صبح با یک گره توی گلو از خواب بیدار شدم. گره بزرگ و دردناک. برای هر گره دلیل دیگری هم ست. اولی اگر گلودرد و التهاب حلقم باشد دومی حتما فشار حرف‌های نگفته و حرفای قابل گفتن است که فایده‌ای ندارد. فایده که نداشته باشد ناامیدی و نفرت می‌آورد. من دیگر حوصله‌ی آدم‌ها را ندارم. من دیگر نمی‌توانم با کسی حرف بزنم. حرف‌های من مثل کلمه‌های توی نقاشی‌های دیجیتالی پونه مثل واج‌های از هم گسیخته از دهانم بیرون می‌روند و توی هوا با باد حرکت می‌کنند. 

دیروز بود که تی‌شرت علی را پوشیده بودم. آب‌ریزش بینی داشتم. علی گفته بود که همین‌طوری سرماخورده بود. با خودم فکر می‌کردم این یک ارتباط است بین من و برادرم. یک ارتباط در سکوت و فرسنگ‌ها دور که فقط میان من و او می‌تواند باشد. فکر کردم به روزی که هر دو پیر شده‌ایم و نشسته‌ایم روی صندلی‌های گهواره‌ای وسط یک کلبه‌ی جنگلی پر از درختان انبوه و به تخم‌مان است کجای دنیاییم. او سیگارش را می‌پیچد و من جرعه‌ای از شرابی که او ساخته باز می‌نوشم و در سکوت به هم که نگاه می‌کنیم یک خیابان توی چشم‌هایمان می‌آید با یک آمبولانس.  فرودگاه امام توی چشم‌هایمان ظاهر می‌شود با حال بلاتکلیفی که ندانیم از دیدن این‌طوری هم خوشحال باشیم یا غمگین. یک چیزهایی هست که فقط خاطره‌ای عجیب از یک مقطع از زمان است که بعدترها گم می‌شود. بعد فقط توی چشم‌های آن آدم پیدایش می‌کنی. مثل وقتی آ را بعد از آن همه دیدم توی کافه وقتی قهوه سفارش داد یک چیزی بود توی چشم‌هایش که از یک دوره‌ی کلنجار رفتن با قهوه و شیر و شکر حکایت داشت. از قهوه‌ای که فقط یک نفر توی دنیا تمام اندازه‌هایش را می‌داند. آن لحظه چشم ما داشت آن روزها را می‌دید توی یک ماگ لاته.

گاهی فکر می‌کنم همه‌ی این‌ها برای نوشتن هفتاد جلد از "در جست‌وجوی زمان از دست رفته" کافیست و حتا کم می‌آورم. هم عمر را و هم کاغذ را و هم توان را. باز به خودم می‌گویم می‌نویسی، بالاخره می‌نویسی.

انگار توی یک حبابم. حبابی که فقط خودم تویش هستم با چند فکر و حضور غایب چند آدم. همین و بس. بدبختی این است که گویا راضی‌ام. به نشانه‌ها. به خاطرات. امشب شب مهمی بود. توی حبابم بودم و فکر می‌کردم می‌شد با یکی از این آدم‌ها حرف بزنم از این اتفاق و تحلیل کنیم توافق هسته‌ای را مثلا. بعد من تکیه بدهم به او و فکر کنم خب این هم شبی بود خوش. آرام. صبور و بی‌دغدغه. رضایت‌مان را با سکوت نشان دهیم.

نمی‌دانم دارم چه می‌کنم. نمی‌توانم از داستان دل بکنم. یک دوره‌ی کوتاه گذاشتم باز. بحث داستان امریکایی را که دوست دارمش. توی همین حیص و بیص باید خانه را جمع کنم. ردش کنم. پوشکین برای امتحانات نهایی باید آماده شود. هم‌خانه را چه کنم؟ دوستانم؟ آب‌رنگ. ب گفت اگر بری من چه کنم. باورم نمی‌شد. فکر نمی‌کردم روی رفاقت من این قدر حساب کرده باشد. همه چیز دارد دم رفتن خوب می‌شود. کار و اوضاع داخلی و این‌ها. اما من نباید تن بدهم. من نباید بمانم. بمانم اگر می‌پوسم. می‌گندم. باید بروم تا به رویای خودم برسم.

می‌شود امسال خودخواه باشم؟ می‌شود امسال جز خودم و پوشکین به کس دیگری فکر نکنم؟ می‌شود ماجراهای دنیا و مافیهاش دیگر برایم مهم نباشد؟ می‌شود از امروز شروع کنم.

همه‌ی این بالایی‌ها را زن درمانده‌ی وجودم از آن یکی که سربه‌هواست و خراب‌کاری می‌کند و مدام حواسش به خارج از خودش است می‌گوید. آخرش هم می‌گوید "یک کاری نکن بزنم توی قفسه‌ی سینه‌ت نفس‌ت درنیادا"

خشونت‌آمیز؟ من می‌گویم ببین چه بلایی در این چهل سال سرش آورده که این‌طوری شده. بیچاره زن درمانده‌ی عصبانی درونم.

مسخره است آدم از این همه آزادی‌اش شکایت کند. هفته‌ی قبل موهایم را دودی کردم البته چیزی نشد که می‌خواستم. دیروز قرمزش کردم. روز اول عید رفتم آرامسایشگاه دیدن بابا. بعدش رفتیم به دیزی. خانه را تمیز می‌کنم و بعد نمی‌کنم. کتاب می‌خوانم و نمی‌خوانم. تلویزیون می‌بینم و نمی‌بینم. بیرون می‌روم و نمی‌روم. خیلی زندگی دل‌خواهی است اما از بی‌چالشی ناراضی‌ام. هرچند چالش هم دارم اما باز خودم انتخاب کرده‌ام بهش فکر نکنم.

امروز عکس کارت تامین اجتماعی‌ام را پیدا کردم. یک دختربچه‌ای که هنوز توی خودم می‌بینمش با همان قیافه‌ی خندان و چشم‌های خیلی شیطان. هیچ‌وقت نمی‌رود. همیشه هست. بعضی وقت‌ها که نادیده می‌گیرمش بلافاصله برایم پشت پا می‌گیرد جوری زمین می‌خورم که دیگر هوس بزرگی و عقل و این‌ها نکنم. عکس را باید بگذارم جلوی چشمم و هی باهاش حرف بزنم. یک جوری راضی‌اش کنم. 

دوست دارم زودتر بروم سر کار و زندگی و نظمم. سر چیزی که اجبارم کند که انتخابم نباشد که این ازادی بی‌حد و حصر را ازم بگیرد. من ناشکرم و بلد نیستم از این وضعیت لذت ببرم. همین است.

زندگی را مطابق خواسته‌ی خودت پیش ببران

باران بگیر و نگیر دارد. نم‌نم و پیوسته دارد، آب توی هواست و می‌توانم با چشم غیرمسلح حتا ذوق‌زدگی درخت‌ها را ببینم. دراز کشیده‌ام و دارم تعطیلاتم را مزمزه می‌کنم. هیچ تماسی نداشتم و هیچ تماسی را پاسخ ندادم مگر دل‌خواهانم را. کتابم رسیده به صفحه‌ی صد و بیست و سه و هر از چند گاهی سرم را بلند می‌کنم و نفس عمیق می‌کشم. زمان بدون تلویزیون و اخبار و بدون اصحاب تکنولوژی کش می‌آید و حوصله و آرامش بیشتر است. سکوت بیشتر است. این طوری مرگ خیلی دور است از آدم.

دیروز رفتم آرامسایشگاه. بابا عید ندارد. من هم نداشتم خب. دیگر عید برای خانواده‌ی ما بی‌معنی شده همان‌طور که خانواده خودش معناش گم شده. دوست داشتن‌ها هم‌چنان پابرجاست. صدای علی بیشتر از همیشه توی پیغام‌گیرمان است و مامان مرا بیشتر می بوسد اما دوریم. یاد گرفتیم دور باشیم. این یک سال یادمان داد که مجبور به زندگی خودمانیم. حتا پوشکین یاد گرفته که مجبور به زندگی خودش است و این اجبار بد که نیست، خوب هم هست.

با همه‌ی این احوال و روزگار یک چیزی کم است توی زندگی. به نبودن آن هم دیگر عادت کنم می‌توانم بگویم یک مرحله ی بزرگ از پختگی را جلوی رو دارم.