انگار توی پیشانی من نوشتهاند "ای دوریات آزمون تلخ زنده به گوری" و من باز همیشه دور بودم. هیچ چیزی با خیال راحت پیش من نبود. تا دستم بهش برسد و بشود در دسترسم. حالا هم که دیگر عادت شده. یاد گرفتهام توی خیالم با آدمها زندگی کنم. بگویم: «بالاخره آن برنامهی بلکلیست را گرفتی؟» و یا بپرسم: «بستنی میخوری؟» شاید هم وقتی بستنی ماست خودم تمام شد بروم از توی ظرف دردار توی فریزر یک اسکوپ دیگر ماست توی یک ظرف دیگر، نه همان مال خودم، بگذارم و انگار کنم الکی مثلا که دارد میخورد. حوله را برایش بگذارم پشت در ولی خودم بروم توی حمام و زیر دوش باهاش حرف بزنم و بخندیم.
سعی میکنم فکر نکنم رقتانگیز است این حالت. چند سال دیگر شاید پوشکین هم برود و با او هم چنین کنم. گاهی با بابا هم که توی آرامسایشگاه است حرف میزنم. از او بیشتر گله میکنم. بعد سعی میکنم قانعاش کنم که باید بماند و شاید تا آخر عمرش و بعد خودم بغض میکنم و میفهمم که به خودم گفتهام.
دستم روی صفحه میچرخد. انگشتم دلش میخواهد برود روی اسمش و شمارهاش را بگیرد. فکر میکنم نباید بترسانمش. باید خیالش راحت باشد که من این زندگی از راه دور را قبول کردهام. من دنیای خودم را بدون او و با نقش او رنگ کردهام. من با ارواحم توی خانهام زندگی میکنم. با روحی که خیالش میکنم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 1:26 توسط ایو
|
این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.