یکشنبهها را مرخصی گرفتم برای کلاس و نوشتن و اینها. خانه که میرسم موسیقی میگذارم. می روم لستافام و آهنگهای هفده سالگیام را جمع میکنم. از یکی به دیگری و ... باید قبول کنم که دچار بحران میانسالی شدم. هیچکس حرفام را نمیفهمد غیر از کسی که خودش درگیر بوده. دلم آدمهای آن دوران را میخواهد. همین را نوشتم. توی ف.ب. بعد ر.م آمد لایک زد. لایکش را از ته دل فهمیدم. یادم هست که یک آلبوم داشت از ملایمهای اسکورپیونز میگذاشت و من هم این طرف دیوار گوش میکردم. بعد سامان گرفتش و برای من هم یک کپی ضبط کرد. کاستم سونی بود. دنون سیاه. به کی بگویم چقدر برایم عزیز بود. به کی بگویم که من توی یک مهمانی با نیلوفر تانگو رقصیدم و چقدر از ته دل بود. نمیدانم اصلا تانگو بود. فقط همدیگر را در آغوش گرفته بودیم. یادم نیست شاید میدانستم نیلوفر میرود. چقدر همه چیز پشت آن میز رستوران چینی دبیمال برایم زنده شد. چقدر اگر با این آهنگ سرم را بگذارم روی شانهی نیلوفر و گریه کنم میفهمد. عکسهاشان را گوگل کردم. چقدر کلاوس ماین پیر شده و صورتش پف کرده. خیلی وقت شده بود که هق هق نکرده بودم یعنی صدایم این طوری به گوش خودم نرسیده بود. انگار عمق تنهایی بیشتر بشود. انگار تازه بفهمی با تمام وجود که دورهات خیلی گذشته. دورهای احمقانه میان آن اصالت و معصومیت رشد کرده که هیچ دوستش نداری. حالا هرقدر هم بخواهی برگردی به همان نقطه تنهایی. توی این تنهایی دق میکنی. تمام شدنت شروع شد سریرا.
بعد وقتی نشستیم توی ماشین به من نگاه کرد و گفت چه کار کردی این قدر خوشگل شدی؟ دیدم نمیشود بهش گفتم دستت روست. گفتم جوانهای قدیمی وقتی میخواهند دل دختری را گرم کنند این حرفها را میزنند. خیلی خندید. جوری که اشک از چشمهایش سرازیر شد خنده بود اما یک هو گریه شد. عذرخواهی کرد. گفت خیلی وقت بوده این طور مال خودش نبوده و زمان شخصی نداشته. گفت نصف بیشتر ریهاش رفته و دیگر چند صباحی ندارد که بماند با این آلودگی و روزی یک بسته سیگارش و با این کار و گرفتاری توی تهرانش و ...
میخواستم زودتر پیاده شوم. همین کار را هم کردم. باهاش دست دادم کف دستم را بوسید تا خواست بگوید، گفتم: «کتاب را پیش خودت نگهدار. کارم داشتی ایمیل بزن.»
بله بعضیها هستند آدم را هر کجا برود دنبال میکنند. من خودم این طوریاش را دوست دارم تا اینکه فیس بوک بهشان بگوید که آهای فلانی تولدش است و مثل ساعت زنگدار هی تاکید کند و تو هی زنگش را خاموش کنی و بعد بگویی خب امروز میشود شب تولد، میگذارم روز تولد تبریک میگویم و بعدش باز یادت برود و فرداش بگویی آخ دیر شد و بیخیال. بعد ادعا کنی من به تبریک تولد اعتقادی ندارم.
ولی من واقعا ندارم. روزهای تولدم میفهمم که چقدر آدمها دروغ و دغلاند. چقدر من محبتطلب نیستم. چقدر بدم میاید از این بوسها و کسانی که سعی کردهاند با تغییر جملهها و جابهجایی همان سه کلمه به تو بگویند که با بقیه فرق دارند و چقدر تابلو ناموفقاند. اما من دوست دارم یکی باشد توی سکوت مرا بخواند. یکی باشد که هیچ به روی خودش نیاورد، به روی من هم. بعد یک ماه یک چیزی توی یک کیسهای بهم بدهد توی کیسهی سبز پارچهای فُتر. اصلا نگوید هم تولد. چشمها را از هم بدزدیم. همین یا یکی توی کتابفروشی یادش باشد من کتابی را ندارم و برایم بخرد. گران هم نباشد. یا ...
میدانم الان دوری شاید خیلی چیزها برایت به هم ریخته ولی گاهی هم فکر کن به این که آدمهایی هم هستند که هرجا بروی سایهوار دنبالت میآیند. شاید یک جایی یک جملهای حتا ازت خواندهاند و یا یک شبی با هم گپی زدید که هنوز در خاطر مانده. من خودم این طور بیشتر دوست دارم. گاهی حتا جوگیرم و فکر میکنم باید از تو حمایت کنم.
ریشهی این بالایی برمیگردد به کودکی. من خواهر چهار سال بزرگتر یک پسر کوچولو بودم که توی جمع دوستهای همان سنی از همه کوچکتر بود. بعد تمام آن بچههای ظالم (میدانی که بچهها گاهی خیلی ظالماند. رجوع کن به پست یکی مانده به آخر لیلا خانوم ) آن پسرکوچولو را مسخره میکردند و این خواهر لعنتی چهار سال بزرگتر هم همراهشان دم میگرفت. لعنت بر من که هر وقت یادآوری میکنم این را گریهام میگیرد. بگذار بروم اشکهایم را توی دستشویی پاک کنم و برگردم. حالا گرچه دیر اما من جوگیرم در حمایت کردن. حالا من با ترس و احتیاط دور آن پسرکوچولوی آن سالها که حالا هیکلی شده و سیبیلی، میچرخم که جبرانش کنم. حالا هر وقت بخواهم توی ختمی جایی گریه کنم زود یاد آن صحنهها میافتم و بغض میکنم.
خلاصه که اینها همه مواد خام یک داستان امریکایی خوب است و من هدرش دادم. گور پدرش. راستش دیگر داستان هم برایم آنقدر مهم نیست. الان فقط میخواهم تو و دخترم و برادرم و هرچی آدم دوستداشتنی توی دنیا دارم را از این خرابآباد نجات بدهم. خرابهای که آدمهاش به شدت موافق مجازات اعداماند و چاپ و نشر کتاب آمارش دارد به صفر میل میکند.
خلاصه هر روز تولدت است. داستان بنویس. لعنتی پس داری چه میکنی تو؟
دیروز کارنامهی پوشکین را گرفتیم. تخمسگ (صفت تحبیب) نمرههایش خیلی خوب شده بود. این ترس و ضعیف نمایاندنش خودم را هم ترسانده بود. رفتیم رستوران گیلکی. دلم میخواست کبابترش خوشمزه بخورد و من هی زلزل نگاهش کنم. همانجا گفت که به عوض سفری که با من نیامد قرار شد ببرمش وری، پس چی شد؟ دوتایی؟ به خاله ماه بگو. مثل خودم شده تخمسگ، اما خوب نیست. یک کاری کردم که هم برویم تئاتر هم برویم یزد. هر بار هم برایشان خبر رزرو تور و خرید بلیط را ایمیل کردم. دوست دارم خوشحال شویم. ح امشب زنگ میزند تا برویم صندلیهای لهستانی را ببینیم. باید بروم خانه. اتفاقات حجمشان زیاد شده میدانم یک جایی میرسد که آرام و رها باشم. حالا اما نه. حالا وقتش نیست. باید شیرهی خودم را بکشم. باید خودم را بچلانم. باید قدر این شبهای خسته را که سرنرسیدهبهبالش میخوابم بدانم.
یادم باشد برگشتنا کاغذ کاهی طراحی بخرم. زیاد، خیلی زیاد.
این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.