فکر میکنم اینکه با وجود اوضاع پیچیدهمان این کار را کردیم معلوممان شد که یک چیزی عوض شده. داریم خودمان برای زندگی خودمان طبق خواسته و دل خودمان تصمیم میگیریم و این حس و حال را دوست دارم. فکر کردیم مارچوبه را با خودمان میبریم توی هواپیما. به بقیهاش هم فکر نمیکنیم. فقط میدانیم مارچوبه پسرمان شده و خیلی جدی میخواهیم با ما باشد. برایمان حرف هیچکس مهم نیست حتا ب اگر بگوید ما از آنها تقلید کردیم که خب درست میگوید. آن روز رفتیم خانهشان و گربهشان لئو را دیدم و بغلش کردم. بعد فهمیدم عشق عجیبی دارم که دوباره مادر بشوم. مثل همان وقت که پشو انگشتهایم را میمکید و آراز میگفت این گربه شبیه توست. میرود روبهروی کولر مینشیند و باد که میخورد کیف میکند.
دارم تغییر میکنم. همین روزهاست که دیگر گوشت نخورم. سیگارم باز زیاد شده ولی نه آن قدر که مثل قبل بشوم. میدانم که برای گرفتاریهای این روزها میکشم. شنبه که رفتم پیش دکتر نون باید ازش بپرسم که چهطور میشود از راه دور باز با او باشم. بهش وابستهام مثل مادرم میماند. مادری که همیشه کم داشتم. الان باید بروم بخوابم. این شبها با گلگاوزبان میخوابم بس که ناآرامم.
این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.