من و سیلان ذهن
خیلی کُندم. این طور که وقتی ظرف می شویم، حس میکنم آدمی اگر دور و اطرافام باشد، دلاش میخواهد با حرص ظرفها را بگیرد و خودش بشوید چون قاعدتا فکر میکند من دارم لِفتاش میدهم. اما واقعیت اینجاست که من دارم فکر میکنم. من دارم قطرههای آب را نگاه میکنم با حبابهای کف را و بوی مایع ظرفشویی را میبلعم خاصه اگر پرتقالی باشد. زندگی کند من هیچوقت با سرعت و شلوغی هماهنگ نمیشود با اتفاقات بزرگ و کوچک و پرهیجانی که احساسام را آن قدر بالا و پایین کند که فرصت فکر کردن و تحلیل بهام ندهد. مثل این روزهای اخیر، هفتهی اخیر. مدام با خودم گفتم کاش کاغذی بود که بنویسم. بنویسم چون نوشتن بهام فرصت فکر کردن میدهد. فرصت میدهد تا احساس آن لحظه را محبوس کنم در کلمهها و بعد سرفرصت به شان برسم. برای همین وبلاگ چیز خوبی است. نه برای داستان نوشتن یا شعر یا روزانهنویسی به شکل تعریف شده، برای من خوب است چون میان سرشلوغیها و تکانههای شدید روحی بیایم و لرزههایم را اینجا بنویسم و بعد، نمیدانم کی ولی بالاخره یک روزی، بخوانم شان و یادم بیفتد و درست تحلیل کنم.
حالا میشود با چند کلمه برای خودم، برای دل خودم یک چیزهایی این جا قطار کنم که فقط خودم بفهمم. اینکار را نمیکنم ولی آن متن سیالی که میخواهم حسهایم را بریزم تویش آن قدر طویل خواهد شد که... نه عطایش را به لقایش نمیبخشم. من امروز (مثلا همین حالا دوتا جواب ایمیل دادم و برایم هم مهم بود و رشتهی افکار و حس گسیخته شد....) چرخ خیاطی پایی مادربزرگام را که پایین تختاش بود دیدم. و دلام برای کودکیها تنگ شد. برای ریشههایم. من امروز به این نتیجه رسیدم که اختلاط خون مادری و پدری تصور خلافی بوده که در ذهنام ساخته شده بود که خون مادری من را «من» کرده. کسی که این قدر ازش راضی هستم (بله از خودراضی خیلی بداست. چقدر من آدم بدیام ولی چه کنم؟ من از خودم راضیام) درواقع ریشه در خون پدری دارد. خون پدری تا حالا برای من یادآور مشکلاتم بوده. مشکلات فرمی اما حالا می بینم که میچربد. خیلی میچربند. خوب است زنی باشی مثل آن زن موسفید. خوب است آن مرد از تو بخواهد گوشهای روزنامه همشهری پنجشنبه لیست کتابهای قابل خواندن را بنویسی. خوب است مرد که این قدر به تو اعتماد کند و با لحن حسرتخورده بگوید «میدونی خیلی وقته نرفتم سینما» و وقتی بگویی بیا بریم بلیط رزرو کنیم و بعد از مراسم برویم، چشماش برق بزند. برق شیطنت. خوباند این آدمها. دختر کوچک تو بودی، پیرزن از دنیا رفته تو بودی و مرد هم تو بودی. گریه خوب بود و داستان خوب بود. داستان پسری که میخواست خداحافظی کند و عصبانی بود. بعدش خوب بود، زرشک پلو و حرفها و اینها فقط همین امروز باشد و قبلاش. قبلاش حتا بهتر بود. باید اسیر و زندانیشان کنم میان همین صفحات.
این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.