خیالم بیش
از صبح دو قدرِ روزهای دیگر چای و قهوه خوردهام اما گلویم خشک است. همین حالا یک چای سبز با طعم سیب برای خودم ساختم تا یارایی باشد برای این متن. ملکان عذاب و گوش سپردن به نامجو شاخک زبان و واژهام را فعال کرده... نه دروغ میگویم. دارم فرار میکنم. فرار میکنم از چیزی که دارد توی خیالم و بیخ گلویم پخش میشود توی تمام بدنم و میرود تا زیر دلم و تا سر پنجههای پا. نگهاش میدارم. خوشی غمانگیزی است. کیفیتی دارد یادآور پیش. خیالم میگوید. میگذارم خیالم همینطور بگوید الیالابد.
اتفاق توی خیال من همیشه جدیتر از واقعیت میافتد. باورپذیرترند حسها عمیقترند. شادی تصور به دنیا آمدن فرزند برادری که ازدواج نکرده جوری لبریزم میکند که انگار پوست لطیفش را دارم توی دستم میگیرم مثل وقتی که تصویر مایا را چسبیده به سینهی مادرش دیدم و میخواستم انگشتم را از پشت این صفحهی شیشهای روی گونهاش بکشم و ترسیدم. دستم را عقب کشیدم.
به پوشکین میگفتم که تا قبل از او خیال مرگ پدر اشکم را سرازیر میکرد. بعد تصویر گیر کردن سر پوشکین وقت نوزادیاش بین زمین و لبهی تخت بود. خیال آن قدر برایم ملموس است که از فکر کردن به بلندی پاهایم میلرزند. دو روز توی خیالم با میم حرف میزدم. توی خیالم هیچ چیز خوب نبود. آدمها میم را به خاطر چیزی مسخره میکردند توی خیالم و من دندانهایم را به هم میفشردم. نمیشد از میم دفاع کنم. میم میشد برادرم باشد. شاید توی خیالم هست. شاید فرزند او هم روزی انگشت اشارهی من را توی مشتش بگیرد و ... ادامهی خیالم را برای میم توی نامه نوشتم و فرستادم. مسخره شد. رقتانگیز و گیجکننده. خودم نبودم. خودم توی خیالم بودم. فکر کردم سر چیز سادهای یکی از خوبترینهای زندگیام را از دست دادم. میم عاقلتر بود. میم خیالاتی نبود. یک هفته بعد هم را دیدیم خیلی عادی دست داد. دستکم نگذاشت من زجر بکشم هرچند آسیب زنندهی واقعی من بودم. توی دنیای واقعی.
چند روز دیگر میروم سفر و خیالم سلانه پلانه میرود توی کوچههای شهری کوچک و رنگارنگ و بازارهای محلی و سنگفرشهای نرم.
این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.