تردید 22
نکن دیگر به این جا دیگر گند نزن. به اندازهی کافی این نواری که آن بالا میآید با چشمهای ریز افغانی، که هزار جنایت و خون و نکبت از آنها میبارد، به این فضایی که دوستاش داری گند زده. آرامش و خلوتات را به هم زده. شیاف میکنند. وقتی فرویات میکنند، نمیفهمی از کجا خوردی فقط مجبوری و احمق!
حالا تو بیا به باغهای سیبی که فردا روز قرار است توی جاده از کنارشان رد شوی فکر کن. به هوای خنکی که گردنهی حیران دارد، فکر کن مسیرت را چهطور انتخاب کنی؟ زنجان و گنبد سلطانیه هم بدکی نیستها. شاید هم یه دسته زنجان اصل خریدی. آن جا هم فقط به شاهگلی فکر کن و شیرینیهای خوشمزه و چای گس و تلخ که لطیفهها را در دهانات آب میکنند.
فردا باید هوای کامیونها و تریلیهای ترانزیت توی راه را داشته باشی. برایشان بوق بزن و چراغ و اگر اهالی توی ماشین خواب بودند، یک دستی هم تکان بده براشان. گیریم که گیر بدهند و کرم بریزند. برای بقیهی داستان کامیون و آن مرد و آن زن خوب است. اصلن برای مزاجات خوب است. مرضیه را ببر و باب مارلی و شوپن.

این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.