من امروز حال خوبی ندارم فارع از هوای خوب و باران نیمه‌شب و دم صبح، فارغ از روز خوب حقوق گرفتن و فارغ از همه‌ی چیزهای خوبی که دورم می‌گذرد، من هم مثل همه حال و روز خوبی ندارم. من مثل همه هستم. بله... من که فکر می‌کردم با همه فرق دارم در کمال خوش‌حالی فهمیده‌ام که مثل همه هستم. مثل همه و با همه غمگین می‌شوم. نامه‌ی مسعود باستانی به مهسا امرآبادی را می‌خوانم و فکر می‌کنم چقدر چشم من بوسیده شد این اواخر و چقدر برایم ساده و پیش‌پا افتاده بود چیزی که برای کسی توی زندان آن قدر عظیم است. یادم که به غنج زدن‌های دلم از عشق می‌افتد. ناراحت می‌شوم. من همین حالا ناراحتم فارغ از سفری که قرار است بروم، با هم برویم. فارغ از همه‌ی داستان‌های توی سرم. فارغ از فواره‌ای که دارد فوران می‌کند توی ذهنم از نوشتن و غریزه.

امروز دقت کردم چند روزی شده که رنگی نمی‌پوشم. یعنی روپوش جگری و شال سبز و شلوار قهوه‌ای و کانورس قرمز و شال زرد و نارنجی‌ام را با کانورس‌های سیز و لیمویی و لاک‌های رنگی ناخنم، همه را کنار گذاشته‌ام. حواسم هست که فکر می‌کنم باید خانم باشم. اما دلم نمی‌خواهد. دخترک درونم بهم می‌خندد. به عشقم به لحظه‌هام. بهم می‌گوید طبق شرایط رفتار کن، واقعی. خودت را، خلق و خویت را نگه‌دار، سفت بچسب. و من می‌دانم راست می‌گوید اما که رویم را برمی‌گردانم. سرم را با کارهام گرم می‌کنم. با داستان‌های بچه‌هام. با داستان‌های مجله با داستان‌های خودم و با داستان‌های دوست‌ها. این منم که دارم توی داستان غرق می‌شوم. توی قصه‌ها میان آدم‌هایی که هر کدام‌شان توی خیال من یک قیافه هستند. زن توی داستان آلیس مونرو توی خیال من لاعر است و جین فاق بلند می‌پوشد، مهندس داستان معین قد بلندی دارد و از آن مردهایی‌ست که باسن‌شان گوشت دارد جوان است و عینکی و وسواسی. ترنج مثل خاله مهوش است. شیک، تیره، چکمه‌های بلند، موهای صاف سیاه تا روی گردن و حرکاتش به غایت آرام است و آن‌قدر متین که فکر می‌کنی روی دور کند است. و میان حرکاتش لبخندهایی‌ست از روی ادب. ستی اما خودم است. چاق، چاق و کوتاه با دست و پاهای گوشت‌آلود. همش کنار پنجره است. انگار منتظر یک خبر خوب است. یا منتظر آن کسی که قرار است بیاید.

ساعت سه بعد از ظهر است. من شاید یک ساعت و نیم دیگر فرصت دارم که این‌جا بنشینم و توی این دنیایم باشم. دنیای این‌جایم... دلم داریوش می‌خواهد امروز با صدای مردانه‌اش بخواند اصلا می‌خواهم غم‌ام را بیشتر کند... دنیای این‌جای من از من دور است. خیلی دور است با وجود نشانه‌های گاه نزدیکی که دارم مثل همکار روبه‌رو، ولی باز غریبه‌ام. یعنی فضای لولیدن من نیست. انگار هر روز خودم را از دور ببینم که نقاب به صورتم در را باز می‌کنم. هرچند حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم شاید من بیشتر از هر کس دیگری خودم هستم یعنی هر چی به نظرم آمده بی‌مصلحت‌اندیشی گفته‌ام حتا به این قیمت که چند جفت چشم حیران بهم نگاه کنند. یادم هست روزهای اولی که آمده بودم، گودر هم بود و کلمه‌های نامناسب از دید یعضی‌ها زیاد می‌شنیدم و گه‌گاه می‌گفتم، بارها شده بود کلمه‌ای تا نوک زبانم بیاید و فرو بدمش اما بعد با خودم فکر کنم خودم نبودم.

امروز روز بدم بود. یادم باشد گوشی‌هایم را فردا حتما بیاورم. داریوش‌هایم را همه بریزم توی فلش و آن را هم بیاورم. یک خوراکی که دوست دارم مثل پاستیل یا آب‌نبات ترش هم بیاورم. اصلا برویم چندتا گلدان کوچک برای خودم بگیرم و بچینم این‌جا تا مدام آب‌شان بدهم. به‌شان برسم و گاهی خیره بشوم به پیچ و تاب برگ‌ها و خوش‌حال باشم از جوانه‌ای که در راه است. این جمله‌ی آخر هیچ هم شعار نبود. منظور همان جوانه‌های سبز کم‌رنگ و براق هستند که از میان یک ساقه سر می‌زنند و محکم و شاداب و سرحال‌اند.