انگار توی یک حبابم. حبابی که فقط خودم تویش هستم با چند فکر و حضور غایب چند آدم. همین و بس. بدبختی این است که گویا راضیام. به نشانهها. به خاطرات. امشب شب مهمی بود. توی حبابم بودم و فکر میکردم میشد با یکی از این آدمها حرف بزنم از این اتفاق و تحلیل کنیم توافق هستهای را مثلا. بعد من تکیه بدهم به او و فکر کنم خب این هم شبی بود خوش. آرام. صبور و بیدغدغه. رضایتمان را با سکوت نشان دهیم.
نمیدانم دارم چه میکنم. نمیتوانم از داستان دل بکنم. یک دورهی کوتاه گذاشتم باز. بحث داستان امریکایی را که دوست دارمش. توی همین حیص و بیص باید خانه را جمع کنم. ردش کنم. پوشکین برای امتحانات نهایی باید آماده شود. همخانه را چه کنم؟ دوستانم؟ آبرنگ. ب گفت اگر بری من چه کنم. باورم نمیشد. فکر نمیکردم روی رفاقت من این قدر حساب کرده باشد. همه چیز دارد دم رفتن خوب میشود. کار و اوضاع داخلی و اینها. اما من نباید تن بدهم. من نباید بمانم. بمانم اگر میپوسم. میگندم. باید بروم تا به رویای خودم برسم.
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 15:57 توسط ایو
|
این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.