فریاد زیر آب

این خاطره‌ای‌ست از کودکی، یک تصویر که صدا هم همراهش است توی ذهنم:

نشسته‌ام روی موزائیک‌های سیمانی حیاط خانه، روی بالشتک‌هایی که مامان برای صندلی‌های فلزی حیاط دوخته بود. به صندلی‌ها می‌گفتند «صنعی» و من فکر می‌کردم کلا به صندلی‌های فلزی که این طور رشته‌های درهم پیچیده با طرح گل و بته دارد می‌گویند «صنعی» بعد فهمیدم همه دارند می‌گویند «صنیعی» و اسم کارگاه و فروشگاه این‌طور صندلی‌هاست.و برند است و مادرم دارد فخر می‌فروشد وقتی توی یک مهمانی می‌گوید: «صندلی‌های «صنعی» رو باید بیارم تو ایوون که بارون نخوره، زنگ بزنه.»‌
مثل همین حالا که به مبل‌های ساختِ کارگاه «دقت» نگاه می‌کند و دلش نمی‌آید بدهدشان برای تعمیر و بازسازی «آخه اینا مبل دقت‌اَن.»

پرت شدم خیلی دور... خیلی.

مامان توی آشپزخانه که درش به حیاط باز می‌شد رادیو گوش می‌داد. حتما تابستان بوده، مامان مدرسه نمی‌رفته، پس چرا من هیچ وقت یادم نمی‌آید مادرم را که توی خانه باشد؟ حتا سه ماه تابستان؟ رادیو داشت با یک خواننده‌ی زن حرف می‌زد. با مرضیه بود انگار. راستش در این لحظه باید اعترافی کنم سالیانی از این خاطره بگذشته و برای من مرضیه و هایده آدم‌های برجسته‌ای شدند و مرضیه برجسته‌تر. شاید آن زن مهستی بوده یا حمیرا اما من بی‌تردید تصور می‌کنم مرضیه بوده. مامان مرضیه را دوست داشت. مامان عکس مرضیه را نگاه می‌داشت مثل عکس مصدق. مصدق و مرضیه آدم‌های بزرگ من بودند. من طاقت شنیدن این‌که مرضیه به مجاهدها پیوسته نداشتم. من همیشه انکار می‌کنم و گوشم را می‌گیرم این طور وقت‌ها. من از رولان بارت بابت تئوری مرگ مولفش ممنونم. که حتا به او مدیونم. وقتی کنسرت مرضیه را در سالن اپرای ارلزکورت لندن می‌بینم گرمای دست‌های آقای بارت را روی شانه‌ام احساس می‌کنم.

پس بیایید نتیجه بگیریم که آن زن خواننده‌ای که آن سال‌ها با او در رادیو مصاحبه می‌کردند که صدایش از رادیوی توی اشپزخانه تا حیاط می‌آمد، مرضیه بود. زن داشت از مرارت‌های خوانندگی می‌گفت. می‌گفت که تمرین خواندنش در حمام و جاهای بسته نبوده و او مجبور بوده برای تقویت صدایش سرش را توی بالش فرو کند و فریاد بزند. من دست‌های عروسکم را توی حیاط تکان می‌دادم یا داشتم باغچه را دنبال کرم خاکی زیر و رو می‌کردم، نمی‌دانم ولی همان وقت ایستادم. نمی‌دانم چرا فریاد زدن توی بالش برایم بزرگ و بزرگ و بزرگ و بزرگ و بزرگ و بزرگ و بزرگ شد تا همین حالا و چهل و دو سالگی.

از آن به بعد من با صحنه‌ی دعوای دیگران، کتک زدن، فحش دادن و ... قهر که می‌کردم در را که به هم می‌کوبیدم، گریه که می‌کردم توی مرحله‌ی آخر سرم را توی بالش می‌کردم و فریاد می‌زدم. نه که بخواهم خواننده بشوم و صدایم را تقویت کنم. نمی‌دانم به واقع چرا این‌کار را کردم تا همین حالا، باید از خانم روانکاو بپرسم. این بار می‌پرسم. حالا شد دوتا چیز که بپرسم. اولی این است که من چرا موقع دیدن مراسم المپیک گریه می‌کنم؟ 

زندگی یک زن سه بخش دارد، با خانواده، با شوهر و با فرزند. بخش‌های دیگر هم حتما دارد. این‌ها بخش‌هایی هستند که بابت سکندپارتی مجبوری سرت را بکنی توی بالش و صدایت را تقویت کنی. برای من یک بخش دیگر هم سال 88 پیدا شده بود. یادم هست باعثش سهراب اعرابی و ندا آقاسلطان بودند و مجموعه‌ی موسیقی‌های «سر اومد...» «یه روز ...» و «کوچه» و «گلادیاتورها».

باز پرت شدم. انگار گذاشته‌اندم روی یک الاکلنگ که تکیه‌گاه مدور و محرک دارد و با بردارهای مختلف، این طرف و آن طرف پرتم می‌کنند. من هم شل کرده‌ام که هر بلایی خواستند سرم بیاورند و چه بسا لذت هم می برم. موضوع این‌جاست که هر بار سرم را فرو کردم توی بالش مشکلی داشتم به نام نفس‌گیری که باعث می‌شد کل ماجرای تلخ و آواری که روی سرم ریخته بود فراموش کنم. و بعد برسم به سرچشمه‌ی ماجرا که خانم مرضیه موقع فریاد زدن توی بالش چقدر نفس می‌گرفته؟ چند بار؟ و به چه مدت زمانی؟ به هر حال مشخص شده بود برایم که نمی‌تواند نفسش را از همان بالش بگیرد چون حس خفگی سراغ آدم می‌آید. آن اول‌ها که موقع کتک خوردن یا دعوا و آوار نمی‌خواستم به روی خودم بیارم که نفس کشیدن توی بالش برایم مساله‌ی مهمی شده، طوری که مشکل عظیمم را از یادم می‌برد، گوشه‌ی لبم را کج می‌کردم و کش می‌دادم تا یک روزنه‌‌ی کوچک باز شود و نفسی را سریع و دزدکی می‌گرفتم و بعد باز به فریاد زدن ادامه می‌دادم. ولی بعد که حس کردم خب وقتی کسی نمی‌بیند چه لزومی به این همه پنهان‌کاری و دست‌کم با خودم صداقت پیشه کردم، این شد مساله‌ی بزرگم.

بله اعتراف خوب چیزی‌ست خانم جعفریان. منتها اعتراف‌های ما دیگر ته‌کشیده ما رسوای عالمیم. بوس به شما.

دوراس همین و تمام

عکس از ریچارد اودون Richard Avedon از مجموعه پرتره‌های آدم‌های مشهورش


آقای ریچارد اودون که ادعا می‌کند پرتره‌هایش بیشتر خودش هستند تا آدم‌های توی قابش، وادارم می‌کند یک بار دیگر تمام پرتره‌های آدم‌های معروفش را نگاه کنم. خیلی‌هایشان را نمی‌شناسم آن‌قدر که برایم حکم یک ابژه دارند. و آن‌وقت واقعا ریچارد اودون را می‌بینم. حتا زخم‌های اندی وارهولی که این قدر دوستش دارم  که اصلا می‌خواستم نوشته‌ام را تقدیم به قاب‌هایی از خودکشی‌اش کنم، آن‌قدر به چشمم نمی‌آید که انتخابِ اودون از این زخم‌ها. همه‌ی آدم‌ها یک جوری جلوی لنز اودون ایستاده‌اند یا نشسته‌اند که توی نگاه اول چیزی دستگیرت نمی‌شود مگر یک انتخاب کلاسیک از ثبت پرتره بعد توی نگاه بعدی مثلا می‌فهمی اودون چطور دارد امضایش را می‌کارد وسط پرتره‌ی به ظاهر ساده‌ و کلاسیک آلدوس هاکسلی. اما توی همان نگاه سرسریِ اول هم پرتره‌ی تمام قد خانم دوراس و پرفورمنس او چشم را می‌گیرد و می‌کشد و می‌برد تا حاشیه. حاشیه جایی نیست. حاشیه کانسپتی است که ساده‌ترین کارکردش مال پاپاراتزی‌ست. حاشیه پررنگ‌ترین بخش زندگی آدم‌های مشهور است. هرقدر خودشان نخواهند، هرقدر آرمان‌گرایان ما را از این حواشی برحذر دارند و طرفداران تئوری مولف حواس‌مان را با متن جمع کنند.

از روی عکس‌ها رد شده‌ام. دوباره می‌آیم سراغ دوراس. مدراتوکانتابیله، نوشتن و دیگر هیچ، یان آندره‌آ. یان بیشتر از همه ذهنم را مشغول می‌کند وقتی که کتاب «همان عشق»اش را خواندم. دوراس توی همین سن و سال عکس بوده سال 1993 دو سال قبل از مرگش. توی این عکس انگار دختربچه شده، لوس شده، بازی درمی‌آورد، با آن لباسش، خدایا با آن چکمه‌ها و آن پیراهن چهارخانه‌ی عجیب که آستین‌هایش را آن طور بالا زده. فکر نکنید یادم رفته سال 1993 چی مد بود. دامن کوتاه مد بود درست اما این دامن تا زانوهای نحیف مارگریت است. نگاهش کنید، دارد توی لباسش آب می‌شود. صورتش حالا مدت‌هاست خبری از زیبایی جوانی ندارد. دلم می‌خواهد فقط یکی این جمله‌ی مسخره را بپرسد که: «یان آندره‌ا، سی و هست سال جوان‌تر، از چیِ این پیرزن خوشش آمده و عاشقش شده؟» تا من مثل هر آرمان‌گرایی دستش را بگیرم و بیاورم و ببرم  توی متن. توی نوشتن و همین و تمام. توی عاشق توی شیدایی لل و اشتاین توی سال گذشته در مارین باد و اگر قانع نشدید ببرم‌تان توی پز این عکس. فکر کردید کدام پیرزن هشتاد ساله‌ای جلوی دوربین ریچارد اودون می‌ایستد و این طوری مسخره‌اش می‌کند تا نقیضی باشد بر گفته‌اش؟ کجای این عکس جلوه‌ای‌ست از خود اودون؟ این عکس سرشار از عشق پیرانه‌سری و شیطنت کودکی‌ست.

بحل کردم

دراز کشیده بودیم کنار هم. پنجره تمام‌باز بود. توری را هم کنار زده بودم. باران می‌آمد و نمی‌آمد. توی فکر باغ گلی بودم که یک ساعت پیش حالم را سرجایش آورد. خوبم کرد. درمانم کرد. گشت زدن و بو کشیدن اطلسی‌ها افاقه کرد. بازویش که دور بازویم بود افاقه کرد. محصول ریموند از جمعه مانده بود. گرم شدیم. دراز که کشیده بودیم بهم گفت که به هر چی بخواهم می‌رسم. این را این‌طوری گفت که یعنی من را خوب می‌شناسد وقتی که چیزی را می‌خواهم به آب و آتش می‌زنم خودم را و بالاخره بهش می‌رسم. 

یک چیزهایی بوده که نشده بهش برسم. آن‌ها که همه با هم یک‌سره بهش نرسیدیم. مثلا؟ آزادی. مهم نیست حالا دیگر. حالا من  به خودم یاد داده‌ام که توی همین محدوده‌ی شخصی خودم زندگی کنم. تا جایی که ممکن است هیچ اسمی نباشد. مثلا بگویم شهری که در آن زندگی می‌کنم شهر شلوغی‌ست که چند ماه است، از اسفند، آن‌قدر هوایش بی‌تاب می‌کند آدم را که چاره‌ای جز عاشقی باقی نمی‌گذارد. یا بگویم که دنیای من توی داستان‌ها خلاصه شده است و آدم‌هایی که می‌بینم نه با اسم‌شان و رسم‌شان که با مرام‌شان می‌سنجم.

دیروز توی باغ گل حواسم یک هو رفت به چیزی. قدم می‌زدیم بین گل‌ها و گیاه‌ها و اسم‌شان را می‌خواندم من. یکی بود اسمش سخت است مثل همان پیراکتوس لیترانوس داستان خودم، گل‌های ریز داشت و برگ‌های رنگ‌پریده‌ی سیز یک جوری که به سفیدی می‌زد. نه که ابلق باشد، یک جور سبز مغز پسته‌ای کم‌رنگ. گل‌های سفید ریز که با فاصله به شاخه‌ها و لابه‌لای برگ‌ها چسبیده بودند. گفت: «ببین چه گل کوچیکی داره.» توجهم را گرفت. دیدم. رو به گل گفتم: «آخ چقدر تو مظلومی.» بعد گفتم: «چقدر خجالتیه. کم‌رو ولی مغروره.» چیزی نگفت. نمی‌دانم فکر کرد من دیوانه‌ام. سکوتش از سر بی‌اعتنایی بود یا از سر ندانستن. همان موقع فکر کردم این از آن جاهایی‌ست که نمی‌فهمد حال من را.

بعدتر که پای ریموند نشسته بودیم و از سفر گفتم و از نگرانی‌ام. گفت من حال تو را می‌فهمم. همیشه هم می‌فهمیدم. نوشتن‌هات را وقتی فوران می‌کنی و می‌نویسی. حالت را امروز فهمیدم. بد بودی. توی اوجی گاهی و توی فرودی. امروز از صبح... راست می‌گفت صبح کرم زدن بهانه‌ام بود. خواب بد دیده بودم. خواب آن‌که نباید ببینم. خواب آن‌که دیگر کینه ندارم ازش. به ماه هم گفتم این شد چهار شب. این‌بار حلالیت می‌خواست نمی‌دانم سر چه بود. انگار سفری بود مذهبی. با زانو روی زمین راه می‌رفت و می‌گفت حلال کن. چندشم می‌شد. توی خواب حس لمس دست‌هاش را روی پوست پاهایم می‌فهمیدم. دامن خاکستری‌ام را پوشیده بودم. آن‌که همان سفر اول خریده بودم. می‌گفتم بهش: «تو حلالی حلالی از من مگر صد بار نگفتم. مگر ننوشتم. مگر نخواندی. چی می‌خواهی از جانم.» گریه می‌کردم. توی خواب دویده بودم طرف علی. انگار فقط علی می‌تواند کمکم کند. علی آرام بود. هیچ بهم نمی‌گفت که دیدی گفتم یا مثل این. نه مامان و نه بابا و نه حتا خودش.

خواب را برایش تعریف نکردم. فقط تلخ بودم. همین بود. همین قدر کافی بود که بفهمد. حالا هم دارم می‌نویسم شاید برای این‌که می‌دانم می‌خواند. تا ناگفته نباشد.