لحظه‌ای بود که جرقید

همین حالا- شب- داخلی

نشسته بودم کنار تلویزیون، طوری که تصویر را نمی‌دیدم. فقط صدا بود. صدای یک فیلم. روبه‌رویم مامان و بابا و صبا نشسته بودند علی هم آن‌طرف‌تر. همه به‌شدت درگیر فیلم بودند. چهره‌هایشان درهم می‌رفت و تخمه توی دست صبا روی هوا مانده بود. من فقط صدا می‌شنیدم. من جای تلویزیون بودم. صدا را با چهره‌های آن‌ها می‌دیدم. با اخم‌هایی که باز می‌شد و بسته می‌شد. آن‌ها تلویزیون می‌دیدندو فیلم می‌دیدند و فیلم، از نقطه‌نظر من آن‌ها را می‌دید. آن‌ها را آن طور می‌دید. صدا تنها عنصر داستانی بود. صدا تنها واسطه‌ای بود که با اخم چهره‌های آن‌ها و بالا و پایین رفتن‌هایشان و حرکت سریع چشم‌هایشان همراه بود. عجیب بود. من فیلم را از صدا و رفتار آن‌ها می‌دیدم اگر کمی دقت می‌کردم. من می‌توانستم داستان و تفسیر و حس ایجاد شده را با هم ببینم و بشنوم.


مرتبط: فیلم «شیرین»/ کارگردان عباس کیارستمی

من با اوستای نقاش

رنگ غالبِ من و دوران من تیره بود. یعنی فارغ از نگاه عرف و قانون و فشار حاکم، محافظه‌کارترین رنگ بود که می‌شد همه‌کارش کرد. داشتن یک کت و دامن مشکی یا سرمه‌ای یک عمر خیال آدم را بابت لباس راحت می‌کرد. هنوز هم روپوش مشکی برایم همین حکم را دارد. توی رنگ‌آمیزی و دکور خانه هم کرم و قهوه‌ای و پارکت و رنگ چوب و نگاه کلاسیک را از سلیقه‌ی همسر سابقم داشتم که خب برای ان موقع و برای یک مرد خیلی عالی بود. توی این تم رنگ گاهی زرشکی و یشمی حق داشتند اضافه شوند، رنگ‌هایی که حتما رگه‌ی مشکی داشته باشند. رنگ‌های سنگین، رنگ‌هایی که همیشه می‌توانی باهاشان کاری کنی. استفاده از آن‌ها جرات و جسارت نمی‌خواهد.
ده روزی هست با مساله‌ی «خانه‌ی تازه» درگیرم. درگیر فرم و رنگ و ترکیب و از همه مهم‌تر هزینه. حالا می‌خواهم توی خانه‌ام خبری از رنگ قهوه‌ای نباشد. یا هر رنگ تیره‌ای که سیاه‌اش بر رنگ بچربد. حالا توی چهل سالگی، برای خانه‌ای که دیگر مال خودم است و آخرین منزل و محل آسایش‌ام، فقط دنبال نور و روشنی و رنگ هستم. تازه الان فهمیدم که چقدر در ترکیب رنگ‌ها و ایده‌ها ضعیف‌ام. باز یک جایی، مرحله‌ی آخر به اوستای نقاش می‌گویم: «اوستا می‌خوای یه پر سفید قاطیش کن تو ذوق نزنه» و رنگ را بی‌رمق‌تر و بی‌رمق‌تر می‌کنم و فکر می‌کنم نارنجی کنار آبی می‌نشیند؟ اُکر با سبز چطور؟...
کنار عابر بانک با ماژیک سبزی نوشته‌اند «خرداد سبز» از خودم ناراحت‌ام، جرات و جسارت کجاست؟ توی داستان‌ها؟ توی فیلم؟ توی بحث‌ها؟ توی خیابان؟ روی صفحه‌ی فیس بوک؟... جرات و جسارت من روی دیوار خانه‌ام است. توی انتخابی که می‌کنم. توی نخواستن یکی و خواستن دیگری. توی بلند پریدنم. توی سلیقه‌ام. توی رفتار شخصی‌ام.... توی فردیت‌ام... شیوه‌ی زندگی‌ای که تا آن‌جا که می‌توانم با چنگ و دندان حفظ‌اش می‌کنم. دوست ندارم شعار بدهم ولی توی همین مقدار هم دارم فشاری حس می‌کنم و بهایی می‌دهم. فقط برای این‌که درجا نزنم. من همین طور دارم یاد می‌گیرم، هنوز.
چهار طبقه پله را بالا می‌دوم، در را باز می‌کنم و به نقاش می‌گویم: «اوستا، همون سبز کاهوییش کن.»

رقیق

شادم که بعد وصل تو باز این‌سان

در عشق بی زوال تو می‌گریم

فروغ فرخزاد - دفتر شعر دیوار

تصور ریختن اشک پیش از ان‌که تا این حد آشکار ذهن را به قالب‌های مرسوم جاری کند، تجربه‌ای ست شخصی.<- این جمله‌ای بود که می‌خواستم با آن شروع کنم تا صدای فردی خودم را بتوانم پشت کلمه‌هایی با معانی فراخ پنهان کنم. بعد برای جمله‌ی بعدی توی هچل افتادم. یعنی خیلی فکر کردم که سیاق جمله‌ی اول را ادامه بدهم تا از گفتن چیزی که جوشیده و قل زده تا به کلمه و نوشتن رسیده، پرهیز کنم. الان هم دقیقا دارم همان کار را می‌کنم. تو بفهم که دارم هزار اسمان و ریسمان را به هم می بافم و کلام را مثل طنابی می‌کشم تا باز حرفم را نزنم. من مدام باید از حرف زدن اجتناب کنم، صحیح‌ترش: من مدام «مجبور»م از گفتن آن‌چه اصل است پرهیز کنم. من همین حالا دارم این پرهیز را به شکل‌های مختلف می‌نویسم تا نگویم. دارد کم کم یک تنهایی ژرفی هم قدم‌ام می‌شود. شب‌ها با من می‌خوابد، صبح‌ها با من سوار تاکسی می شود. ظهرها با من پشت آن میزهای سرد و بوگرفته نهار می‌خورد و عصرها توی جلسات شعر و داستان حواسم را می‌دزدد. فقط موقع خواب شب است که رهایم می‌کند. درست وقتی مطلقا تنها هستم. خیالش راحت است. آدم‌های دورم نیستند و فضای دور بدن‌ام هر قدر هم عریان با پوششی گرم پوشیده شده. فکرم مال خودم است و فقط توی محدوده‌ی خودم می‌چرخد. دستم را ولی برای نوشتن باز گذاشته و چشم‌ام را برای اشک ریختن می‌خواهد از سر غم باشد یا شادی یا بعد از وصل یا وقت دوری. حالا یک کیفیت دیگر هم به این اشک ریختن اضافه کرده.

رقیق می‌دانی؟ یک موقعی شاید توی کَت‌ام نمی‌رفت که اسد (فیلم پری، داریوش مهرجویی، اقتباس از فرنی و زویی) سر ابری داد بزند که روی خورشید را پوشانده و بعد برود خودش را بکشد. اما حالا دارم می‌فهمم. می‌فهمم درک زیبایی را و درک لذت را در آن حد که آب به چشم می‌آورد. گریه‌ی بعد از هم‌آغوشی مثل اشکی‌ست که موقع خواندن این قطعه سراغ آدم می‌آید: ‌
در یکدیگر گریسته بودیم/ در یکدیگر تمام لحظه‌ی بی‌اعتبار وحدت را/ دیوانه‌وار زیسته بودیم‌
فروغ فرخزاد- دفتر شعر تولدی دیگر

پدیده‌هایی هستند آن‌قدر زیبا، آن‌قدر پر از فکر، آن‌قدر رویا که وقتی لمس‌شان می‌کنم برای بیان‌شان جز اشک کار دیگری نمی‌دانم. همان جایی که حتا کلمه کم می‌آورد. مثل حالا و برای توضیح عظمت آن لحظه باز باید اشک ریخت. این‌طور رقیق شدم. یک طوری که فقط وقتی عاشقی سراغ‌ات می‌آید. از در خانه بیرون می‌روی، موسیقی توی گوش‌ات را دوست داری، لکه‌ی سبز کف زمین را نمی‌بینی، متلک عابر را نمی‌شنوی چشم‌هایت شفاف است و مزه‌ی دهانت تازه، روز قشنگ است و آدم‌ها خوب و یک آدم از بین همه‌ی آن ادم‌ها برایت خوب‌ترین. آن وقت چه می‌خواهی.... می‌خواهی فقط گریه کنی. شاید آن وقت خودکشی این معنای جدی را برایت دارد؛ وقتی حتا یک لکه‌ی ابر جلوی خورشیدت را بگیرد و تو برنجی. رنجیدن یعنی قلب فشرده شود. طاقت ذره‌ای پلشتی نداشته باشی. طاقت یک دانه غبار روی شیشه که اشک نشویدش.

من حالا فقط یک چیز می‌خواهم. این‌که بلند بلند بتوانم گریه کنم. یعنی من این قدر آدم بدبختی هستم که چنین آرزویی دارم در حالی که دختر سه ساله‌ای در همین شرایط صدایش را بلند می‌کند و اشک‌هایش را رها می‌کند. برای همین هم هست که من خیلی واقعی دختری هستم سه ساله به اسم پیسی که هر وقت خواست جیغ می‌کشد و گریه می‌کند. حتا گاهی می‌نشیند یک گوشه و کز می‌کند و اشک‌هایش قلنبه و گوله می‌ریزند پایین. پیسی خیلی طفلکی است اما آزاد است. طفلکی منم. طفلکی منمخ که الان و هیچ وقت دیگری نتوانستم بلند بلند هر وقت خواستم گریه کنم. بگویم دردم چیست. هیچ وقت نتوانستم دختر بدی باشم مثل پیسی که خیلی وقت‌ها بد است ولی راحت است. هیچ‌کس مرا بد نمی‌خواهد... همه بدند اما گمان‌شان این است که این آدم (اشاره به خودم) باید خوب باشد...

من هم دوست دارم اعتراف کنم به همه بدی‌هایم به همه‌ی اتفاقات خصوصی زندگی‌ام. دارم می‌ترکم... من حتا یک عروسک پارچه‌ای گنده هم ندارم که روبه رویش چمباتمه بزنم و حرف بزنم حرف بزنم حرف بزنم... بگویم عروسک گنده درد من خیلی بیشتر از ایناس کاش غریب بودم... خیلی غریب یه گوشه فقط با تو... عروسک گنده‌ی موفرفری... اون قدر برات بگم که تو  هم بترکی حرف بزنی.

یک فیلم، زندگی

                     


دلم می‌خواست خیلی خشک و مکانیکی از این فیلم بنویسم. از «روزی روزگاری در آناتولی» هرچند خیلی سخت باشد. فیلمی که بخش زیادی از آدم‌های اطرافم حتما دوستش ندارند. چون آرام است و کش‌دار و ساعت‌ها خیره‌‌ات می‌کند به یک جفت چراغ ماشین که در گرگ و میش از انتهای مارپیچ تپه‌ها جلو می‌آید.

یک روز می‌آید که آدم با چیزی که دوست دارد تنها می‌ماند. بعد روبه‌رویش می‌نشیند و می‌پرسد: «آیا واقعا دوستش دارم؟» «چرا دوستش دارم؟» توی تنهایی و فرصت و صبر راحت‌تر می‌شود گفت که وقتی چیزی را دوست داری، چرا و اصلا آیا حق‌اش هست این دوست داشتن. می‌توانی دلیل بیاوری، می‌توانی یک هو به خودت بیایی که جایی اشتباه می‌کردی. می‌توانی بخندی، گریه کنی و بگذاری موج‌های متلاطم برت دارند ببرند با خودشان و تو رها شوی میان احساسات رنگارنگ. فکر می‌کنم من هنوز در نماهای کش‌دار ازو گیر کرده‌ام. در تعطیلات تابستانی در صدای یک‌نواخت بادبزن‌ها و جیرجیرک‌ها توی رخوت گیر کرده‌ام. برای همین دوست دارم دقیقه‌ها و دقیقه‌ها وزش باد را توی سرشاخه‌های سپیدارهای طبیعت آناتولی ببینم و حتا از شکوه‌اش نفسم بگیرد.

دوست دارم وقتی بازپرس از زن دوستش حرف می‌زند که خواسته بمیرد و مرده، فکر کنم زن خود بازپرس بوده و فیلم بهم نگوید. حتا در این حد. مثل وقتی مرد تپل می‌گوید قاتل یاشار است و کنعان می‌گوید دهنت را ببند، و همه‌اش در نبود بازپرس و آن قدر کوتاه است که آدم فکر می‌کند جز خودش هیچ کس دیگری این جمله را نشنیده. بعد اصلا چه مهم است که کی یاشار را کشته. فکر کن فیلمی که از اول به دنبال جنازه شروع شود و دیگر مهم نباشد کی قاتل است. فیلمی به شدت مردانه توی فضاهای مردانه و چقدر لذت‌بخش برای من به مثابه یک زن. و شاید تنها ورود دختر زیبای کدخدای ده، جمیله (منطقی!)، خیلی رویایی و ماوراء‌طبیعت است. این سومین فیلم نوری بیلگه جیلان است که برای من زیبا بود و دوباره طعم شیرین سینما را به‌ام چشاند. ممنون آقای نوری نازنین.


بگو چیـــــــز 3

چند روز قبل پوشکین داشت عکس‌های روزهای آخر مدرسه‌شان را در فیس‌بوک می‌گذاشت. گفت برو ببین، تازه، آخر سال می‌خواست دوستانش را به من معرفی کند. عکس‌ها چندتایی و تک تک بودند با شیطنت‌های دخترانه... وقتی می‌گویی شیطنت دخترانه یعنی ادابازی و شکلک و نهایتا قر دادنی چیزی. یک هو موقع دیدن عکس‌ها یاد فولدری در کامپیوتر مردی افتادم که این عکس‌ها را جمع می‌کرد. به پوشکین گفتم عکس‌ها را کاری کن ذخیره نشود، کاری کن جز خودت و دوستانت کسی نبیند. طبعا عصبی شد گفت مقنعه مدرسه سرش است. گفت که عکس آنتالیاش را به خاطر حرف آن نویسنده و ناشر نامحترم که گفته بود چرا عکس دخترت را این طوری اجازه دادی در فیس‌بوک بگذارد،  برداشته ... و من حالا مادرانه، به قصد محافظت از ذهن‌های بیمار دارم دست و پای آزادی دخترک را می‌چینم.

عکس‌ها دایره‌ی شخصی ما هستند. وقتی در اتاق شخصی کسی را بی‌هوا باز کنی از تویش چیزی برداری و ... مصداقی از بی‌اخلاقی است. من هنوز وقتی صفحه‌ی کسی را باز می‌کنم توان این که هجوم ببرم به عکس‌هایش ندارم. وقتی دو نفر دارند توی یک فضای عمومی دوتایی و شخصی حرف می‌زنند توان نشستن و خیره شدن یا شرکت در حرف‌ها را ندارم. بگذریم از دلایل امنیتی و شغلی و ریاکارانه‌ای که این سی و چند سال جامعه ما مجبور به آن بوده، هنوز با این هم کنار نیامده‌ام اما تصورم از عکسی که از من در محیط شخصی یک نفر دیگر است که نمی‌شناسم، دوست ندارم، آزارم می‌دهد. 

عکس‌های ما مثل بخشی از پوست، روح و تن ماست.

قطعه‌ای از یک پیک

کاملا اتفاقی و با شنیدن چند قطعه موسیقی، من برگشتم، دقیقا به سال‌هایی برگشته‌ام که خلق می‌کردم. حتا غذاها را خلق می‌کردم. غذاهایی مثل سوپ گوجه فرنگی و موساکا و چاپسویی چینی. با یک بار خوردن یا حتا دیدن می‌پختم‌شان. راجر واترز می‌خواند و من توی آشپزخانه بودم، سبک و راحت. دنیای خودم را ساخته بودم. حالا هم این طور شدم. جمله‌ی «هوای گریه با من است» اصلا خوب نبود. قبول دارم برای یک ویراستار در سطحی که تو می‌گویی افت است. هرچند که قبول داریم اصلا ویراستار تعریف آن طوری توی فرهنگ ما ندارد. و من تنها در ساعاتی خودم را ویراستار می‌دانم. ویرایش یعنی تسلط به همه‌ی ریزه‌کاری‌های داستانی که نویسنده در خودآگاه‌اش حواسش به آن‌ها نبوده و هیچ وقت نمی‌تواند باشد. تصور کن ویراستار نفهمد آن بحث رب‌گریه یا آن سیستم فاکنر را... یا ویراستارهای اولیه‌ی پست‌مدرن‌ها.... خنده‌ام می‌گیرد شاید اگر ویراستارها با اولین ورود نویسنده به متن مخالفت می‌کردند و رویش یک خط پررنگ می‌کشیدند دیگر پست مدرنی نبود. مثل جامپ‌کات‌های گدار. مونتور فیلم‌های گدار کی بوده راستی؟ الان سرچ می‌کنم ولی واقعا عجب ذهن بازی داشته، تفاوت پرش را با پرش می‌فهمیده. این آدم‌ها نازنین‌اند...

گریه دارم. گریه دارم گریه دارم. نمی‌دانم به خاطر متنی است که حالا خواندم یا ...، برای محدودیت‌هایمان. محدودیت‌هایی که به نظر من و در حال حاضر محدودیت است. یعنی فکرش را که می‌کنم می‌بینم ما نوشتن داریم و حرف زدن. شب‌ها خوب است اما روزها تخلیه می‌شوم. سعی می‌کنم حرف‌های دیشب را یادم بیاورم. شاید هم خلاصه‌ای ازشان بنویسم. درباره‌ی منطق داستانی و این‌که چقدر قصه موثر است  اما آن وقت رب‌گریه چی؟  می‌خواهم بگویم احتمال هست که کار رب‌گریه را کسی با زبان بکند. هرچند این روش دیگر مورد علاقه‌ام نیست. گاهی فکر می‌کنم برگ برنده‌ی فیلم و داستان دستِ کسی‌ست که موقعیت یا شخصیت یا ماجرای خارق‌عادتی داشته باشد. همان گاهی، فکر می‌کنم آدم، نویسنده، می‌تواند برود بالای یک ترمپلینگ (همین چهارپایه‌های بزرگ فنرداری که زیر بندبازها پهن می‌کنند) و با لذت بالا و پایین بپرد و از زوایای مختلف همه چیز را ببیند، بالا و پایین و این تناقض را در داستان بیاورد ضمن این که چیزهایی که تاحالا همه می‌دیدند جور دیگر نشان دهد. آن وقت زبان و توصیف و  فرم و خیلی چیزهای دیگر می‌رود آن پس پشت‌ها پنهان می‌شود. نگاه. نگاه نگاه...

حالم بد است. هوای گریه است با من ...

کوزه خالی شده و من هنوز تشنه‌ام