آن‌طور نوشتن اصلا سخت نیست اما گاهی این‌طور نوشتن سخت می‌شود. شاید الان نشود «این» و «آن» را تعریف کرد ولی بشود فرض کرد که «آن‌» به یک ایده‌ی مرکزی مرتبط است اما «این» همین‌طوری لاس‌زنان با کلمه‌ها می‌رود جلو. سخت نبودن «آن» یعنی موقع نوشتنش فقط باید فکر کنی و فکر کنی و برسی به فهماندن ایده و خوشحال دست‌هایت را به هم بکوبی و مثل یک نظریه‌پرداز نوشته‌ات را بالا و پایین کنی و بعد دگمه‌ی پابلیش و خلاص. «این»، آخ امان از «آین» که بگیر و نگیر دارد مثل شعر می‌ماند کش تنبانش گاهی از دستت درمی‌رود و تمام کلمه‌هایی که با آواز و لحن و واج و هزار کوفت دیگر توی غریزه حل کردی و پاشیدی روی صفحه هم با آن کش درمی‌رود.

ما می‌نشینیم خودمان را دل‌داری می‌دهیم. ما با آن طور نوشتن تصورات‌مان را از هوش و ایده و خیلی چیزهای دیگر می‌گسترانیم، سفره می‌کنیم و خلقی را سیر می‌کنیم، اما پاریس هیچ‌گاه مال ما نخواهد شد.

بازار رنگارنگ و خوش‌نقش و نگار آن‌طور نوشتن خوب است. فریادها برای فروش «جنس» زیر گذرش می‌پیچد. مثل یک‌شنبه بازار لندن. مثل آن کیف پول چرمی که با بندش دور گردنم آویزان بود. مثل آن دو مجسمه‌ی بالرین سربی سنگین که پایه‌های چوبی داشتند. اما فقط همین.

شده وقت‌هایی این‌طور که نوشتی بخواهی توی گلدان بکاریش. پیش خودت پشت پنجره‌ات که روی بالاترین طبقه‌ی آپارتمانی ست بالای یک تپه. جایی که نزدیک‌ترین باشد به آسمان. بعد این‌طور را که می‌دانی تنها بذرش پیش خودت است آن‌قدر یگانه آن قدر تنها و آن‌قدر ناب. بازاری نیست. حرف بزرگی هم نمی‌زند. فقط دارد توی گلدان به زندگی ساده و آرام خودش ادامه می‌دهد و  همیشه این‌طور باقی می‌ماند. این‌طور یک باره شگفت‌زده‌ات نمی‌کند. مثل وید می‌ماند. باهاش راه که بروی به قدم‌هاش و ریتمش که آشنا بشوی ازش لذت می‌بری. قبول می‌کنی که صاحب اول و آخرش خودتی و آن‌ها که این‌طوری خواندن مست و نئشه‌شان می‌کند. آن‌ها که از خواندن چیز دیگری می‌خواهند.

رمادی برای من این‌طوری است، تاریخ بیهقی برای من این‌طوری است. سرش پایین است. موقع کنارش راه رفتن باید حواست جمع باشد از هیچ جایی نپری. اصلا این‌طوری نوشتن رج زدن و پریدن برنمی‌دارد. آن طوری که می‌نویسی می‌توانی مقدمه را ول کنی موخره را هم و وسطش را بخوانی که دارد ایده‌ی درخشانش را تشریح می‌کند. اما این‌طوری هیچ وقت بهت نمی‌گوید کجای متن حرفش خوابیده اصلا برای هر کی یک پاریس توی متن خوابیده. نوشته‌های این‌طوری را نمی‌شود برید و تکه‌ای از آن را چسباند به دیوار. این‌طوری نوشتن قبل و بعد دارد. حس و حال می‌دهد. پ از آن این‌طوری‌نویس‌ها بود. فقط یک ایراد بزرگ داشت که می‌خواست این‌طوری‌نویسی چیزی بهش بدهد. یادش نبود که بازار مال آن‌طوری‌نویس‌هاست. و این‌طوری‌نویس‌ها آن‌هایی هستند که از سه راه منوچهری و میدان فردوسی که رد می‌شوند سرگشته و حیران، اصلا مردان دسته‌پول به دست را نمی‌بینند. چشم‌هایشان انگشترهای عقیق را می‌بیند و صندوقچه‌های قدیمی و قالی‌های اصیل را.

خیلی وقت است دلم این‌طوری‌نوشتن می‌خواهد. که با این که حالا توی گوشم می‌خواند خودم را رها کنم و بنویسم. توی خودم غوطه بروم و باز برگردم نفس بگیرم. بعد با هر کلمه که می‌نویسم با هر حرف اشک بریزم. اشکی که مال غم نباشد لزوما اشکی که باید همراi هر کلمه بیاید از شکوه نوشتن بیاید از اتفاق خوبی که دارد توی دلم می‌افتد و می‌چرخد و می‌گردد تا می‌رسد به نوک ناخن‌های نامرتب‌ام و کلیدها را فشار می‌دهد. دلم می‌خواست با نوشتن‌ام هم‌راه پرواز هم بود. مثل همان کودکستان قاطی بچه‌های خارجی و فریاد «paper» و تنهایی‌ام موقع نقاشی کردن پشت آن میزهای رنگی کوچک و بغل کردن نقاشی‌ام تا اگر پرواز کردم با من باشد.  این‌طور نوشتنی که هیچ وقت از یادم نرود. زندگی باشد، من باشم و نوشتن، این‌طور نوشتن.