برای ثبت‌نام در کارگاه داستان با این شماره‌ها تماس بگیرید:

09379707779

و

88446822  نشر رهی



همه چیز خیلی سریع اتفاق می‌افتد. خانه عوض می‌شود. داستان نوشته می‌شود. باز برمی‌گردم به مدیترانه. قلب مغلوب می‌شود. آدم‌ها عوض می‌شوند. زلزله می‌آید. و من مشاهده‌گرم. آن قدر با طمانینه که فرصت تحلیل را از دست ندهم. مادرم خیلی آریایی، ایرانی‌ و ترک تبریزی‌ست که حالا ده سالی شده به موطنش سری نزده. توی فیس بوک عکسی از زلزله بم هم‌خوان کرده. همان عکسی که صفحه‌ی اول روزنامه‌ی شرق بود و مادری بالای جنازه‌ی سه فرزندش مویه می‌کرد. همان تصویری که ده سال قبل‌تر حال مرا بد کرده بود. چه کرده بودم آن‌وقت؟ یادم هست هق هق گریه توی آن شرکت که سفید بود دیوارهاش و تنها سه‌نفر بودیم که مظفر آبدارچی افغان‌مان یا مصور... الان یادم نیست گریه‌ام را دیده بود و آب آورده بود.تهران، بم، کابل، لندن، تبریز، آنتالیا ... ومن چرخ می‌زنم. غوطه‌ور توی اب فقط می بینم. مشاهده می‌کنم. قرارمان این بود. قرار خودم با خودم.

مادرم فیس‌بوکی شده. همین روزهاست که بیاید به چیزی اعتراض و یا با چیزی هم‌دردی کند. و من می‌دانم کجای اتاق نشسته است. مادرم زیر پنجره‌ی اتاقی نشسته که تهران زیر پایش است و اگر هوا تمیز باشد می‌تواند تا سوسو چراغ‌های مرقد را هم ببیند. تا دوردست‌ها و باد می‌وزد و زمین می‌لرزد و فاجعه ما را با خود خواهد برد و این ابتدای ویرانی‌ست...

مادرم زیر عکس دیگر از زلزله آذربایجان کامنت گذاشته. مادرم تایپ کردن را تا یک ماه پیش بلد نبود. مادرم هفته‌ی پیش سه شنبه مراسم احیا داشت. مراسمی به سبک مولانا و زرتشت و علی‌گویانی که من نمی‌دانم که چیست. مادرم بغضش را حتما فروخورده. دیروز به من زنگ زده و من به پوشکین گفتم که بگو نیستم. زیر کدام عکس بود لابد آن دو عاشق زیر آوار یا عکس دل‌خراش پای آن بچه یا هر کجای دیگر که فرقی نمی‌کند، نوشته بود: عنان گریه چون شاید گرفتن----که ازدست شکیبایی برونست

فردا باز همه چیز عوض می‌شود. خیلی زود و من هنوز چشم‌هایم درد می‌کند از دیدن.