انگار توی یک حبابم. حبابی که فقط خودم تویش هستم با چند فکر و حضور غایب چند آدم. همین و بس. بدبختی این است که گویا راضی‌ام. به نشانه‌ها. به خاطرات. امشب شب مهمی بود. توی حبابم بودم و فکر می‌کردم می‌شد با یکی از این آدم‌ها حرف بزنم از این اتفاق و تحلیل کنیم توافق هسته‌ای را مثلا. بعد من تکیه بدهم به او و فکر کنم خب این هم شبی بود خوش. آرام. صبور و بی‌دغدغه. رضایت‌مان را با سکوت نشان دهیم.

نمی‌دانم دارم چه می‌کنم. نمی‌توانم از داستان دل بکنم. یک دوره‌ی کوتاه گذاشتم باز. بحث داستان امریکایی را که دوست دارمش. توی همین حیص و بیص باید خانه را جمع کنم. ردش کنم. پوشکین برای امتحانات نهایی باید آماده شود. هم‌خانه را چه کنم؟ دوستانم؟ آب‌رنگ. ب گفت اگر بری من چه کنم. باورم نمی‌شد. فکر نمی‌کردم روی رفاقت من این قدر حساب کرده باشد. همه چیز دارد دم رفتن خوب می‌شود. کار و اوضاع داخلی و این‌ها. اما من نباید تن بدهم. من نباید بمانم. بمانم اگر می‌پوسم. می‌گندم. باید بروم تا به رویای خودم برسم.