مکاشفات یک ذهن آشفته
صبح نم
باران داشت و هوا ملسی بود بین خنکی سرصبح و شروع یک روز اول هفته. از در پارکینگِ
کوهک حوالی رسالت رفتم تو. دوتا سگ مریض و کثیف به پرو پای مردهایی میپیچیدند که
صورتهای سیاه و اورکتهای خاکستری چرک داشتند و خیره به من نگاه میکردند. صبح
خواسته بودم خوب باشم، خط سیاه پشت پلکم را بادقت کشیده بودم و لبهایم را با ماتیک
قرمز و قهوهای رنگ کرده بودم.
کی بود
چند وقت پیش گفته بود ما وبلاگنویسها- بخوانید نویسندهها- یک اتفاق را برمیداریم
و سوژهاش میکنیم و میپیچانیماش و کارکرد دلخواهمان را ازش درمیآوریم. این
را داشته باشید از نوع فاصلهگذاریهای برشتی و بقیه را بخوانید:
ماشین من
پراید 84 نوکمدادی است. اولین چیزی بود که مالکیتش طبق یک سند به نام من خورد.
یادگار دوران سختم. باید این را بگویم که من وقتی از شوهرم جدا شدم، بله دوران
سختی داشتم و دلم میخواست کار کنم روی پای خودم باشم. حالا سه سال است مستقلم.
کمکی نمیگیرم و استاندارد زندگیام را هم در حد مطلوب نگه داشتهام، سالی یکی
دوبار سفر خارج میروم و خانهام جای خوب و زیبای شهر است. اما آن وقت این طور
نبود. ماشین را هم با کمک خانواده گرفتم اما به هر حال روزی که از کارخانه آمد
خیلی دوستش داشتم. با پوشکین برایش اسم انتخاب کردیم. نمیدانم چرا بهش گفتیم
«مدادی مخملی» ...دروغ گفتم. میدانم اما گفتنش کمی مسخره است. یک آهنگی بود آنوقتها
خانمی به اسم هنگامه خوانده بود با این موتیف که «تو رو چه جوری بِکِشم» و هکذا.
یک جایش میگفت: «نیست مدادی، مخملی» یعنی مدادی که مخملی باشد وجود ندارد. ما
سرسریگوشفرادهندگان موسیقی بودیم که دیدیم نوکمدادی و مخمل ترکیبیست قشنگ و
اسم ماشین را گذاشتیم «مدادی مخملی». حالا چرا اسم برای یک ماشین از جنس آهن. باید
فلاش بک زد به گذشته.
سال 1351
پدر من پژوی سفیدی خرید مدل 405 ، حتا شاید یک مدل پایینتر. دندهاش روی
فرمان بود و هر وقت بد جامیرفت پدرم میگفت: «گاز میگیره» و ادعا میکرد خودش را
گاز نمیگیرد چون صاحبش است. بعدها برای مادرم یک بیامو 512 سری E12 گرفت که توی کارت ماشین رنگش را نوشته بودند شرابی و من
تا آن وقت شراب نخورده بودم هیچ. پژو مال بابا شد دربست و دیگر هیچ وقت دندهاش
گاز نگرفت. من بوی پژوی بابا را یادم است و مخمل روی صندلیهایش که قهوهای تیره
بود. و بعد از چند سال که مجبور شد بفروشدش یادم بود اشکهایش را.
بله ما
یک خانوادهی احساساتی هستیم که اشیاه را دوست داریم نه به خاطر قدر و قیمت مادیشان.
ما یک هو همهی مهرمان را هوار میکنیم سر یک تکه آهنپاره مثلا. هربار توی این سه
سال بهم گفتند مدادیمخملی را نو کنم، این جملهها را حفظ کرده بودم که بگویم:
«نبابا برای تهرون همین پراید قراضه از همه بهتره»، «من که اصلا ماشین استفاده نمیکنم
همش تو پارکینگه»، «خراب بشه لوازمش ارزون و دم دسته» و از این لاطائلات برای
پوشاندن حس مسخرهام به این ماشین.
روز پنجشنبهای
که غول بیرحمی به نام جرثقیل با نهایت بیشرمی مدادیمخملیام را از روی زمین
بلند کرد و با خودش برد به جایی که نمیدانستم، بغضم گرفته بود. از شانس بدش. از
نجابت بیش از حد و تحملش دربرابر من که صاحب خوبی نبودم برایش. و صبح توی آن
پارکینگ بغض دو روز حبس شدهام را سر تمام آن آدمهای کثیف و خلافِ پارکینگ خالی
کردم. گفتم سینی ماشین دارد صدا میدهد و عنقریب با مکانیک بیایم سروقتشان و
پارکینگ را روی سرشان خراب کنم. بعد گفتم باید ببرندش بگذارندش یک جای بهتر. یک
جایی که سر راه نباشد. و همهشان مانده بودند که این «زن» وسط این پارکینگ این طور
دارد هوار میکشد برای یک پراید؟ یک پراید ناقابل؟ بله بله یک روز بود که دویستوشش
در یک دستم و النود در دست دیگرم میگذاردند و من گفتم حاشا و کلا! که من مدادیمخملی
خودم را میخواهم با آن نگاه مهربانش. حالا زیر نمنم باران ساکت میان آن همه سگ و
عوضی و ماشینهای غریبه کز کرده بود. درش را باز کردم رفتم نشستم روی صندلیاش.
فرمان را نوازش کردم. بهش گفتم که ببخشد. باهاش حرف زدم. گفتم بعضی وقتها زندگی
روی سختش را نشان میدهد و حالا از همان وقتهاست. گفتم که تنهاییاش اینجا باید
مثل یک تجربه باشد برایش. باید از این تنهایی و فضای آن استفاده کند. گفتم دیشب
ماه به من گفت تنهایی، جایی که فقط خودت و خودت و خودت باشی بهترین فرصت است. گفت
بنویس. فکرش را که میکنم میبینم هیچ آدمی از این همه هیاهو و شلوغی و آدمهای
مزخرف و رنگوارنگ نتوانسته چیز درست و حسابی بکشد بیرون. متاسفانه همان درد است
که نبوغ را شکل میدهد و همان احتیاج است که مادر پیشرفت است.
متاسفم
که در این سن و سال تمام نصیحتها و ضربالمثلهای آشغالی که بعضی آن قدر مضحک
بودند که باعث خنده شوند دارند با حقیقت و زندگی و تجربه مسابقه میدهد و خیلی
اوقات خلاف میل من ازشان پیش میافتند. حالا غریب بودگی و تنهایی دیگر نه
مدادیمخملی را آزار خواهد داد و نه من از سگهای کثیف پارکینگ کوهک میترسم. حالا همهی اینها فرصت است. مثل وبلاگنویسی، مثل نوشتن داستان یا یک روزنوشت متفاوت از کلیشههای یک دفترچهی خاطرات.