آمده گوشی‌ام را گرفته. داشتم یاسمین لوی گوش می‌کردم. حالا صداها توی مغزم اکو می‌شوند. همیشه دوست داشتم با کسی که دوستش دارم زیر برف راه می‌رفتیم. پیاده‌روی‌های منظم در سرما و برف. حالا این قدر زود، نرسیده به پاییز آرزویم برآورده شد. حالا قرار است پاهای خشک من آماده شوند تا پاییز. ساق بافتنی رنگارنگ بپوشم و دستکش بی‌انگشت و یک نخ سیگار قایم کنم میان مشتم و پک بزنم و دودش لای بخار دهانم پنهان شود. توی گوش هر دومان هدفنی‌ست که یک موسیقی را هم‌زمان پخش می‌کند و ما توی هر پیچ موسیقی، توی هر دلبری ترانه‌اش به هم نگاه می‌کنیم و دل‌مان غنج می‌زند. خوشبختی همین است و بعدش که برمی‌گردیم خانه و در اغوش هم جلوی شومینه لم می‌دهیم و چای‌مان را می‌خوریم و بعدترش که به هم می‌پیچیم و بعدترش که آرام می‌خوابیم تا خود صبح. خوش‌بختی از همین روزها شروع می‌شود تا پاییز و زمستان به اوج برسد. 

من برایش داستانم را می‌خوانم. مثل شهرزاد منتظرش می‌گذارم تا شب بعد و کلمات را از لب‌هایم بهش می‌نوشانم. مستش می‌کنم و برف همان وقت می‌بارد. ما نمی‌خوابیم. زمزمه می‌کند «بریم قدم بزنیم.» می‌خندم. می‌خندد. خنده‌های ما تا بهار و شکوفه‌ها کش می‌آید.