شادم که بعد وصل تو باز اینسان
در عشق بی زوال تو میگریم
فروغ فرخزاد - دفتر شعر دیوار
تصور ریختن اشک پیش از انکه تا این حد آشکار ذهن را به قالبهای مرسوم جاری کند، تجربهای ست شخصی.<- این جملهای بود که میخواستم با آن شروع کنم تا صدای فردی خودم را بتوانم پشت کلمههایی با معانی فراخ پنهان کنم. بعد برای جملهی بعدی توی هچل افتادم. یعنی خیلی فکر کردم که سیاق جملهی اول را ادامه بدهم تا از گفتن چیزی که جوشیده و قل زده تا به کلمه و نوشتن رسیده، پرهیز کنم. الان هم دقیقا دارم همان کار را میکنم. تو بفهم که دارم هزار اسمان و ریسمان را به هم می بافم و کلام را مثل طنابی میکشم تا باز حرفم را نزنم. من مدام باید از حرف زدن اجتناب کنم، صحیحترش: من مدام «مجبور»م از گفتن آنچه اصل است پرهیز کنم. من همین حالا دارم این پرهیز را به شکلهای مختلف مینویسم تا نگویم. دارد کم کم یک تنهایی ژرفی هم قدمام میشود. شبها با من میخوابد، صبحها با من سوار تاکسی می شود. ظهرها با من پشت آن میزهای سرد و بوگرفته نهار میخورد و عصرها توی جلسات شعر و داستان حواسم را میدزدد. فقط موقع خواب شب است که رهایم میکند. درست وقتی مطلقا تنها هستم. خیالش راحت است. آدمهای دورم نیستند و فضای دور بدنام هر قدر هم عریان با پوششی گرم پوشیده شده. فکرم مال خودم است و فقط توی محدودهی خودم میچرخد. دستم را ولی برای نوشتن باز گذاشته و چشمام را برای اشک ریختن میخواهد از سر غم باشد یا شادی یا بعد از وصل یا وقت دوری. حالا یک کیفیت دیگر هم به این اشک ریختن اضافه کرده.
رقیق میدانی؟ یک موقعی شاید توی کَتام نمیرفت که اسد (فیلم پری، داریوش مهرجویی، اقتباس از فرنی و زویی) سر ابری داد بزند که روی خورشید را پوشانده و بعد برود خودش را بکشد. اما حالا دارم میفهمم. میفهمم درک زیبایی را و درک لذت را در آن حد که آب به چشم میآورد. گریهی بعد از همآغوشی مثل اشکیست که موقع خواندن این قطعه سراغ آدم میآید:
در یکدیگر گریسته بودیم/ در یکدیگر تمام لحظهی بیاعتبار وحدت را/ دیوانهوار زیسته بودیم
فروغ فرخزاد- دفتر شعر تولدی دیگر
پدیدههایی هستند آنقدر زیبا، آنقدر پر از فکر، آنقدر رویا که وقتی لمسشان میکنم برای بیانشان جز اشک کار دیگری نمیدانم. همان جایی که حتا کلمه کم میآورد. مثل حالا و برای توضیح عظمت آن لحظه باز باید اشک ریخت. اینطور رقیق شدم. یک طوری که فقط وقتی عاشقی سراغات میآید. از در خانه بیرون میروی، موسیقی توی گوشات را دوست داری، لکهی سبز کف زمین را نمیبینی، متلک عابر را نمیشنوی چشمهایت شفاف است و مزهی دهانت تازه، روز قشنگ است و آدمها خوب و یک آدم از بین همهی آن ادمها برایت خوبترین. آن وقت چه میخواهی.... میخواهی فقط گریه کنی. شاید آن وقت خودکشی این معنای جدی را برایت دارد؛ وقتی حتا یک لکهی ابر جلوی خورشیدت را بگیرد و تو برنجی. رنجیدن یعنی قلب فشرده شود. طاقت ذرهای پلشتی نداشته باشی. طاقت یک دانه غبار روی شیشه که اشک نشویدش.