امروز رفته بودم توی یک جمع درباره‌ی کتاب حرف بزنم. درباره‌ی باغ‌وحش شیشه‌ای تنسی ویلیامز. مامان خانه بود. می‌آمدند اجاق‌گاز جدید را وصل کنند. پوشکین با من بود. آن‌جا که رفتم خیابانی بود که آخرین بار شنبه 25 خرداد ماشینم را پارک کرده بودم تویش و برگشتنا نتوانسته بودم به ماشین برسم. ته گلویم می‌سوخت و ... امروز خیابان بهاری بود. جوانه‌های سبز شاداب سر شاخه‌ها چسبیده بودند. مگر می شود یک خیابان خاطراتش را فراموش کند. چونان روزی را. گیج شده بودم. بابا آن طوری بود. مامان آن طوری و خودم این طوری. همه‌ی این طورها تعریف دارند که من سانسورشان می‌کنم. توی این سال‌ها خوب یاد گرفته‌ام سانسور کردنم را. همیشه به این امید بودم که بالاخره یک روز خواهم فشانید، همه چیز را مثل گدازه از توی خودم پرتاب می‌کنم بیرون. 

بعد از تام و لورا و آماندا که همه‌ی اعضای حاضر در جلسه با فیلم این‌جا بدون من تفسیرش می‌کردند، اسب شیشه‌ای تک شاخم را برداشتم و آمدم بیرون. گیج توی خیابان‌های دیوانه‌ی آخر سال. من آن‌جا چه کار می‌کردم؟ آن روز چه کار می‌کردم؟ چی می‌خواستم؟ خشایار دیهیمی می‌گفت من چیزی را می‌خواهم که برای مردم خوب باشد. «مردم»؟ کی‌ها را می‌گفت؟ چطور به این نگاه رسیده؟ مردم برای من وقتی «مردم» هستند که فحش ندهند، کتک نزنند، دزدی نکنند، زیرآب نزنند، موذی نباشند، خیانت نکنند، به هم دروغ نگویند، روی سر هم هوار نشوند چه می‌دانم آن چیزی که من اسمش را می‌گذارم اخلاق. اخلاقی که کسبش کردی. خودت. همانی که وقتی گیاهت از گرمای این شوفاژ لعنتی سرخم می‌کند غمگینت کند خودت را به آب و آتش بزنی که سرحالش بیاوری. یعنی این.

مانیا نمی‌رود. و باید پوست کرگدنم را بکشم روی بدنم. کی زندگی مال من می‌شود؟ رضایت‌مندی حتا به قدر 70 درصد کجاست؟ آن حال آن روز خیابان ایتالیا کجاست؟ شور کو؟ نور کو؟

کاش "مانیا" برود و بمیرد

امروز با مامان از جلوی سینما فرهنگ تا سر ظفر پیاده رفتیم و برگشتیم و توی این راه من یک اجاق گاز خریدم. از اجاق گاز قبلی دل‌چرکین بودم. فردا آقای ک می‌آید تا این اضافه‌ها را ببرد برای خودش. میز کامپیوتر دخترک فرانسوی و اجاق کهنه‌ی اسباب چرک شدن دلم را. بعد درعوض صندلی‌های لهستانی ظریف‌ام می‌آیند بالا. دوتاشان آمده‌آند. از آن پشت طرح‌دارها هستند. دلم نمی‌آید سفیدشان کنم. اصلا نباید سفیدشان کنم. سفید کردن‌شان جنایت است.

صدای داستان‌خواندنم را گوش داده، مامان هم گوش می‌دهد. خودم نه. صدای عمه فرشته را می‌شنوم ولی نه آن قدر سرد و بی‌اعتنا. صدای بابا روی تخت شبیه صدای مادر شده بود. صدای مادر آن سال، سال پیش وقتی موهایم را سفید کرده بودم، تا همین حالا توی گوشم است. صدای مامان اوج می‌گیرد. صدای من توی داستانم گم می‌شود. صدایم توی داستانم دزدیده می‌شود. سنگ‌های صدادزد صدای من را هم می‌دزدند.

یک جوری بی‌قرارم. یک جوری‌دل‌شوره دارم، یک جوری از هیچ چیز راضی نمی‌شوم... که البته خوشحالم می‌کند. ظاهرا همه چیز خراب و بد است اما توی من خلافِ همه‌چیز است. انگار از پوستم به تو، تمنای شادی است که می‌خزد و شیطنت می‌کند و نمی‌تواند جلوی خنده‌های سرخوشانه‌اش را بگیرد رنگ که می‌بیند مست می‌شود و با برگ‌ها عشق‌بازی می‌کند. اما از آن طرف پوست سرد و خشک است و هزار مرطوب‌کننده هم نرم و لطیفش نمی‌کند. آن پوست که توی محیط کار است. پوستی که اجاق گاز قدیم را دوست ندارد. پوستی که موذی‌گری و دروغ را نمی‌بخشد هیچ وقت. پوستی که درگیر سیاست است، و کی بیاید و کی‌نیاید. همان پوست درگیر غم‌های چند نفر دور و اطراف... پوستی که سخت است مثل پوست کرگدن.  آن روی من که زن نیست. آن رویی که آدم‌ها را پس می‌زند، دلبری نمی‌داند، بلد نیست هر گوشه‌ای سرک بکشد و پشت چشم نازک کند.

باید توی پوستم بمانم. حالم را فقط رومیزی‌‌ای رنگی‌بافتنی‌ام خوب می‌کند. بیندازم روی میز گرد و گلدان پیتوس را بشانم وسط میز و بنشینم پشتش. کاغذ و کتاب‌هایم را بپراکنم و جرعه جرعه از چای‌آم بخورم با بیسکوییت‌هایی که توی فر اجاق گاز تازه‌ام درست کرده‌ام. مرضیه هم بخواند: می‌گذرم تنها، از میان گل‌ها ...

مکاشفات یک ذهن آشفته

صبح نم باران داشت و هوا ملسی بود بین خنکی سرصبح و شروع یک روز اول هفته. از در پارکینگِ کوهک حوالی رسالت رفتم تو. دوتا سگ مریض و کثیف به پرو پای مردهایی می‌پیچیدند که صورت‌های سیاه و اورکت‌های خاکستری چرک داشتند و خیره به من نگاه می‌کردند. صبح خواسته بودم خوب باشم، خط سیاه پشت پلکم را بادقت کشیده بودم و لب‌هایم را با ماتیک قرمز و قهوه‌ای رنگ کرده بودم.

کی بود چند وقت پیش گفته بود ما وبلاگ‌نویس‌ها- بخوانید نویسنده‌ها- یک اتفاق را برمی‌داریم و سوژه‌اش می‌کنیم و می‌پیچانیم‌اش و کارکرد دل‌خواه‌مان را ازش درمی‌آوریم. این را داشته باشید از نوع فاصله‌گذاری‌های برشتی و بقیه را بخوانید:

ماشین من پراید 84 نوک‌مدادی است. اولین چیزی بود که مالکیتش طبق یک سند به نام من خورد. یادگار دوران سختم. باید این را بگویم که من وقتی از شوهرم جدا شدم، بله دوران سختی داشتم و دلم می‌خواست کار کنم روی پای خودم باشم. حالا سه سال است مستقلم. کمکی نمی‌گیرم و استاندارد زندگی‌ام را هم در حد مطلوب نگه داشته‌ام، سالی یکی دوبار سفر خارج می‌روم و خانه‌ام جای خوب و زیبای شهر است. اما آن وقت این طور نبود. ماشین را هم با کمک خانواده گرفتم اما به هر حال روزی که از کارخانه آمد خیلی دوستش داشتم. با پوشکین برایش اسم انتخاب کردیم. نمی‌دانم چرا بهش گفتیم «مدادی مخملی» ...دروغ گفتم. می‌دانم اما گفتنش کمی مسخره است. یک آهنگی بود آن‌وقت‌ها خانمی به اسم هنگامه خوانده بود با این موتیف که «تو رو چه جوری بِکِشم» و هکذا. یک جایش می‌گفت: «نیست مدادی، مخملی» یعنی مدادی که مخملی باشد وجود ندارد. ما سرسری‌گوش‌فرادهندگان موسیقی بودیم که دیدیم نوک‌مدادی و مخمل ترکیبی‌ست قشنگ و اسم ماشین را گذاشتیم «مدادی مخملی». حالا چرا اسم برای یک ماشین از جنس آهن. باید فلاش بک زد به گذشته.

سال 1351 پدر من پژوی سفیدی خرید مدل 405 ، حتا شاید یک مدل پایین‌تر. دنده‌اش روی فرمان بود و هر وقت بد جامی‌رفت پدرم می‌گفت: «گاز می‌گیره» و ادعا می‌کرد خودش را گاز نمی‌گیرد چون صاحبش است. بعد‌ها برای مادرم یک بی‌ام‌و 512 سری E12 گرفت که توی کارت ماشین رنگش را نوشته بودند شرابی و من تا آن وقت شراب نخورده بودم هیچ. پژو مال بابا شد دربست و دیگر هیچ وقت دنده‌اش گاز نگرفت. من بوی پژوی بابا را یادم است و مخمل روی صندلی‌هایش که قهوه‌ای تیره بود. و بعد از چند سال که مجبور شد بفروشدش یادم بود اشک‌هایش را.

بله ما یک خانواده‌ی احساساتی هستیم که اشیاه را دوست داریم نه به خاطر قدر و قیمت مادی‌شان. ما یک هو همه‌ی مهرمان را هوار می‌کنیم سر یک تکه آهن‌پاره مثلا. هربار توی این سه سال بهم گفتند مدادی‌مخملی را نو کنم، این جمله‌ها را حفظ کرده بودم که بگویم: «نبابا برای تهرون همین پراید قراضه از همه بهتره»، «من که اصلا ماشین استفاده نمی‌کنم همش تو پارکینگه»، «خراب بشه لوازمش ارزون و دم دسته» و از این لاطائلات برای پوشاندن حس مسخره‌ام به این ماشین.

روز پنج‌شنبه‌ای که غول بی‌رحمی به نام جرثقیل با نهایت بی‌شرمی مدادی‌مخملی‌ام را از روی زمین بلند کرد و با خودش برد به جایی که نمی‌دانستم، بغضم گرفته بود. از شانس بدش. از نجابت بیش از حد و تحملش دربرابر من که صاحب خوبی نبودم برایش. و صبح توی آن پارکینگ بغض دو روز حبس شده‌ام را سر تمام آن آدم‌های کثیف و خلافِ پارکینگ خالی کردم. گفتم سینی ماشین دارد صدا می‌دهد و عن‌قریب با مکانیک بیایم سروقت‌شان و پارکینگ را روی سرشان خراب کنم. بعد گفتم باید ببرندش بگذارندش یک جای بهتر. یک جایی که سر راه نباشد. و همه‌شان مانده بودند که این «زن» وسط این پارکینگ این طور دارد هوار می‌کشد برای یک پراید؟ یک پراید ناقابل؟ بله بله یک روز بود که دویست‌وشش در یک دستم و ال‌نود در دست دیگرم می‌گذاردند و من گفتم حاشا و کلا! که من مدادی‌مخملی خودم را می‌خواهم با آن نگاه مهربانش. حالا زیر نم‌نم باران ساکت میان آن همه سگ و عوضی و ماشین‌های غریبه کز کرده بود. درش را باز کردم رفتم نشستم روی صندلی‌اش. فرمان را نوازش کردم. بهش گفتم که ببخشد. باهاش حرف زدم. گفتم بعضی وقت‌ها زندگی روی سختش را نشان می‌دهد و حالا از همان وقت‌هاست. گفتم که تنهایی‌اش این‌جا باید مثل یک تجربه باشد برایش. باید از این تنهایی و فضای آن استفاده کند. گفتم دیشب ماه به من گفت تنهایی، جایی که فقط خودت و خودت و خودت باشی بهترین فرصت است. گفت بنویس. فکرش را که می‌کنم می‌بینم هیچ آدمی از این همه هیاهو و شلوغی و آدم‌های مزخرف و رنگ‌وارنگ نتوانسته چیز درست و حسابی بکشد بیرون. متاسفانه همان درد است که نبوغ را شکل می‌دهد و همان احتیاج است که مادر پیش‌رفت است.

متاسفم که در این سن و سال تمام نصیحت‌ها و ضرب‌المثل‌های آشغالی که بعضی آن قدر مضحک بودند که باعث خنده شوند دارند با حقیقت و زندگی و تجربه مسابقه می‌دهد و خیلی اوقات خلاف میل من ازشان پیش می‌افتند. حالا غریب بودگی و تنهایی دیگر نه مدادی‌مخملی را آزار خواهد داد و نه من از سگ‌های کثیف پارکینگ کوهک می‌ترسم. حالا همه‌ی این‌ها فرصت است. مثل وبلاگ‌نویسی، مثل نوشتن داستان یا یک روزنوشت متفاوت از کلیشه‌های یک دفترچه‌ی خاطرات.

مویه بر خاک مکن

باید سعی کنم یادم بیاید چند سال پیش بود. شواهدی دارم که انگار شش سال قبل بود. یک وقتی که سرم را تراشیده بودم. توی یک رابطه‌ی تازه‌‌ی پیچیده‌ای بودم. اغلب اوقات هم غمگین. جلسه‌های مستر کی تازه شروع شده بود، تنها دل‌خوشی آن وقت‌هایم. وضع‌ام این بود. رفیقی ازدواج کرد. روز عروسی‌اش بود. آن روز یادم است. به کله‌ی صافم نگاه می‌کردم. به چشم‌های پف‌کرده از گریه. به نداشتن لباس فکر می‌کردم و ... طبیعی بود که نروم.

هفته‌ی بعد از عروسی و ماه عسل چند روزه‌شان، مادر رفیقم خیلی ناگهانی درگذشت. خبر تلخ و آزارنده بود. چه بگویم وحشتناک بود. مدام به تازه‌عروس فکر می‌کردم. به رفیق و داستان «لاک‌پشت»‌اش. نمی‌توانستم باهاش حرف بزنم. به شکل مضحکی، خیلی مضحک اتفاقات بد را تقصیر خودم می‌دانم. یا فکر می‌کنم چرا برای من اتفاق نیفتاد که بشوم پیش‌مرگ رفیقم. نیم ساعت کلمه‌ها را توی ذهنم جابه‌جا کردم. برای رفیقی که شاعر بود، است. چی می‌شد برای تسلا فرستاد؟ چیزی نوشتم روی صفحه‌ی تلفن با این مضمون که فلانی عزیزم من به شدت احساس عجز می‌کنم فقط توان آه کشیدن دارم. و فرستادم. بلافاصله تازه‌عروس به من زنگ زد و با عصبانیت گفت: «توی شادی‌هاش نبودی اون وقت توی غم‌هاش آه می‌کشی.» 

می‌دانستم عصبانی‌ست. خشم دارد از روزگار نکبت. از غم شوهر تازه‌اش، رفیقم، غمگین است. رد کردم. اما یک چیزی برایم ماند.

مادرم همیشه می‌گوید توی ختم‌ها شرکت کنید. می‌گوید توی غم‌ها باشید. موقع شادی همه هستند. و من همیشه فکر می‌کردم توی غم است که می‌توانم رفاقتم را عشقم را و هر چیز دیگری را ثابت کنم. برای همین دلم تا حالا شده انباری از غم و درد دل دوست‌ها و آدم‌ها. حتا غریبه‌ها... جدی غریبه‌ها... پووووف. اما جمله‌ی تازه‌عروس که حالا زن کامل و عاقلی‌ست، بی‌اغراق سالی ده بار توی گوشم زنگ می‌زند. 

من آدم بی‌حوصله‌ای هستم توی شادی، توی بزن بکوب و مهمانی این‌ور و آن‌ور رفتن. برای همین تا یک وقتی همیشه هر مهمانی بود خانه‌ی خودم بود. نه که شادی را دوست نداشته باشم‌ها، توی شادی کاری از من برنمی‌آید. کسی توی شادی گوش شنوا نمی‌خواهد. آدم‌ها توی شادی کسی را می‌خواهند که بانمک و بذله‌گو باشد یا خاطره‌های جالب تعریف کند. من دیگر حوصله ندارم. من دوست دارم هنوز که کسی حرف‌اش را که هیچ کجا نمی‌تواند ببرد بیارد پیش من و من گوش بدهم. سرم را تکان بدهم. هنوز.

حالا هم هی با خودم زمزمه می‌کنم «توی شادی‌هاشون نبودی، می‌خوای بری وسط غم‌هاشون چی‌کار کنی؟»  اما چه باید کرد. اقتضای طبیعت من این نیست. اینی هم که دارم می‌نویسم از شدت فشاری‌ست که دو روز است بهم وارد شده که نشده توی غم کسی باشم. نخواستم، نمی‌دانم.... همان نشده بهتر است.

فرمان صفرم: به خشم‌ و نفرتت احترام بگذار

برایم مهم نیست که پیش خودش چی فکر کرده، کارش یک طوری بود که مجبورم کرده روز خروجی بیایم بنویسم. یک چیزی را بنویسم که خیلی وقت است راجع بهش فکر می‌کنم. اول بگویم چه کار کرده: برداشته عکس‌های سفر ورسک را فرستاده برای مجله که روی متن‌اش کار کنند. یادم می‌آید که دوربین‌اش را تازه خریده بود و روی مُد سیاه و سفید چیلیک‌چیلیک عکس می‌انداخت و جریان آن مرد و ... موضوع من اما این‌ها نیست. موضوع من عکس‌هاست. عکس‌های لعنتی و دروغ. من از تمام آن سفر یادم می‌آید که امیر توی ایوان روستایی آن خانه نشسته بود و پاهایش را دراز کرده بود و بی‌خیال بقیه؛ دسته‌ی مافیابازها و دسته‌ی رقاص‌ها وصبا و آریا که دنبال مرغ و خروس‌ها بودند، برای خودش فلوت می‌زد. من توی آن سفر چند نفر داشتم که حالا ندارم‌شان، به هر دلیل.

حالا دیگر برایم مهم نیست که یک سال گذشت و من می‌خواستم بیایم و یک متن واقع‌گرایانه بنویسم درباره‌ی فلسفه‌ و چرایی روابط و این‌که طول می‌کشد معنی move on را با دل و جان بفهمی ولی وقتی فهمیدی انگار به اشراق رسیدی. بعد حتا می‌توانی نگران باشی که آیا «دوستت» شاد است و زندگی خوبی دارد؟ یا این‌که فکر کنی کاش زودتر بچه‌دار شود. اما دیگر حتا لزوم نوشتن آن متن هم می‌رود توی رده‌ی همین که آن قدر این رفتار عادی می‌شود که نوشتن بدیهیات است.

آن روز که نون داشت تشک دونفره‌‌اش را با کاتر می‌برید فکر می‌کردم هیچی نمی‌شود بهش گفت و فقط باید همراهش بود اما خشم‌اش را درک نمی‌کردم. بعد یک سال پیش همین‌جا توی همین وبلاگ بود که خشمم را دیدم. باید درباره‌ی کیفیت این خشم تحقیق کنم. یعنی خیلی روان‌کاوانه بروم غور کنم که چرا این‌طور رعشه‌ی نفرت و خشم می‌آید سراغ آدم. بعد این روند چطور ختم می‌شود به این‌که دیگران بدش را بگویند ناراحت هم می‌شوی. یک روزی شاید برسد که به نیکی هم ازش یاد کنی. لابد آن روز همان یک روز خوب است که می‌آید. توی همه‌ی روابط.

خانه‌ی ف بودم که به خودم آمدم و دیدم دارم برای ف می‌گویم که با دوست مشترک‌مان، که برای من حالا فقط یک خاطره است، گاهی که آن قدر نزدیک بودیم پای تلفن و این‌ها توی یک تاریخ دچار سندرم زنانه می‌شدیم. البته مال او خیلی شدیدتر بود اما حرف این‌جا بود که گاهی زن‌ها آن قدر به هم نزدیک می‌شوند که حتا فیلان. یک‌هو که به خودم آمدم دیدم خبری از آن نفرت نیست. 

حالا دارم یک نظریه می‌سازم که شاید کاربردش فقط مال من است. این‌که نفرت و خشمم را بریزم بیرون. نگه‌اش ندارم. قبولش کنم. بهش احترام بگذارم. بگذارم تاریخ مصرفش تمام شود. بی‌خودی سعی نکنم ادای آدم‌های مهربان و باگذشت را دربیاورم. واقعیت این‌جاست که من آدمم با تمام خصوصیات طبیعی انسانی و اگر قرار باشد بعد از پنج‌سال و ده سال و حتا یک ماه، رابطه‌ی عاطفی با دوستی، مردی یا همکاری قطع رابطه کنم باید بدانم که دارم حجمی از لذت و خاطره و عشق را یک جایی دفن می‌کنم و با محبت و گذشت و ایتار هیچ رقمه نمی‌توانم این بمب را خنثی کنم. باید گذاشت بمب کار خودش را بکند. بترکد خرابی به بار بیاورد خراش بدهد و بعد وقتی زمان گذشت و روال عادی زندگی برگشت دیگر ترکش هیچ عشقی توی بدن نمی‌ماند. بعد یاد می‌گیری که آرام آرام و منطقی توی یک جمع به زبانت بیاید که: «هی یادش به خیر سفر ورسک، فلانی خیلی این آهنگ را دوست داشت.» و یک لبخند واقعی روی صورتت بنشیند و به دورترک خیره بشوی.