انگار توی پیشانی من نوشته‌اند "ای دوری‌ات آزمون تلخ زنده به گوری" و من باز همیشه دور بودم. هیچ چیزی با خیال راحت پیش من نبود. تا دستم بهش برسد و بشود در دسترسم. حالا هم که دیگر عادت شده. یاد گرفته‌ام توی خیالم با آدم‌ها زندگی کنم. بگویم: «بالاخره آن برنامه‌ی بلک‌لیست را گرفتی؟» و یا بپرسم: «بستنی می‌خوری؟» شاید هم وقتی بستنی ماست خودم تمام شد بروم از توی ظرف دردار توی فریزر یک اسکوپ دیگر ماست توی یک ظرف دیگر، نه همان مال خودم، بگذارم و انگار کنم الکی مثلا که دارد می‌خورد. حوله را برایش بگذارم پشت در ولی خودم بروم توی حمام و زیر دوش باهاش حرف بزنم و بخندیم. 

سعی می‌کنم فکر نکنم رقت‌انگیز است این حالت. چند سال دیگر شاید پوشکین هم برود و با او هم چنین کنم. گاهی با بابا هم که توی آرامسایشگاه است حرف می‌زنم. از او بیشتر گله می‌کنم. بعد سعی می‌کنم قانع‌اش کنم که باید بماند و شاید تا آخر عمرش و بعد خودم بغض می‌کنم و می‌فهمم که به خودم گفته‌ام.

دستم روی صفحه می‌چرخد. انگشتم دلش می‌خواهد برود روی اسمش و شماره‌اش را بگیرد. فکر می‌کنم نباید بترسانمش. باید خیالش راحت باشد که من این زندگی از راه دور را قبول کرده‌ام. من دنیای خودم را بدون او  و با نقش او رنگ کرده‌ام. من با ارواحم توی خانه‌ام زندگی می‌کنم. با روحی که خیالش می‌کنم.