلاتی و یک گیلاس آب سرد. من از اعدام و درست نشدن سرانه‌ی مطالعه و از فرهنگ پایین آدم‌ها می‌گفتم. او گوش می‌داد. با دقت. حرف‌ها برای خودم تکراری بود برای همین تعجب کردم چطور این قدر با دقت گوش می‌دهد. فکر کردم شاید دارد خودش را علاقه‌مند نشان می‌دهد تا دلم را به دست بیاورد. برای همین فتیله‌ام را کشیدم پایین و گفتم: «خب تو بگو. چه خبر؟»دارد کارخانه می‌سازد. از میلیارد و میلیاردها می‌گوید. از شیوه‌ی برنامه‌ریزی‌اش، از روابط و آدم‌های مرتبط. حرف‌هایش را نمی‌فهمیدم. سیستم هیات مدیریه و بودجه بندی کلان و سود این طوری و ورود به بازار بورس و ... یک هو گفت: «از من بسه تو باید بگی.» گفتم ببخشید که چیزی از «بیزنس» نمی‌دانم ولی می‌فهمم که دلش می‌خواهد حرف بزند پس بگوید و من نرم نرم آیس‌تی‌ام را می‌خورم. گفت آمده حرف‌های من را بشنود. گفت خیلی دور است از این فضا. گفت ماشین شاسی بلندش نمی‌گذارد اتفاقات روزمره را خوب ببیند. گفت لااقل بگو کتاب چی داری می‌خوانی. «استانبول» توی کیفم بود اما داشتم «ببر سفید» را دوباره می‌خواندم. گفتم بهش ببرد بخواند. گفتم درباره‌ی کارآفرین‌های هندی و فضای فقر و ... ادامه ندادم فکر کردم شاید زده بشود. برایش لازم بود بخواند. کتاب را ورق زد. گفت می شود هفته‌ی بعد همدیگر را ببینیم. خندیدم. گفتم ازموده را آزمودن خطاست. خندید او هم.

بعد وقتی نشستیم توی ماشین به من نگاه کرد و گفت چه کار کردی این قدر خوشگل شدی؟ دیدم نمی‌شود بهش گفتم دستت روست. گفتم جوان‌های قدیمی وقتی می‌خواهند دل دختری را گرم کنند این حرف‌ها را می‌زنند. خیلی خندید. جوری که اشک از چشم‌هایش سرازیر شد خنده بود اما یک هو گریه شد. عذرخواهی کرد. گفت خیلی وقت بوده این طور مال خودش نبوده و زمان شخصی نداشته. گفت نصف بیشتر ریه‌اش رفته و دیگر چند صباحی ندارد که بماند با این آلودگی و  روزی یک بسته سیگارش و با این کار و گرفتاری توی تهرانش و ...

می‌خواستم زودتر پیاده شوم. همین کار را هم کردم. باهاش دست دادم کف دستم را بوسید تا خواست بگوید، گفتم: «کتاب را پیش خودت نگه‌دار. کارم داشتی ایمیل بزن.»

برای کشو و افکار تویش

بله بعضی‌ها هستند آدم را هر کجا برود دنبال می‌کنند. من خودم این طوری‌اش را دوست دارم تا این‌که فیس بوک به‌شان بگوید که آهای فلانی تولدش است و مثل ساعت زنگ‌دار  هی تاکید کند و تو هی زنگش را خاموش کنی و بعد بگویی خب امروز می‌شود شب تولد، می‌گذارم روز تولد تبریک می‌گویم و بعدش باز یادت برود و فرداش بگویی آخ دیر شد و بی‌خیال. بعد ادعا کنی من به تبریک تولد اعتقادی ندارم.

ولی من واقعا ندارم. روزهای تولدم می‌فهمم که چقدر آدم‌ها دروغ و دغل‌اند. چقدر من محبت‌طلب نیستم. چقدر بدم می‌اید از این بوس‌ها و کسانی که سعی کرده‌اند با تغییر جمله‌ها و جابه‌جایی همان سه کلمه به تو بگویند که با بقیه فرق دارند و چقدر تابلو ناموفق‌اند. اما من دوست دارم یکی باشد توی سکوت مرا بخواند. یکی باشد که هیچ به روی خودش نیاورد، به روی من هم. بعد یک ماه یک چیزی توی یک کیسه‌ای بهم بدهد توی کیسه‌ی سبز پارچه‌ای فُتر. اصلا نگوید هم تولد. چشم‌ها را از هم بدزدیم. همین یا یکی توی کتاب‌فروشی یادش باشد من کتابی را ندارم و برایم بخرد. گران هم نباشد. یا ...

می‌دانم الان دوری شاید خیلی چیزها برایت به هم ریخته ولی گاهی هم فکر کن به این که آدم‌هایی هم هستند که هرجا بروی سایه‌وار دنبالت می‌آیند. شاید یک جایی یک جمله‌ای حتا ازت خوانده‌اند و یا یک شبی با هم گپی زدید که هنوز در خاطر مانده. من خودم این طور بیشتر دوست دارم. گاهی حتا جوگیرم و فکر می‌کنم باید از تو حمایت کنم. 

ریشه‌ی این بالایی برمی‌گردد به کودکی. من خواهر چهار سال بزرگ‌تر یک پسر کوچولو بودم که توی جمع دوست‌های همان سنی از همه کوچک‌تر بود. بعد تمام آن بچه‌های ظالم (می‌دانی که بچه‌ها گاهی خیلی ظالم‌اند. رجوع کن به پست یکی مانده به آخر لیلا خانوم ) آن پسرکوچولو را مسخره می‌کردند و این خواهر لعنتی چهار سال بزرگ‌تر هم همراه‌شان دم می‌گرفت. لعنت بر من که هر وقت یادآوری می‌کنم این را گریه‌ام می‌گیرد. بگذار بروم اشک‌هایم را توی دستشویی پاک کنم و برگردم. حالا گرچه دیر اما من جوگیرم در حمایت کردن. حالا من با ترس و احتیاط دور آن پسرکوچولوی آن سال‌ها که حالا هیکلی شده و سیبیلی، می‌چرخم که جبرانش کنم. حالا هر وقت بخواهم توی ختمی جایی گریه کنم زود یاد آن صحنه‌ها می‌افتم و بغض می‌کنم. 

خلاصه که این‌ها همه مواد خام یک داستان امریکایی خوب است و من هدرش دادم. گور پدرش. راستش دیگر داستان هم برایم آن‌قدر مهم نیست. الان فقط می‌خواهم تو و دخترم و برادرم و هرچی آدم دوست‌داشتنی توی دنیا دارم را از این خراب‌آباد نجات بدهم. خرابه‌ای که آدم‌هاش به شدت موافق مجازات اعدام‌اند و  چاپ و نشر کتاب آمارش دارد به صفر میل می‌کند.

خلاصه هر روز تولدت است. داستان بنویس. لعنتی پس داری چه می‌کنی تو؟

یک روزی بود که فکر می‌کردم چقدر ماه آغشته شده به «داستان» و چقدر بهتر است آدم جاهای دیگر را هم ببیند. حالا خودم آلوده‌ام. آغشته بهتر است از آلوده. آلوده نتیجه‌اش خوب نیست. آغشته‌گی همان لذت غلتیدن را با خودش دارد. غلتیدن توی سس شکلات مثلا غلت زدن روی تشک تمیز و ملافه‌ی خنک رویش، غلت زدن توی برف‌های بکر و  پانخورده... غلت زدن توی آغوش کسی. با این احوال کابوسم شده که تا آخر زندگی آلوده بمانم. 

دیروز کارنامه‌ی پوشکین را گرفتیم. تخم‌سگ (صفت تحبیب) نمره‌هایش خیلی خوب شده بود. این ترس و ضعیف نمایاندنش خودم را هم ترسانده بود. رفتیم رستوران گیلکی. دلم می‌خواست کباب‌ترش خوشمزه بخورد و من هی زل‌زل نگاهش کنم. همان‌جا گفت که به عوض سفری که با من نیامد قرار شد ببرمش وری، پس چی شد؟ دوتایی؟ به خاله ماه بگو. مثل خودم شده تخم‌سگ، اما خوب نیست. یک کاری کردم که هم برویم تئاتر هم برویم یزد. هر بار هم برایشان خبر رزرو تور و خرید بلیط را ایمیل کردم. دوست دارم خوشحال شویم. ح امشب زنگ می‌زند تا برویم صندلی‌های لهستانی را ببینیم. باید بروم خانه. اتفاقات حجم‌شان زیاد شده می‌دانم یک جایی می‌رسد که آرام و رها باشم. حالا اما نه. حالا وقتش نیست. باید شیره‌ی خودم را بکشم. باید خودم را بچلانم. باید قدر این شب‌های خسته را که سرنرسیده‌به‌بالش می‌خوابم بدانم.

یادم باشد برگشتنا کاغذ کاهی طراحی بخرم. زیاد، خیلی زیاد.