تمرین 2

خب این خیلی سخت شد. قصه‌ی قیف هست و قیر نیست شد. حالا حس نوشتن هست اما ابزار ناقصه. یعنی الان اینی که من دارم می‌نویسم .... ول اش مهم نوشتنه. شایدم همه‌ی اینا برای اینه که می گفتم نوشتن با دستگاه تسلط بیشتری رو به ادم می ده و حالا درست نقض اونه. یعنی کاغذ و مدادی که دم دست باشه لابد بهتره.

چیزی که الان، نه دقیق الان بل‌که وقتی توی دستشویی بودم یادم اومد! این بود که از خودم پرسیدم چی می خوام؟ یعنی در لحظه ای که توش بودم. یعنی همون وقت، حالا نه توی دستشویی ولی همون حوالی(بینامتنیت رو حال می کنما) بلافاصله چیزی که می‌خواستم با همه ی جزئیاتش به نظرم اومد. یه خونه بود. یه خونه ی ویلایی. با رنگ‌هایی از سفید و سیاه و تنالیته‌های مختلف خاکستری. سرد. مدرن. خالی از اثاث. یا دست‌کم با اثاثیه‌ای که بیشترین کاربرد و کم‌ترین تحمیل چه از لحاظ حجمی و چه بصری رو داشته باشه. به عبارتی ساده ترین شکل ممکن رو داشته باشه. زمین این خونه باید سنگی باشه. نه سرامیکی چون سنگ طبیعی‌تره. مکانش یه جای سردسیری باشه. یه جای دورافتاده. طبیعت اطراف زیاد شلوغ و ترسناک نباشه. مثلن درختای تبریزی سر به فلک کشیده منو می‌ترسونن و یه دشت وسیع که تا چشم کار می کنه سبز باشه ناامیدم می کنه. باید تک و توک خونه‌ها و کلبه‌هایی رو از دور دید. باید امیدوار بود به حیات به این‌که یک روز ممکنه کسی از در خونه‌ی سرد من وارد بشه و بشه عاشق‌اش شد. بشه یه داستان براش خوند. توی اون خونه افتاب رو نمی خوام. دل‌ام بیشتر هوای ابری و بارانی و مخصوصن برفی رو می خواد و ارزوی همیشه‌گی‌ام که یه لیوان قهوه‌است توی دستم که آستین بلند پیژامه‌ام تا روی انگشتا و تا اون‌جا که دسته‌ی فنجون رو گرفتم اومده باشه. پیژامه‌ی گشاد و راحتی که شلوارش تا روی پاهای لختم اومده. خیلی پابرهنه راه رفتن روی اون سنگ‌ها رو دوست دارم. همیشه می‌خوام کف پام خنک باشه. گاهی شده نصف شبا برم توی حموم و کف پامو خیس کنم و از لحاف بیرون بذارم و بخوابم. یه زمان‌هایی بود ، اون وقتا که تخت دو نفره‌ای بود و من با یکی دیگه توش می‌خوابیدیم، همیشه یه لگن قرمز پر از اب زیر پای من بود و کف پامو توش فرو می کردم.

حالا با داشتن اون خونه ی کف سنگی دیگه به ارزوی همیشه‌گی خودم می رسم که کف پام همیشه و در هر حالتی سرد باشه. شاید حتا یخ باشه. از این فکر که در این حالت عاشق هم می شم ذوق می‌کنم. اون خونه می تونه منبع الهام همه‌چی باشه. حتا می‌تونم به نوه‌هام فکر کنم کهمیان دوره‌ام می‌کنن و منو مامانی صدا می‌کنن. اما یه اشکالی هست. وقتی از نوه‌هام حرف می زنم نمی تونم اونا رو توی یه فضای سیاه و خاکستری و سفید و سرد تصور کنم. شاید براشون یه اتاق درست کنم با ترکیبی از رنگ‌های نارنجی و قرمز و بنفش. اما فقط یه اتاق اونا نباید از من توقع داشته باشن سرمامو به گرمای اونا بفروشم.

 

تردید 24

 

گرمه.سوزان. مغز پخته. چیزی حاصل نشده. عقب گرد. باید رفت...

 

              

 

 

تردید 23

 

از یازدهم خرداد تا هشتم تیرماه گویی عمر یک جوان بالغ شده از ابتدا تا لحظه‌ای بود که از یک صخره پرواز می‌کرد. گفته بودم که تو را نمی‌خواهم گند بزنم. سرت را به عقب ببر و تکیه بده و آرام باش، عهدم را نمی‌شکنم. دی‌روز کار غریبی کردم. ناخن‌هایم را رنگی کردم. الان از نگاه کردن به انگشتانم لذت می برم. دستانم به غایت زیبا شده‌اند و روی حروف که فرود می‌آیند زیبایی شان با ترکیبی از صدای تق و تق کلیدها دو چندان می شود. فکر می‌کنم چرا کسی عاشق‌شان نیست. پوست پاهایم بعد از مدت‌ها لطیف شده‌اند. مریضی‌ام تمام شده و امروز توی آب‌ها غوطه خوردم. زیباتر از این لذتی نشناختم. دل‌ام می‌خواست تنها نبودم. داستان‌ام را که می‌خوانم غرور می‌گیردم. این روزها برخلاف گذشته خودم را بسیار دوست دارم. لای در نمی‌مانم. سیاه و دل‌مرده نیستم. برای شوق برداشتن گوشی تلفن دلیل دارم. برای خندیدن. دیروز می‌رقصیدم و چشم‌های نگران پوشکین خیره بود که تا به حال ندیده بودم برقصی. شاید این دوست داشتن... زنان می‌پندارند که آن گاه که عاشق می‌شوند دم زیبایی است. لابد عاشق خود بودن هم زیبا می‌کند.

در ته ته همه‌ی این‌ها می‌دانم که دروغی نهفته است. رنگ ناخن‌ها بعد از زمانی می پرند و من باز هم همان کنج تنهایی را می خواهم. باز هم نفرت‌ام از خودم راه‌بر می‌شود. و این تردید اساسی‌ای است که در هر غم و هر شادی پشت پلک‌هایم سوار است.