دارم هارت‌برکر بی‌جیز را گوش می‌کنم. از همان وقت‌ها بری گیب با آن موها و ریش و قد بلند و یقه‌ی پیراهن باز و شلوار تا زانو تنگ و از پاچه گشادش به نظرم خیلی اثیری بود. عجیب است این کاربرد کلمه‌ی اثیری برای معادلی که توی ذهنم بود. توی ذهنم «سکسی» بود اما که گفتم اثیری.اثیری همان نجیب و همه‌چیزدان و همه‌کاره و بافکر و همه‌چیز تمام و کلی صفت غیر قابل دسترسی است که ادبیات ما برای «نیست در جهان» ساخته. به نظر من بری گیب خیلی هم اثیری‌تر بوده از مثلا رستم یا آرش کمانگیر حتا. ( تقریبا ده دقیقه طول کشید که اسم یک مرد بزرگ و  تقریبا اثیری از توی تاریخ و ادبیات بخواهم بکشم بیرون. یعنی چه؟) شاید پای تمام داستان‌های عاشقانه‌ی ما همین‌طوری ست که می‌لنگد. فرهاد که بهترینش باشد شیرین را ول کرد تا کوه بکند و خسرو هم که اگر پادشاه نبود معلوم نبود چرا باید جذاب باشد. 

حالا این داستان، این داستان که دارم می‌نویسم نمی‌دانم چرا بغض می‌آورد. می‌گویم به خودم شاید از یادآوری صفحه‌های جهان اندوه و دوباره خواندن‌شان است. شاید از این موسیقی‌های اتفاقی ست که توی گوشم یک هو می‌آیند و  این‌طوری غم سوار پلک‌هام می‌کنند. 

می‌دانم می‌خواهم فکر نکنم به این‌که نوشتن داستان هرطوری که هست عمگینم می‌کند. دارم به این فکر می‌کنم که من چند سال است به شدت دارم با حالات معنوی و روحی و هیجان‌های فرآیند نوشتن داستان می‌جنگم تا روندش را برای خودم و بقیه عادی کنم. اما باز به این نقطه که می‌رسم به نقطه‌ی زایش ایده نفسم می‌برد. نفسم را می‌برد. یک چیزی توی تنم بلند می‌شود می‌دود زیر پوستم. دهانم خشک می‌شود و چشم‌هایم تر. بینی‌ام تیر می‌کشد. نفس‌هایم شماره می‌افتد. درست در لحظه‌ی آن داستان، درست آن‌جا که ایده‌ی مرکزی است. آن‌جا که ماه‌جان افتاده بود توی آب تا اردشیر را نجات بدهد. آن‌جا که احمد خسرو را کوبید به کاشی‌های کف آشیزخانه حالا یک چیزهایی دارد توی این داستان بالا می‌اید. گشت زدن این دختر که فعلا اسمش را گذاشتم ثریا توی کوچه‌های محله‌ی قدیمی پدری. 

همه دارند با هم می‌آیند و نفس من می‌برد. زنگ می‌زند بیاید دنبالم. می‌خواستم از این بنویسم که من عقده‌ی دنبالم آمدن دارم. هیچ کس هیچ‌وقت دنبالم نیامد اما حالا... حالا حالم بابت داستان بد است. این صفحه وبلاگ را باز کردم و هر جمله‌ای که به داستان اضافه می‌کنم مثل زن آبستن این‌جا ویارش را در می‌کنم. حال بدم را. امشب شب بدی ست. چقدر ساختن سخت است چقدر آفریدن دشوار است و من اگر باور داشته باشم که خدایی هست می‌دانم که حالا مرده.  من می‌دانم که از پس زایش یک درخت می‌میرم. 

یک جایی در عمق روح من هست که حتا خودم بهش نرسیده‌ام. آن‌جا فقط این وقت‌ها بلند می‌شود از وجودم. می‌خواهد پاره‌ام کند از توی من موجودی تازه بزایاند. من باید برایش قصه بگویم و آرامش کنم اما او مدام خنج می‌کشد و می‌میراندم...

می‌توانم بفهمم که کلا در جریان یک چیزهایی نیستم. گاهی حوصله‌اش را هم ندارم که بروم و در مسیر جریانش قرار بگیرم. مثلا انگار بعضی‌ها درباره‌ی وبلاگ‌های بلاگ‌فا به چشم یک گونه نگاه می‌کنند. می‌گویند «این وبلاگ‌های بلاگ‌فایی» بعد من با خودم فکر می‌کنم که من کجا بودم. یا این‌که دیگر سعی نمی‌کنم پی‌گیر خواننده‌های پاپ جدید باشم به خاطر با پوشکین همراه بودن. توی ریحانا و لیدی گاگا و جاستین تیمبرلیک و آشر توقف کردم. دیگر این دختره‌ی بدریخت نیکی میناژ را طاقت ندارم. تمام شد. برگشتم به بی‌جیز و آبا و سوپرترمپ و اسکورپیونز. و فکر می‌کنم توی زندگی‌ام چند بار ترانه‌ی «this is no ordinary love» مال شَده را گوش کردم و همان موقع عاشق کسی بودم و درجا فکر کردم که این عشقی که من دارم اصلا معمولی نیست و خیلی خاص است و چیزهای عجیب و غریبی در خودش نهفته دارد که هیچ‌کس آن‌ چیزها را ندارد و خب طبعا بعد از مدتی ریده می‌شود به تصورات و بعد هم این موسیقی.
از صبح دو سه تا صفحه‌ی ورد زیر دستم باز است و دارم شعبده‌وار با سه موضوع مختلف چیز می‌نویسم و قصد دارم از خنده‌های دیشب‌ام هم بنویسم و این‌که مدت‌ها بود ننشسته بودم پای صحبت‌های مردانه که از موضوع‌های مردانه مثل قمار و رفیق‌بازی و این‌ها بگوید و من بلند بلند بخندم و بعد سر یک چهار راه یک دسته لاله‌ی سرخ و زرد روی پاهایم بگذارند، همان‌طور مردانه و دل‌قوی‌کن. خیلی وقت می‌شد که کسی به من خیره نشده بود «آن‌طور» که مردی بخواهد شکم‌اش را سفره کند و من یادم رفته بود برای همین خیلی بلند خندیدم اما نگفتم «بی‌خیال بابا من مال خودم هستم و می‌توانم امورات مربوط به خودم را بگذرانم.» فقط خندیدم. بلند و از ته دل.

و دیگر چه بگویم از فاصله‌ی رویش مو، پشت‌گردن که زیر یقه همواره پنهان است.

گفت این هفته برویم باغ گل. قلبم تندتر تپید. باید بهش بگویم که دلم شمع‌دانی قرمز می‌خواست. چندتایی هم صورتی برای دل خودش. صورتی کم‌رنگ است سرد است و محتاط. قرمز اما بی‌ترس و هراس و پرچرات است. قرمز مثل کار سترگ، شاید آخرین پرش زندگی‌ اما شاد و رها. یک جور خوش‌بختی بی‌چون و چرا و قاطع.

امروز می‌خواستم یک جاهایی از داستان بلندم را برایش بخوانم. آمد روی پرزهای نوک زبانم اما گازش گرفتم. نمی‌دانم چرا. شاید چیزی بهم می‌گوید این بخش را برای خودم نگه دارم. دایره بکشم مرز ببندم تا دل‌سرد نشوم. غیر از آن مگر دارم چه می‌کنم؟ دارم حال خوبم را توی داستان با حال بد تاخت می‌زنم. این بار اما برایش می‌خوانم حتا اگر چیزی نگوید یا جمله‌هایی قابل پیش‌بینی بگوید. مثل پوشکین. پوشکین این روزها بهترین مخاطبم شده. برایش می‌خوانم و فقط می‌نویسم که برای او بخوانم. آن دقایقی که دارم داستانم را برایش بلند می‌خوانم و او چهارزانو نشسته روی تختم یا روی مبل، آن لحظه‌ها را دوست دارم. لحظه‌های ناب رابطه. رابطه‌ی یک مادر با دخترش. حالا باید ببینم برای او هم جواب می‌دهد یا نه. لحظه‌اش این‌طوری می‌تواند باشد که او نشسته روی کاناپه، سر من روی پایش و لپ‌تاپ روی سینه‌ام، دستش روی شکمم، انگار که مثلا باردار باشم و با صدای لرزان برایش فصلی را بخوانم که خسرو دیگر واداده و غمگین است و ... 

حالا مصمم‌ترم. گلدان‌های شمع‌دانی کوچک قرمز و صورتی می‌گیرم. توی آفتاب اتاق پوشکین و اتاق خودم می‌گذارم.

دلم درد می‌کند ولی خوبم. تب کردم اما باز هم خوبم. تنهام، هنوز تنهام اما باز خوبم. این خوبی یک مفهومی شده که این روزها درباره‌اش خیلی فکر می‌کنم. به این‌جا رسیده‌ام که خوب بودن را خودم باید بکارم در گلدانم. صبر را هم کنارش بگذارم. 

دیروز ناغافل یکی دو پاراگراف از نوشته‌ام، از داستان جدیدم را خواندم. وحشت کردم. از خشونت صحنه و از خون سردی روایت. نه انگار خودم نوشته باشم‌اش. انگار تمام خشم و دندان قروچه‌ی درونم پاشیده بود توی تصویر اما روایتش کنترل شده و سرد بود. سردی‌اش ترساندم. احمد بود که صبر نداشت به جایش خسرو مثل جوجه ساکت و آرام. خیلی دلم یک آرام و فرصت می‌خواهد. ادامه دادنش فقط توی همین شرایط «خوب» شاید ممکن باشد.

امروز اتفاق بانمک دیگری هم افتاد. لامپ‌های خانه را عوض کردم بعد دیدم چقدر چشم‌ام خواندنی می‌خواهد. از فکر این که این مدت نمی‌خواندم به خاطر چشم‌ام خنده‌ام گرفت. کاش همه چیز به همین سادگی حل می‌شد. فکر کن  با عوض کردن لامپ درد کم‌کتاب خواندن را حل کنی. چیزی که یکی از اصلی‌ترین مشکلاتی بود که توی فهرست درد دل با روانکاو آمده بود!

حالا هم نفس عمیق می‌کشم. آدم‌ها هنوز حسود و بدجنس و بدخواه‌اند، هنوز زلزله می آید و جایی از دنیا منفجر می‌شود و همه‌ی این ازارها به سه شماره اتفاق می‌افتند. من اما درونم خوب است. هوا خوب است. پی‌ام‌اس خوب است. تب خوب است و فردا، کار خوب است.

فصل و آب و هوا مهم است. نه از دیدگاه خرافی. بگذار از این‌جا شروع کنم که توی بحث ارتباط با هنر، موسقی بی‌واسطه‌ترین است چون مستقیم می‌شنوی و همان وقت حسش می‌کنی و نیازی به تجزیه و تحلیل و دریافت هنری ندارد یعنی لازم نیست دانش و آگاهی قبلی داشته باشی تا از یک قطعه موسیقی لذت ببری یا نبری. 

حالا حکایت آب و هواست. صبح‌ها نسیم خنک خودش را می‌کِشَد روی پوست تنم. نه ذره‌ای کم دارد نه زیاد. آن قدر ملایم و اندازه که دلم می‌خواهد هیچ‌وقت بیدار نشوم و مجبور نشوم لباس بپوشم و رابطه‌ام را، رشته‌های غریزی بین خودم و طبیعت را پاره کنم. یک چیزی مثل آن درخت در فیلم آواتار. حالا یادم نیست فقط می‌دانم مثل مادر زمین بود ریشه‌هایش یک جور ِمهربانی بود که با تن پیوند می‌خورد. بعد آدم برمی‌گشت به اصلش به برهنگی. همان وقتی که بدن تابو نبود و بی‌واسطه با طبیعت تماس داشت. بعد این می‌شد که آدم درخت را می‌فهمید و گل و گیاه را و خاک و آب را... 

توی تنم عطش دارم به گیاه به هوا به آب. یک جوری شدم که می‌خواهم یک دریاچه پیدا کنم میان یک دشت گُم و آن‌قدر غوطه بخورم و بروم زیر آب تا صاحب آب‌شش بشوم و همان‌جا زیر آب بمانم و پوستم پیر نشود. انگار به منبعی لایزال از زایش و رویش وصل شده‌ام. دیروز توی بهشت‌زهرا هم همین بودم. نشسته بودم و هوای آن‌جا را می‌کشیدم توی ریه‌ام. هوا ابری‌آفتابی بود و من انگار از پشت میخک‌های سفید و صورتی که برای مادر برده بودیم، اندامش را می‌دیدم. همان‌طوری تمیز و سفید که می‌شستندش. خاک شفاف شده بود و تجمع مرده‌ها آن زیر تازه بود و رنگارنگ هیچ مثل فیلم تیم‌برتون هم نبود. یک لحظه دلم خواست برم پیش‌شان. معلوم بود که آن زیر به ریشه‌های زمین نزدیک‌ترند به آب‌ها به خاک‌های پاک و به بطن. برای همین شاداب‌تر بودند و رنگارنگ.

هر چه هست یک طوریم شده و این «طور» را شاید بشود با نوشتن پیدا کنم که از چیست. ولی حتما از فصل هم هست و از آب و هوا. حتما.

برایش نوشتم. نوشتم که من آدم راضی‌بشویی نیستم. امروز ایمیلش رسید. نمی‌گویم هر روز منتظر بودم اما منتظر بودم. یک بار و یک جا که می‌خواستم خود خود خودم باشم. داشتم با نیلوفر چت می‌کردم. می‌خواستم برایش بنویسم که دارم با نیلوفر چت می‌کنم. نگفتم. بی‌ربط بود. نیلوفر را نمی‌شناسد. خب چطور کسی بخواهد نزدیک شود به من و نیلوفر را نشناسد؟! نیلوفر مثل یک هویت همین‌طور دنبال من آمده. مثل یک شاخص. حالا برایش خواهم نوشت از نیلوفر. مفصل و خوب. باد خنک و خوبی از پنجره‌ی کنار میزم می‌وزد. هوای فیزیکی کار خوب است اما یک چیز موذی و بدی هم از اول سال سروکله‌اش پیدا شده توی محیط کار. حالا تحلیلش نمی‌کنم. باید بگذارم کمی بگذرد. 

لاک خاکی دیده‌ای تاحالا؟ لاک خاکی خیلی خوب است. انگشت‌های مرا خوب است. دست‌هایم را زیباست. و چقدر پله‌ی آخر خوب بود. پله‌ی آخر همه‌چیزی بود که یک آدم که زندگی درست کرده یک آدم که روح‌پراگ است و یک آدم که روی سرش سیزینه دارد، بخواهد یک چیزی بسازد که تویش حرف‌های گنده گنده نزند و ساده و صمیمی و خودش باشد. آدمی که باهوش هم هست و هوشش مثل این سمپادی‌های مغرور اما فلک زده توی چشم آدم‌های کوچه و خیابان نمی‌رود. پله‌ی آخر شد فیلم عزیزم. شد و رفت قاطی آن جعبه. بعد این جغبه را توی ایمیل برایش می‌نویسم. دانه دانه.

هی به خودم می‌گویم: «آهای دیدی که چیزی عوض نشده که حتا وخیم‌تر.» و سوت می‌زنم. دست روی پوستم می‌کشم. لایه لایه به قدر تمام تجربه‌هایم اما لطیف. دستم را می‌گذارم سر زانو بلند می‌شوم تا بروم خانه. حالم خوب است و باید ایمیلم را جواب بدهم. 

همه‌شان دور نشسته‌اند و من تازه بزرگ شده‌ام. ما از حرف‌های تو چیزی نمی‌فهمیم. خودم می‌فهمم. هایده می‌خواند. باران می‌بارد و من بغض می‌کنم. هنوز مثل کودکی‌ها یک چیزی که باهاش مبارزه می‌کنم بیخ گلویم انباشته می‌شود ورم می‌کند و  چگال می‌شود و صلب. چشمم به لکه‌ی روی پیراهنم می‌افتد. درش می‌آورم. بدون پیراهن می‌گردم در خانه از پله‌ها بالا می‌آیم و دوباره پشت میز و متن و متن و متن. کلمه و کلمه و کلمه صفحه‌های سفیدی که سیاه می‌شوند. مال خودم، مال آن دیگری، مال آن یکی.
چطور می‌شود زندگی را با کسی تقسیم کرد که از کیفیت آن چیزی نمی‌داند؟ چطور می‌شود همیشه آدم اول بود؟ اولویت اول. اولین چیزی که مهم‌ترین است. چطور می‌شود آرزوها را توی دست گرفت و به‌شان دمید تا جان بگیرند. چطور می‌شود فکر کرد به گیسوی افشان و بلندی که بالای تپه‌ای با باد می‌رقصد؟ من دیگر باید این‌ها را فهمیده باشم. آن دانایی و اشراقی که این طور وقت‌ها با باران و نسیم و گرده‌ها می‌آید و روی شانه‌هایم می‌نشیند باید جوابم را بدهد. آن قلم مجنون اردیبهشت که مهارش می‌زدم تا هر پاییز فرمان ببرد باید که تکلیف کنند به تمام رویاهای نصفه و نیمه، زندگی‌ام را.
پیراهن سرخ‌ام را پوشیدم با دامنی به رنگ شن‌های ساحل. رنگ سرخ هنوز مثل جزیره‌های نامنظم روی ناخن‌هایم نشسته‌اند و می‌دانند که باید پاک شوند. پاک شوند از ذهن روزهای معطل. روزهای معطل بی‌هدف. هنوز همه‌شان دور نشسته‌اند و منتظرند تا سرنوشت‌شان را من بسازم. نیازشان به من غرور زخمی‌ام را مرهم است. همین است زندگی من تا ابدالدهر.

به قدر پانزده روز زنانگی کردم. زنانگی برای من غیر از شیوه‌ی کارمندی‌ست. زنانگی برای من رنگ سرخ است. همان سرخی که هر ماه یک بار گلگونم می‌کند، همان که روی لب و ناخن‌هایم کشیدم. زنانگی برایم این است که کسی باشد تا بازویم را دور بازویش حلقه کنم و توی باغ گل میان میمون‌های رنگارنگ و لاله‌های زرد و سرخ راه بروم، که در ماشین را برایم باز کند هرچند بدانم نظریه‌های مدرن زنانه غیر از این می‌گویند. من دوست دارم فارغ از تمام سال که پابه‌پای مردها کارکرده‌ام و اضافه بر آن‌ها خانه‌ام را داشته‌آم و  پوشکین را نوازش کرده‌ام و کسی نبوده که  به سنت تصویرهای تلویزیونی با سینی چای و دامن کلوش و پیراهنِ به غایت زشتِ مردانه‌ی روی آن برایم چای بیاورد، این چند روز سال را زنانگی کنم. با رفیق دیرینه‌ام که هیچ از ادبیات نمی‌داند اما آشپزی فوق‌العاده‌ای دارد بروم کوچه‌ی برلن و  مهران و رفاهی و  سینه‌بندهای توری رنگارنگ را بالا و پایین کنیم و من پیراهن گل‌درشت سرخ بخرم. گردن‌آویز زیبایی بیندازم و گوشواره‌هایم را دانه دانه با آن همراه کنم.

بعد از همه‌ی این روزها این‌جا کنار پنجره می‌نشینم و خیره به راه دور می‌مانم. بله بله! منتظر همان سوار اسب سپیدم. بقیه‌ی زندگی من توی قصه‌هاست. خودم به قصه‌ها مهاجرت کردم. قصه‌های بی‌غصه‌ی رنگارنگ و پرنور و پر صدا. قصه‌های عاشقانه‌ی رقیق. توی این قصه‌ها همه با ترانه با هم حرف می‌زنند. بعد این دنیا خاصیت غریبی دارد که وقتی کسی را نگاه می‌کنی توی چشم‌هایش هر چی فکر دارد می‌بینی. تصویر دروغ‌ها و خباثت را کنار فکرهای خوب و رنگارنگش همه و همه را می‌بینی و او خودش نمی‌داند. این طور می‌شود که گاهی دلم نمی‌خواهد با کسی حرف بزنم، حتا نمی‌شود توی تخم چشم‌هایش نگاه کنم یا نوشته‌هایش را بخوانم یا حتا عکسش را ببینم. اما یک وقت‌هایی دلم می‌خواهد با کسی بروم کافه، بروم پیاده‌روی، بروم استانبول، بروم یزد حتا حاضرم با بعضی بروم جهنم.

این نود و دو گمان‌ات که سال خوبی‌ست ثریا خانوم، نه؟ هم عدد زوج است و هم قیافه‌اش قشنگ است، از بعد گرافیکی قضیه. بخواهی فکرش را بکنی سال نود و دوی میلادی بود که اولین بار عاشق شدی. بابک را که هیچ وقت یادت نمی‌رود، نه؟ خب این هم مثل اوست. گیریم او هیچ وقت درست و حسابی نفهمید دوستش داری و بعدش لابد با خودش فکر کرده بود این دختر کوچولو تا بیاید بزرگ شود زندگی از کفش رفته و این‌ها. حالا اما فرق دارد. حالا دو زندگی‌ازکف‌داده‌ی مالامال هستید، گیرم او مالامال‌تر، گیرم او به‌شدت‌تر، گیرم او صبورتر... حالا هر دو یک چیز می‌خواهید: آرامش

پوشکین با پارسا توی اتاقش دارند نقاشی می‌کشند. مایع سس سفید پاستا آماده است. کرم‌کارامل‌ها توی یخچال دارند می‌لرزند و بستنی‌ منتظر قاشق اسکوپ. پسرک خیلی دل‌نشین است. می‌دانم که تا طولانی با پوشکین نمی‌ماند. می‌دانم که یکی دو سال بعد شاید - خانه‌ی پرش را می‌گویم - می‌نشیند و برای رفتن او اشک می‌ریزد و من باید برایش از این همه که دلم را پاره کردند و بردند بگویم. پسرک عاصی‌ست اما عاصی دوست‌داشتنی. یک حجب و حیایی توی صورتش هست. توی آن مردانه لباس پوشیدنش و رفتار باوقار و تشخص یک چیزی دارد که از بودنش با پوشکین خوش‌حال می‌شوم. به هر حال دخترها همیشه از مادرها خوش شانس‌ترند و تقدیرشان بهتر است کما که وضع من از مادرم دو صد مرتبه بهتر است. 

داستانم دارد آرام و ملایم پیش می‌رود می‌دانم که توی سال نود و دو تمامش می‌کنم. قولم به نیلوفر هم هست. نیلوفر را که ببینم دو تا دختر خواهد داشت. چه لذتی... خودم چه؟ باید بعد از عید سری به بهزیستی بزنم. یک نوزاد یک جا نشسته تا من به سینه‌های خالی از شیرم بچسبانمش. برایش لباس بخرم ببرم‌اش پارک میان چمن‌ها بغلتد و اسمش را یک روزی بنویسم یک مدرسه خوب و برایش کتاب بخوانم. همان کتابی که پوشکین دوست داشت «می‌آی با هم دوس بشیم؟ دو مغز گردو توی یک پوست بشیم؟» پیدایش می‌کنم. برش می‌دارم. با خودم می‌آورمش خانه‌ام.

سال نود و دو بوی سال‌ خوبی را می‌دهد که فقط به خودم و زندگی خودم آغشته است. سعی می‌کنم به خارج از خودم فکر نکنم. من از سال نود و یک نجات پیدا کردم تا بیفتم در سال نود و دو. برایم مهم نیست کی می‌خواهد بشود رئیس و چی می‌شود، فعلا که این طور فکر می‌کنم. ضمن این‌که تصورم به بدتر از این نمی‌رسد پس باز سال نود و دو سال بهتری خواهد بود. سال نود و دو کلی گلدان می‌کارم. امروز توی حمام دو تا گلدان کاشتم. حالم مثل حال عاشقی شد. امروز تا همین حالا سیگار نکشیدم شاید امسال سیگارم را هم ترک کنم. یک چیزهایی بعد از چهل سالگی در من جوانه زده بود که حالا به بار نشسته. حالا می‌بینمش بعد از یک سال. حالا دارد گل می‌دهد. 

بروم پاستایم را بسازم و بقیه‌ی داستان کنم...

امروز رفته بودم توی یک جمع درباره‌ی کتاب حرف بزنم. درباره‌ی باغ‌وحش شیشه‌ای تنسی ویلیامز. مامان خانه بود. می‌آمدند اجاق‌گاز جدید را وصل کنند. پوشکین با من بود. آن‌جا که رفتم خیابانی بود که آخرین بار شنبه 25 خرداد ماشینم را پارک کرده بودم تویش و برگشتنا نتوانسته بودم به ماشین برسم. ته گلویم می‌سوخت و ... امروز خیابان بهاری بود. جوانه‌های سبز شاداب سر شاخه‌ها چسبیده بودند. مگر می شود یک خیابان خاطراتش را فراموش کند. چونان روزی را. گیج شده بودم. بابا آن طوری بود. مامان آن طوری و خودم این طوری. همه‌ی این طورها تعریف دارند که من سانسورشان می‌کنم. توی این سال‌ها خوب یاد گرفته‌ام سانسور کردنم را. همیشه به این امید بودم که بالاخره یک روز خواهم فشانید، همه چیز را مثل گدازه از توی خودم پرتاب می‌کنم بیرون. 

بعد از تام و لورا و آماندا که همه‌ی اعضای حاضر در جلسه با فیلم این‌جا بدون من تفسیرش می‌کردند، اسب شیشه‌ای تک شاخم را برداشتم و آمدم بیرون. گیج توی خیابان‌های دیوانه‌ی آخر سال. من آن‌جا چه کار می‌کردم؟ آن روز چه کار می‌کردم؟ چی می‌خواستم؟ خشایار دیهیمی می‌گفت من چیزی را می‌خواهم که برای مردم خوب باشد. «مردم»؟ کی‌ها را می‌گفت؟ چطور به این نگاه رسیده؟ مردم برای من وقتی «مردم» هستند که فحش ندهند، کتک نزنند، دزدی نکنند، زیرآب نزنند، موذی نباشند، خیانت نکنند، به هم دروغ نگویند، روی سر هم هوار نشوند چه می‌دانم آن چیزی که من اسمش را می‌گذارم اخلاق. اخلاقی که کسبش کردی. خودت. همانی که وقتی گیاهت از گرمای این شوفاژ لعنتی سرخم می‌کند غمگینت کند خودت را به آب و آتش بزنی که سرحالش بیاوری. یعنی این.

مانیا نمی‌رود. و باید پوست کرگدنم را بکشم روی بدنم. کی زندگی مال من می‌شود؟ رضایت‌مندی حتا به قدر 70 درصد کجاست؟ آن حال آن روز خیابان ایتالیا کجاست؟ شور کو؟ نور کو؟

کاش "مانیا" برود و بمیرد

امروز با مامان از جلوی سینما فرهنگ تا سر ظفر پیاده رفتیم و برگشتیم و توی این راه من یک اجاق گاز خریدم. از اجاق گاز قبلی دل‌چرکین بودم. فردا آقای ک می‌آید تا این اضافه‌ها را ببرد برای خودش. میز کامپیوتر دخترک فرانسوی و اجاق کهنه‌ی اسباب چرک شدن دلم را. بعد درعوض صندلی‌های لهستانی ظریف‌ام می‌آیند بالا. دوتاشان آمده‌آند. از آن پشت طرح‌دارها هستند. دلم نمی‌آید سفیدشان کنم. اصلا نباید سفیدشان کنم. سفید کردن‌شان جنایت است.

صدای داستان‌خواندنم را گوش داده، مامان هم گوش می‌دهد. خودم نه. صدای عمه فرشته را می‌شنوم ولی نه آن قدر سرد و بی‌اعتنا. صدای بابا روی تخت شبیه صدای مادر شده بود. صدای مادر آن سال، سال پیش وقتی موهایم را سفید کرده بودم، تا همین حالا توی گوشم است. صدای مامان اوج می‌گیرد. صدای من توی داستانم گم می‌شود. صدایم توی داستانم دزدیده می‌شود. سنگ‌های صدادزد صدای من را هم می‌دزدند.

یک جوری بی‌قرارم. یک جوری‌دل‌شوره دارم، یک جوری از هیچ چیز راضی نمی‌شوم... که البته خوشحالم می‌کند. ظاهرا همه چیز خراب و بد است اما توی من خلافِ همه‌چیز است. انگار از پوستم به تو، تمنای شادی است که می‌خزد و شیطنت می‌کند و نمی‌تواند جلوی خنده‌های سرخوشانه‌اش را بگیرد رنگ که می‌بیند مست می‌شود و با برگ‌ها عشق‌بازی می‌کند. اما از آن طرف پوست سرد و خشک است و هزار مرطوب‌کننده هم نرم و لطیفش نمی‌کند. آن پوست که توی محیط کار است. پوستی که اجاق گاز قدیم را دوست ندارد. پوستی که موذی‌گری و دروغ را نمی‌بخشد هیچ وقت. پوستی که درگیر سیاست است، و کی بیاید و کی‌نیاید. همان پوست درگیر غم‌های چند نفر دور و اطراف... پوستی که سخت است مثل پوست کرگدن.  آن روی من که زن نیست. آن رویی که آدم‌ها را پس می‌زند، دلبری نمی‌داند، بلد نیست هر گوشه‌ای سرک بکشد و پشت چشم نازک کند.

باید توی پوستم بمانم. حالم را فقط رومیزی‌‌ای رنگی‌بافتنی‌ام خوب می‌کند. بیندازم روی میز گرد و گلدان پیتوس را بشانم وسط میز و بنشینم پشتش. کاغذ و کتاب‌هایم را بپراکنم و جرعه جرعه از چای‌آم بخورم با بیسکوییت‌هایی که توی فر اجاق گاز تازه‌ام درست کرده‌ام. مرضیه هم بخواند: می‌گذرم تنها، از میان گل‌ها ...

مکاشفات یک ذهن آشفته

صبح نم باران داشت و هوا ملسی بود بین خنکی سرصبح و شروع یک روز اول هفته. از در پارکینگِ کوهک حوالی رسالت رفتم تو. دوتا سگ مریض و کثیف به پرو پای مردهایی می‌پیچیدند که صورت‌های سیاه و اورکت‌های خاکستری چرک داشتند و خیره به من نگاه می‌کردند. صبح خواسته بودم خوب باشم، خط سیاه پشت پلکم را بادقت کشیده بودم و لب‌هایم را با ماتیک قرمز و قهوه‌ای رنگ کرده بودم.

کی بود چند وقت پیش گفته بود ما وبلاگ‌نویس‌ها- بخوانید نویسنده‌ها- یک اتفاق را برمی‌داریم و سوژه‌اش می‌کنیم و می‌پیچانیم‌اش و کارکرد دل‌خواه‌مان را ازش درمی‌آوریم. این را داشته باشید از نوع فاصله‌گذاری‌های برشتی و بقیه را بخوانید:

ماشین من پراید 84 نوک‌مدادی است. اولین چیزی بود که مالکیتش طبق یک سند به نام من خورد. یادگار دوران سختم. باید این را بگویم که من وقتی از شوهرم جدا شدم، بله دوران سختی داشتم و دلم می‌خواست کار کنم روی پای خودم باشم. حالا سه سال است مستقلم. کمکی نمی‌گیرم و استاندارد زندگی‌ام را هم در حد مطلوب نگه داشته‌ام، سالی یکی دوبار سفر خارج می‌روم و خانه‌ام جای خوب و زیبای شهر است. اما آن وقت این طور نبود. ماشین را هم با کمک خانواده گرفتم اما به هر حال روزی که از کارخانه آمد خیلی دوستش داشتم. با پوشکین برایش اسم انتخاب کردیم. نمی‌دانم چرا بهش گفتیم «مدادی مخملی» ...دروغ گفتم. می‌دانم اما گفتنش کمی مسخره است. یک آهنگی بود آن‌وقت‌ها خانمی به اسم هنگامه خوانده بود با این موتیف که «تو رو چه جوری بِکِشم» و هکذا. یک جایش می‌گفت: «نیست مدادی، مخملی» یعنی مدادی که مخملی باشد وجود ندارد. ما سرسری‌گوش‌فرادهندگان موسیقی بودیم که دیدیم نوک‌مدادی و مخمل ترکیبی‌ست قشنگ و اسم ماشین را گذاشتیم «مدادی مخملی». حالا چرا اسم برای یک ماشین از جنس آهن. باید فلاش بک زد به گذشته.

سال 1351 پدر من پژوی سفیدی خرید مدل 405 ، حتا شاید یک مدل پایین‌تر. دنده‌اش روی فرمان بود و هر وقت بد جامی‌رفت پدرم می‌گفت: «گاز می‌گیره» و ادعا می‌کرد خودش را گاز نمی‌گیرد چون صاحبش است. بعد‌ها برای مادرم یک بی‌ام‌و 512 سری E12 گرفت که توی کارت ماشین رنگش را نوشته بودند شرابی و من تا آن وقت شراب نخورده بودم هیچ. پژو مال بابا شد دربست و دیگر هیچ وقت دنده‌اش گاز نگرفت. من بوی پژوی بابا را یادم است و مخمل روی صندلی‌هایش که قهوه‌ای تیره بود. و بعد از چند سال که مجبور شد بفروشدش یادم بود اشک‌هایش را.

بله ما یک خانواده‌ی احساساتی هستیم که اشیاه را دوست داریم نه به خاطر قدر و قیمت مادی‌شان. ما یک هو همه‌ی مهرمان را هوار می‌کنیم سر یک تکه آهن‌پاره مثلا. هربار توی این سه سال بهم گفتند مدادی‌مخملی را نو کنم، این جمله‌ها را حفظ کرده بودم که بگویم: «نبابا برای تهرون همین پراید قراضه از همه بهتره»، «من که اصلا ماشین استفاده نمی‌کنم همش تو پارکینگه»، «خراب بشه لوازمش ارزون و دم دسته» و از این لاطائلات برای پوشاندن حس مسخره‌ام به این ماشین.

روز پنج‌شنبه‌ای که غول بی‌رحمی به نام جرثقیل با نهایت بی‌شرمی مدادی‌مخملی‌ام را از روی زمین بلند کرد و با خودش برد به جایی که نمی‌دانستم، بغضم گرفته بود. از شانس بدش. از نجابت بیش از حد و تحملش دربرابر من که صاحب خوبی نبودم برایش. و صبح توی آن پارکینگ بغض دو روز حبس شده‌ام را سر تمام آن آدم‌های کثیف و خلافِ پارکینگ خالی کردم. گفتم سینی ماشین دارد صدا می‌دهد و عن‌قریب با مکانیک بیایم سروقت‌شان و پارکینگ را روی سرشان خراب کنم. بعد گفتم باید ببرندش بگذارندش یک جای بهتر. یک جایی که سر راه نباشد. و همه‌شان مانده بودند که این «زن» وسط این پارکینگ این طور دارد هوار می‌کشد برای یک پراید؟ یک پراید ناقابل؟ بله بله یک روز بود که دویست‌وشش در یک دستم و ال‌نود در دست دیگرم می‌گذاردند و من گفتم حاشا و کلا! که من مدادی‌مخملی خودم را می‌خواهم با آن نگاه مهربانش. حالا زیر نم‌نم باران ساکت میان آن همه سگ و عوضی و ماشین‌های غریبه کز کرده بود. درش را باز کردم رفتم نشستم روی صندلی‌اش. فرمان را نوازش کردم. بهش گفتم که ببخشد. باهاش حرف زدم. گفتم بعضی وقت‌ها زندگی روی سختش را نشان می‌دهد و حالا از همان وقت‌هاست. گفتم که تنهایی‌اش این‌جا باید مثل یک تجربه باشد برایش. باید از این تنهایی و فضای آن استفاده کند. گفتم دیشب ماه به من گفت تنهایی، جایی که فقط خودت و خودت و خودت باشی بهترین فرصت است. گفت بنویس. فکرش را که می‌کنم می‌بینم هیچ آدمی از این همه هیاهو و شلوغی و آدم‌های مزخرف و رنگ‌وارنگ نتوانسته چیز درست و حسابی بکشد بیرون. متاسفانه همان درد است که نبوغ را شکل می‌دهد و همان احتیاج است که مادر پیش‌رفت است.

متاسفم که در این سن و سال تمام نصیحت‌ها و ضرب‌المثل‌های آشغالی که بعضی آن قدر مضحک بودند که باعث خنده شوند دارند با حقیقت و زندگی و تجربه مسابقه می‌دهد و خیلی اوقات خلاف میل من ازشان پیش می‌افتند. حالا غریب بودگی و تنهایی دیگر نه مدادی‌مخملی را آزار خواهد داد و نه من از سگ‌های کثیف پارکینگ کوهک می‌ترسم. حالا همه‌ی این‌ها فرصت است. مثل وبلاگ‌نویسی، مثل نوشتن داستان یا یک روزنوشت متفاوت از کلیشه‌های یک دفترچه‌ی خاطرات.

مویه بر خاک مکن

باید سعی کنم یادم بیاید چند سال پیش بود. شواهدی دارم که انگار شش سال قبل بود. یک وقتی که سرم را تراشیده بودم. توی یک رابطه‌ی تازه‌‌ی پیچیده‌ای بودم. اغلب اوقات هم غمگین. جلسه‌های مستر کی تازه شروع شده بود، تنها دل‌خوشی آن وقت‌هایم. وضع‌ام این بود. رفیقی ازدواج کرد. روز عروسی‌اش بود. آن روز یادم است. به کله‌ی صافم نگاه می‌کردم. به چشم‌های پف‌کرده از گریه. به نداشتن لباس فکر می‌کردم و ... طبیعی بود که نروم.

هفته‌ی بعد از عروسی و ماه عسل چند روزه‌شان، مادر رفیقم خیلی ناگهانی درگذشت. خبر تلخ و آزارنده بود. چه بگویم وحشتناک بود. مدام به تازه‌عروس فکر می‌کردم. به رفیق و داستان «لاک‌پشت»‌اش. نمی‌توانستم باهاش حرف بزنم. به شکل مضحکی، خیلی مضحک اتفاقات بد را تقصیر خودم می‌دانم. یا فکر می‌کنم چرا برای من اتفاق نیفتاد که بشوم پیش‌مرگ رفیقم. نیم ساعت کلمه‌ها را توی ذهنم جابه‌جا کردم. برای رفیقی که شاعر بود، است. چی می‌شد برای تسلا فرستاد؟ چیزی نوشتم روی صفحه‌ی تلفن با این مضمون که فلانی عزیزم من به شدت احساس عجز می‌کنم فقط توان آه کشیدن دارم. و فرستادم. بلافاصله تازه‌عروس به من زنگ زد و با عصبانیت گفت: «توی شادی‌هاش نبودی اون وقت توی غم‌هاش آه می‌کشی.» 

می‌دانستم عصبانی‌ست. خشم دارد از روزگار نکبت. از غم شوهر تازه‌اش، رفیقم، غمگین است. رد کردم. اما یک چیزی برایم ماند.

مادرم همیشه می‌گوید توی ختم‌ها شرکت کنید. می‌گوید توی غم‌ها باشید. موقع شادی همه هستند. و من همیشه فکر می‌کردم توی غم است که می‌توانم رفاقتم را عشقم را و هر چیز دیگری را ثابت کنم. برای همین دلم تا حالا شده انباری از غم و درد دل دوست‌ها و آدم‌ها. حتا غریبه‌ها... جدی غریبه‌ها... پووووف. اما جمله‌ی تازه‌عروس که حالا زن کامل و عاقلی‌ست، بی‌اغراق سالی ده بار توی گوشم زنگ می‌زند. 

من آدم بی‌حوصله‌ای هستم توی شادی، توی بزن بکوب و مهمانی این‌ور و آن‌ور رفتن. برای همین تا یک وقتی همیشه هر مهمانی بود خانه‌ی خودم بود. نه که شادی را دوست نداشته باشم‌ها، توی شادی کاری از من برنمی‌آید. کسی توی شادی گوش شنوا نمی‌خواهد. آدم‌ها توی شادی کسی را می‌خواهند که بانمک و بذله‌گو باشد یا خاطره‌های جالب تعریف کند. من دیگر حوصله ندارم. من دوست دارم هنوز که کسی حرف‌اش را که هیچ کجا نمی‌تواند ببرد بیارد پیش من و من گوش بدهم. سرم را تکان بدهم. هنوز.

حالا هم هی با خودم زمزمه می‌کنم «توی شادی‌هاشون نبودی، می‌خوای بری وسط غم‌هاشون چی‌کار کنی؟»  اما چه باید کرد. اقتضای طبیعت من این نیست. اینی هم که دارم می‌نویسم از شدت فشاری‌ست که دو روز است بهم وارد شده که نشده توی غم کسی باشم. نخواستم، نمی‌دانم.... همان نشده بهتر است.

فرمان صفرم: به خشم‌ و نفرتت احترام بگذار

برایم مهم نیست که پیش خودش چی فکر کرده، کارش یک طوری بود که مجبورم کرده روز خروجی بیایم بنویسم. یک چیزی را بنویسم که خیلی وقت است راجع بهش فکر می‌کنم. اول بگویم چه کار کرده: برداشته عکس‌های سفر ورسک را فرستاده برای مجله که روی متن‌اش کار کنند. یادم می‌آید که دوربین‌اش را تازه خریده بود و روی مُد سیاه و سفید چیلیک‌چیلیک عکس می‌انداخت و جریان آن مرد و ... موضوع من اما این‌ها نیست. موضوع من عکس‌هاست. عکس‌های لعنتی و دروغ. من از تمام آن سفر یادم می‌آید که امیر توی ایوان روستایی آن خانه نشسته بود و پاهایش را دراز کرده بود و بی‌خیال بقیه؛ دسته‌ی مافیابازها و دسته‌ی رقاص‌ها وصبا و آریا که دنبال مرغ و خروس‌ها بودند، برای خودش فلوت می‌زد. من توی آن سفر چند نفر داشتم که حالا ندارم‌شان، به هر دلیل.

حالا دیگر برایم مهم نیست که یک سال گذشت و من می‌خواستم بیایم و یک متن واقع‌گرایانه بنویسم درباره‌ی فلسفه‌ و چرایی روابط و این‌که طول می‌کشد معنی move on را با دل و جان بفهمی ولی وقتی فهمیدی انگار به اشراق رسیدی. بعد حتا می‌توانی نگران باشی که آیا «دوستت» شاد است و زندگی خوبی دارد؟ یا این‌که فکر کنی کاش زودتر بچه‌دار شود. اما دیگر حتا لزوم نوشتن آن متن هم می‌رود توی رده‌ی همین که آن قدر این رفتار عادی می‌شود که نوشتن بدیهیات است.

آن روز که نون داشت تشک دونفره‌‌اش را با کاتر می‌برید فکر می‌کردم هیچی نمی‌شود بهش گفت و فقط باید همراهش بود اما خشم‌اش را درک نمی‌کردم. بعد یک سال پیش همین‌جا توی همین وبلاگ بود که خشمم را دیدم. باید درباره‌ی کیفیت این خشم تحقیق کنم. یعنی خیلی روان‌کاوانه بروم غور کنم که چرا این‌طور رعشه‌ی نفرت و خشم می‌آید سراغ آدم. بعد این روند چطور ختم می‌شود به این‌که دیگران بدش را بگویند ناراحت هم می‌شوی. یک روزی شاید برسد که به نیکی هم ازش یاد کنی. لابد آن روز همان یک روز خوب است که می‌آید. توی همه‌ی روابط.

خانه‌ی ف بودم که به خودم آمدم و دیدم دارم برای ف می‌گویم که با دوست مشترک‌مان، که برای من حالا فقط یک خاطره است، گاهی که آن قدر نزدیک بودیم پای تلفن و این‌ها توی یک تاریخ دچار سندرم زنانه می‌شدیم. البته مال او خیلی شدیدتر بود اما حرف این‌جا بود که گاهی زن‌ها آن قدر به هم نزدیک می‌شوند که حتا فیلان. یک‌هو که به خودم آمدم دیدم خبری از آن نفرت نیست. 

حالا دارم یک نظریه می‌سازم که شاید کاربردش فقط مال من است. این‌که نفرت و خشمم را بریزم بیرون. نگه‌اش ندارم. قبولش کنم. بهش احترام بگذارم. بگذارم تاریخ مصرفش تمام شود. بی‌خودی سعی نکنم ادای آدم‌های مهربان و باگذشت را دربیاورم. واقعیت این‌جاست که من آدمم با تمام خصوصیات طبیعی انسانی و اگر قرار باشد بعد از پنج‌سال و ده سال و حتا یک ماه، رابطه‌ی عاطفی با دوستی، مردی یا همکاری قطع رابطه کنم باید بدانم که دارم حجمی از لذت و خاطره و عشق را یک جایی دفن می‌کنم و با محبت و گذشت و ایتار هیچ رقمه نمی‌توانم این بمب را خنثی کنم. باید گذاشت بمب کار خودش را بکند. بترکد خرابی به بار بیاورد خراش بدهد و بعد وقتی زمان گذشت و روال عادی زندگی برگشت دیگر ترکش هیچ عشقی توی بدن نمی‌ماند. بعد یاد می‌گیری که آرام آرام و منطقی توی یک جمع به زبانت بیاید که: «هی یادش به خیر سفر ورسک، فلانی خیلی این آهنگ را دوست داشت.» و یک لبخند واقعی روی صورتت بنشیند و به دورترک خیره بشوی.

من یک مُهر می‌خواهم. یک مهر که بماند برایم. همیشه فکر می‌کردم من داستانی خواهم نوشت که هیچ وقت از یادها نخواهد رفت. بعدتر فکر کردم به جای یک داستان که بیشترش به دیوار بلند صلب می‌خورد، کمک کنم دیگران داستان‌هایشان را بنویسند. بعدتر روح‌پراگی شدم و فکر کردم بهترین کار این است که فقط آدم‌ها بخوانند. حالا که حتا امیدم را از نزدیک‌ترین آدم‌هایی که می‌شناختم قطع کرده‌ام باز برگشتم به خودم. به این‌که باید یک مهر برای خودم بسازم. یک مهر دوست‌داشتنی برای خودم فقط. یک مهر که بعد از مرگم بماند. یک مهر جاودان. فکر کنم این طور سالم می‌شوم. «خودم» خیلی مهم است و درد که تازه بعد از چهل سال بهش برسی و ظلمی که چهل سال به خودت کردی با یک مهر بخواهی که جبران کنی. جایزه‌ی یک عمر بی‌محلی و سرکوب خود به شما «بانو» تقدیم می‌شود که هرگز کسی این‌گونه فجیع به کشتن خود برنخاست و ... این از معدود ابیاتی‌ست که من از شاملو به یاد دارم. 
خواب دیده بودم دیشب و چند شب قبل‌ترش که دارم جلوی مرد سراپاسیاه‌پوشی می‌ایستم. گریه می‌‌کنم. ازش می‌خواهم این جمله‌ها را حذف نکند. ازش می‌خواهم ازم نخواهد که زهر متن‌ها را بگیرم. ازش می‌خواستم من را رها کند به حال خودم. گریه می‌کردم خیلی واقعی و دردناک. یک طوری که از بیرون خودم دلم برای خودم می‌‌سوخت. فکر می‌کردم این زن چقدر غم غم‌ناکی دارد که به زانو درآمده. یادم رفته بود که این زن خیلی جاهای دیگر زانوهایش ساییده شده. اگر یادم می آمد دیگر این قدر دلم فشرده نمی‌شد. شاید چون یادم می‌آمد هم که همه چیز درست می‌شود.
یک قوطی کنار گذاشته‌ام یک قوطی که زیبا نیست اما خیلی یک طوری است. قوطی‌ای که برای خودش یک کاراکتر دارد. از این قوطی‌ها که وقتی می بینی شان نمی‌توانی بی‌خیال و سرسری و بی‌هوا درش را باز کنی. قوطی دربسته بهت می‌گوید که محتوی راز و رمز است. توش خیال حبس است. توش یک چیزی‌ست که حال آدم‌ را بهتر می‌کند. حال صاحبش را. قوطی مال یک نفر است. من این قوطی را نگه‌داشته‌ام برای وید. برای روزی که شروع کنم به ساختن مهرم. قوطی و مهر و گلدان چمن الماسم و خیلی چیزهای دیگر را می‌توانم توی نمازخانه‌ی کوچکم جا بدهم اما ترجیح می‌دهم خلاف روال مالوف و شیوه‌ی مانوس و ناپسندم دور و اطراف را پر نکنم. خلوتی بهتر است. خلوتی از جنس شرق دور. خیلی خالی. خیلی برهنه. قوطی و مهر و «خودم».

یکشنبه‌ها را مرخصی گرفتم برای کلاس و نوشتن و این‌ها. خانه که می‌رسم موسیقی می‌گذارم. می روم لست‌اف‌ام و آهنگ‌های هفده سالگی‌ام را جمع می‌کنم. از یکی به دیگری و ... باید قبول کنم که دچار بحران میان‌سالی شدم. هیچ‌کس حرف‌ام را نمی‌فهمد غیر از کسی که خودش درگیر بوده. دلم آدم‌های آن دوران را می‌خواهد. همین را نوشتم. توی ف.ب. بعد ر.م آمد لایک زد. لایکش را از ته دل فهمیدم. یادم هست که یک آلبوم داشت از ملایم‌های اسکورپیونز می‌گذاشت و من هم این طرف دیوار گوش می‌کردم. بعد سامان گرفتش و برای من هم یک کپی ضبط کرد. کاستم سونی بود. دنون سیاه. به کی بگویم چقدر برایم عزیز بود. به کی بگویم که من توی یک مهمانی با نیلوفر تانگو رقصیدم و چقدر از ته دل بود. نمی‌دانم اصلا تانگو بود. فقط همدیگر را در آغوش گرفته بودیم. یادم نیست شاید می‌دانستم نیلوفر می‌رود. چقدر همه چیز پشت آن میز رستوران چینی دبی‌مال برایم زنده شد. چقدر اگر با این آهنگ سرم را بگذارم روی شانه‌ی نیلوفر و گریه کنم می‌فهمد. عکس‌هاشان را گوگل کردم. چقدر کلاوس ماین پیر شده و صورتش پف کرده. خیلی وقت شده بود که هق هق نکرده بودم یعنی صدایم این طوری به گوش خودم نرسیده بود. انگار عمق تنهایی بیشتر بشود. انگار تازه بفهمی با تمام وجود که دوره‌ات خیلی گذشته. دوره‌ای احمقانه میان آن اصالت و معصومیت رشد کرده که هیچ دوستش نداری. حالا هرقدر هم بخواهی برگردی به همان نقطه تنهایی. توی این تنهایی دق می‌کنی. تمام شدنت شروع شد سریرا. 

راضی‌ام. خیلی راضی‌ام اما می‌خواهم ببینم من که دارم دورم را خالی می‌کنم چرا هنوز به همان کیفیت غریب سرم شلوغ است. صفحه‌بندی عید است قبول، جلسه‌ی جدیدمان با ماه و ح و ف و این‌هاست قبول، ربابه‌خانوم است، خسرو و احمد و سگ‌هاشان هستند باز هم قبول، علی و عکاسی و روابط حسنه با والدین است باز هم قبول اما دیگر بقیه‌اش چیست؟ نیلوفر و پیشنهادش آن قدر بزرگ که همه‌ی این‌ها را بپوشاند بعد ترس و نگرانی که یک هو فلج‌ام کند. «miracle» راجر واترز را گوش می‌کنم. موازی‌اش دارم بلیط سینما می‌خرم. ایمیل می‌زنم. کارگاه را کنترل می‌کنم خیلی کارها با هم که نباشند من می‌میرم. درآمد چندانی هم ندارد. اگر نیمی از فعالیت من را کسی که دیشب باهاش توی کافه‌ی هتلی گذراندم، داشت بی‌شک روزی (بگویم چقدر؟ اصلا استانداردش را نمی‌دانم فرض کنید خیلی زیاد) درمی‌آورد. نشسته بودیم روبه روی هم من طبق روال همیشه آیس‌تی و او قهوه ترک با کیک شکلاتی و یک گیلاس آب سرد. من از اعدام و درست نشدن سرانه‌ی مطالعه و از فرهنگ پایین آدم‌ها می‌گفتم. او گوش می‌داد. با دقت. حرف‌ها برای خودم تکراری بود برای همین تعجب کردم چطور این قدر با دقت گوش می‌دهد. فکر کردم شاید دارد خودش را علاقه‌مند نشان می‌دهد تا دلم را به دست بیاورد. برای همین فتیله‌ام را کشیدم پایین و گفتم: «خب تو بگو. چه خبر؟»دارد کارخانه می‌سازد. از میلیارد و میلیاردها می‌گوید. از شیوه‌ی برنامه‌ریزی‌اش، از روابط و آدم‌های مرتبط. حرف‌هایش را نمی‌فهمیدم. سیستم هیات مدیریه و بودجه بندی کلان و سود این طوری و ورود به بازار بورس و ... یک هو گفت: «از من بسه تو باید بگی.» گفتم ببخشید که چیزی از «بیزنس» نمی‌دانم ولی می‌فهمم که دلش می‌خواهد حرف بزند پس بگوید و من نرم نرم آیس‌تی‌ام را می‌خورم. گفت آمده حرف‌های من را بشنود. گفت خیلی دور است از این فضا. گفت ماشین شاسی بلندش نمی‌گذارد اتفاقات روزمره را خوب ببیند. گفت لااقل بگو کتاب چی داری می‌خوانی. «استانبول» توی کیفم بود اما داشتم «ببر سفید» را دوباره می‌خواندم. گفتم بهش ببرد بخواند. گفتم درباره‌ی کارآفرین‌های هندی و فضای فقر و ... ادامه ندادم فکر کردم شاید زده بشود. برایش لازم بود بخواند. کتاب را ورق زد. گفت می شود هفته‌ی بعد همدیگر را ببینیم. خندیدم. گفتم ازموده را آزمودن خطاست. خندید او هم.

بعد وقتی نشستیم توی ماشین به من نگاه کرد و گفت چه کار کردی این قدر خوشگل شدی؟ دیدم نمی‌شود بهش گفتم دستت روست. گفتم جوان‌های قدیمی وقتی می‌خواهند دل دختری را گرم کنند این حرف‌ها را می‌زنند. خیلی خندید. جوری که اشک از چشم‌هایش سرازیر شد خنده بود اما یک هو گریه شد. عذرخواهی کرد. گفت خیلی وقت بوده این طور مال خودش نبوده و زمان شخصی نداشته. گفت نصف بیشتر ریه‌اش رفته و دیگر چند صباحی ندارد که بماند با این آلودگی و  روزی یک بسته سیگارش و با این کار و گرفتاری توی تهرانش و ...

می‌خواستم زودتر پیاده شوم. همین کار را هم کردم. باهاش دست دادم کف دستم را بوسید تا خواست بگوید، گفتم: «کتاب را پیش خودت نگه‌دار. کارم داشتی ایمیل بزن.»

برای کشو و افکار تویش

بله بعضی‌ها هستند آدم را هر کجا برود دنبال می‌کنند. من خودم این طوری‌اش را دوست دارم تا این‌که فیس بوک به‌شان بگوید که آهای فلانی تولدش است و مثل ساعت زنگ‌دار  هی تاکید کند و تو هی زنگش را خاموش کنی و بعد بگویی خب امروز می‌شود شب تولد، می‌گذارم روز تولد تبریک می‌گویم و بعدش باز یادت برود و فرداش بگویی آخ دیر شد و بی‌خیال. بعد ادعا کنی من به تبریک تولد اعتقادی ندارم.

ولی من واقعا ندارم. روزهای تولدم می‌فهمم که چقدر آدم‌ها دروغ و دغل‌اند. چقدر من محبت‌طلب نیستم. چقدر بدم می‌اید از این بوس‌ها و کسانی که سعی کرده‌اند با تغییر جمله‌ها و جابه‌جایی همان سه کلمه به تو بگویند که با بقیه فرق دارند و چقدر تابلو ناموفق‌اند. اما من دوست دارم یکی باشد توی سکوت مرا بخواند. یکی باشد که هیچ به روی خودش نیاورد، به روی من هم. بعد یک ماه یک چیزی توی یک کیسه‌ای بهم بدهد توی کیسه‌ی سبز پارچه‌ای فُتر. اصلا نگوید هم تولد. چشم‌ها را از هم بدزدیم. همین یا یکی توی کتاب‌فروشی یادش باشد من کتابی را ندارم و برایم بخرد. گران هم نباشد. یا ...

می‌دانم الان دوری شاید خیلی چیزها برایت به هم ریخته ولی گاهی هم فکر کن به این که آدم‌هایی هم هستند که هرجا بروی سایه‌وار دنبالت می‌آیند. شاید یک جایی یک جمله‌ای حتا ازت خوانده‌اند و یا یک شبی با هم گپی زدید که هنوز در خاطر مانده. من خودم این طور بیشتر دوست دارم. گاهی حتا جوگیرم و فکر می‌کنم باید از تو حمایت کنم. 

ریشه‌ی این بالایی برمی‌گردد به کودکی. من خواهر چهار سال بزرگ‌تر یک پسر کوچولو بودم که توی جمع دوست‌های همان سنی از همه کوچک‌تر بود. بعد تمام آن بچه‌های ظالم (می‌دانی که بچه‌ها گاهی خیلی ظالم‌اند. رجوع کن به پست یکی مانده به آخر لیلا خانوم ) آن پسرکوچولو را مسخره می‌کردند و این خواهر لعنتی چهار سال بزرگ‌تر هم همراه‌شان دم می‌گرفت. لعنت بر من که هر وقت یادآوری می‌کنم این را گریه‌ام می‌گیرد. بگذار بروم اشک‌هایم را توی دستشویی پاک کنم و برگردم. حالا گرچه دیر اما من جوگیرم در حمایت کردن. حالا من با ترس و احتیاط دور آن پسرکوچولوی آن سال‌ها که حالا هیکلی شده و سیبیلی، می‌چرخم که جبرانش کنم. حالا هر وقت بخواهم توی ختمی جایی گریه کنم زود یاد آن صحنه‌ها می‌افتم و بغض می‌کنم. 

خلاصه که این‌ها همه مواد خام یک داستان امریکایی خوب است و من هدرش دادم. گور پدرش. راستش دیگر داستان هم برایم آن‌قدر مهم نیست. الان فقط می‌خواهم تو و دخترم و برادرم و هرچی آدم دوست‌داشتنی توی دنیا دارم را از این خراب‌آباد نجات بدهم. خرابه‌ای که آدم‌هاش به شدت موافق مجازات اعدام‌اند و  چاپ و نشر کتاب آمارش دارد به صفر میل می‌کند.

خلاصه هر روز تولدت است. داستان بنویس. لعنتی پس داری چه می‌کنی تو؟

یک روزی بود که فکر می‌کردم چقدر ماه آغشته شده به «داستان» و چقدر بهتر است آدم جاهای دیگر را هم ببیند. حالا خودم آلوده‌ام. آغشته بهتر است از آلوده. آلوده نتیجه‌اش خوب نیست. آغشته‌گی همان لذت غلتیدن را با خودش دارد. غلتیدن توی سس شکلات مثلا غلت زدن روی تشک تمیز و ملافه‌ی خنک رویش، غلت زدن توی برف‌های بکر و  پانخورده... غلت زدن توی آغوش کسی. با این احوال کابوسم شده که تا آخر زندگی آلوده بمانم. 

دیروز کارنامه‌ی پوشکین را گرفتیم. تخم‌سگ (صفت تحبیب) نمره‌هایش خیلی خوب شده بود. این ترس و ضعیف نمایاندنش خودم را هم ترسانده بود. رفتیم رستوران گیلکی. دلم می‌خواست کباب‌ترش خوشمزه بخورد و من هی زل‌زل نگاهش کنم. همان‌جا گفت که به عوض سفری که با من نیامد قرار شد ببرمش وری، پس چی شد؟ دوتایی؟ به خاله ماه بگو. مثل خودم شده تخم‌سگ، اما خوب نیست. یک کاری کردم که هم برویم تئاتر هم برویم یزد. هر بار هم برایشان خبر رزرو تور و خرید بلیط را ایمیل کردم. دوست دارم خوشحال شویم. ح امشب زنگ می‌زند تا برویم صندلی‌های لهستانی را ببینیم. باید بروم خانه. اتفاقات حجم‌شان زیاد شده می‌دانم یک جایی می‌رسد که آرام و رها باشم. حالا اما نه. حالا وقتش نیست. باید شیره‌ی خودم را بکشم. باید خودم را بچلانم. باید قدر این شب‌های خسته را که سرنرسیده‌به‌بالش می‌خوابم بدانم.

یادم باشد برگشتنا کاغذ کاهی طراحی بخرم. زیاد، خیلی زیاد.

بدون ویرایش
دخترها دارند غذا می‌خورند. رژ قرمز قرمز کلاسیکی زده‌ام توی آینه‌ی بزرگ ویرژینی که این‌جا باقی مانده خودم را نگاه می‌کنم با موهای نیم سیاه و نیم سفید با تمام قواره‌ام که پشت میز دارد دنبال یک قلاب برای نوشتن می‌گردد. دارم خودم را نگاه می‌کنم که چهل و یک را گذراندم و ترسی  هم ندارم. حالا دوستش دارم. مثل خانه‌ی تازه که نمی شناختمش روز اول. پله‌ها توی خانه غریب بودند. جداافتادگی من و دخترک تنهایی‌هایم را چند برابر می‌کرد. دوستانم همان آدم‌ها نبودند. مهمانی‌ها کیفیت مهمانی‌های آن خانه را نداشتند. کلاریسا نبودم دیگر. کلاریسایی که دست و پا بزند تا خودش را مثل قبل نگه دارد. بعد آرام آرام کَندم. همه چیز به من می‌گفت دوره‌ی جدیدی شروع شده و من باور نمی‌کردم. فکر می‌کردم دوره‌ی جدید آغاز یک پایان است اما نیست. دوره‌ی تامل است دوره‌ای که داس در دست دارم درو می‌کنم. دوره‌ای که دارم هر چه دیدم یک جوری برای خودم دست‌کم توی یک سالن خالی حتا اکران می‌کنم. سینما برگشته، فرم برگشته، زبان و داستان همه چیز برگشته؛ دوستان جدیدم هستند. مهمانی‌ها حالا خودم و تمام ریز و درشت‌های قبلی تمام عکس‌ها و تصویرهای کپچر شده و فریز شده از زندگی پیشین است. دارم توی این یک هفته کینه‌هایم را هم دور می‌ریزم. نفرت‌هایم. ولی می‌دانم که نفرت داشتن جزئی از وجود آدم است. باهاشان مبارزه نمی‌کنم. بگذار بیایند. بگذار یک هو خشم سهمگینی از کسی اتفاقی شرایطی بیاید و هوا را ابری کند. چه باک.
دیگر غم و شادی و خشم آن قدر برایم عمیق نیست. برایشان چاله نمی‌کنم که بروند آن ته جاخوش کنند و کهنه بشوند. یک صندلی می‌دهم بنشینند یک چایی بخورند و استراحتی و بعد خداحافظ. زیاد دل نمی‌دهم به خنده‌های بلندم، به گریه‌های هق‌هقم و دندان قروچه‌های عصبی.
دیگر مرعوب سواد آن که خیلی مودب و آرام از داستان حرف می‌زند و جای دیگر آدم‌ها را مسخره می‌کند نیستم. باورم می‌شود که آدم‌ها توخالی‌های زیادی دارند مگر حفره‌های خودم را ندیدم. خشونت و جوشی شدنم را، یا جوگیر شدن‌هام را یا ... این‌همه استدلال و تحلیل و مستند پشت تمام رفتارهایم پیدا کردم....
حالا وقتی دو هفته مامان را نمی‌بینم دلم تنگ می شود. واقعا دلم تنگ می شود. هنوز می‌دانم کجاها اشتباه می‌کند ولی دیگر نمی‌خواهم که اشتباه نکند. می‌خواهم همان «مامان» باشد. اصلا نمی‌خواهم بشود یک غریبه که مهربان است و دانای کل و مدرن فکر می‌کند. و بابا ... آخ بابا چقدر همین طور خوب است. که نگرانش نباشم. که قرص نخورد که خوب باشد که با ماشینش توی خیابان‌ها براند که بداند ما چقدر لازمش داریم و مفید است هنوز. و علی... علی باید در سکوت محض برگزار شود. مثل سکوت‌های بین‌مان و تنها چیزی که به کلام نمی اید.
این اشک‌ها هم اصلا اشکالی ندارد. نمی پوشانم شان. نوشتن این‌جا هم. من نقشه نمی‌کشم که مرموز باشم یا کسی بخواهد کشفم کند و یا  با نوشتنم بازاریابی کنم. نه فقط من به داستان اعتقاد دارم. نوشتن برای من یعنی حرفه. داستان برای من یعنی ساختن یک زندگی و ماجرا.موازی خودم، کنار زندگی خودمان. جهان داستان من از من باید دور باشد. زندگی ما همه به هم نزدیک است. چقدر می‌خواهیم تکرار همدیگر را بخوانیم. همه خبرهای یکسان می‌خوانیم، همه وسایل یکسان داریم، فیلم‌های یکسان می بینیم، غذاهای یکسان می‌خوریم .... نوشته‌های ما دارد به هم شبیه می شود و فکر می‌کنم داستان باید بکشد بیرون از این فضاهای یک دست و تخت.
دخترها زرشک پلویشان را خوردند. لینکین پارک گذاشته‌اند و آمدند بالا. باید بروم شهرکتاب برای یک پسرک شانزده ساله هنرمند و کرم‌کتاب‌ هدیه‌ای خاص بخرم. چی پیشنهاد می‌دهید؟

باز اتاقم

ثریا رفت و نشست گوشه‌ی اتاق. گفت تمامم نکن. توی صداش التماس بود. از استیصال بود وگرنه که ثریا و التماس؟ حاشا. گفتم چه کنم؟ باید موقع خواب به تو فکر کنم. به تنهاییت به قلب خالی و آن همه عشق که دارد بی‌حاصل می‌شود. رویش را کرد به پنجره خیره شد به غبارها و لابد کوه‌های پشت غبار را خیال کرد و زیرلب گفت برو پیش سریرا... دارد می‌میرد. دارد تمام می‌شود. من باز امیدی دارم.

دخترک فرانسوی رفت. اتاقم را داد. کلید را داد و رفت. سیال است. دنیا برایش یک تکه زمین است که به هرجایش که بخواهد می‌پرد. برعکس من که برای چهار روز رفتن تا حاشیه خلیج غرولند می‌کنم. فکر می‌کنم هواپیما سقوط نکند؟ جنگ نشود؟ تنهایی می‌روم گم نشوم؟ می‌دانم از حالا که می‌روم توی هتل پای لپ‌تاپ تکان نمی‌خورم و باز کارهای مجله را می‌کنم و یا ... 

باید اتاقم را از نو درست کنم. سریرا را گردگیری کنم ببینم چه حال است. یک چیزی می‌خواهم که هیچ کدام این‌ها نیست. یک چیزی کم دارم. که بزرگ است که حجم همه‌ی قلبم از نبودنش خالی‌ست. فرصتم خیلی کم است و هیچ نشانه‌ای ندارم. هیچ.

بعد از این همه... بالاخره

                          


آرش آرام رفت پشت خط قرمز و آن‌جا ماند و دست من کشیده شد و بعد رها شد و آویزان ماند کنارم.

از داستان «تروا»ی من در مجله‌ی داستان همشهری، مهر ماه 91



lil willie

جلوی اسمم نوشته بودم که: «باید انگیزه‌ای برای ادامه پیدا کنم.» انگیزه‌ی انگیزه که نبود. بیشتر میل بود، خواسته، شور... will. ثریا پرسیده بود یعنی چی؟ گفته بودم آن وقت که خب این بخشی از همان ترانه معروف فردی مرکوری‌ست و این‌ها. ثریا شنیده بودش قبل‌تر. این‌که حالا که چی و چرا جلوی اسمت می‌گذاریش به کنار. قضیه این‌جا بود که توی آن دو سه روز آدم‌های زیادی گفتند که will هستند. ثری خانوم ابرو بالا انداخت و پرسید: «خبه حالا چرا ناراحتی؟» گفتم خب که برای آن نویسنده هم نوشته بودم که من عصبانی‌ام. نویسنده جوابم را داده بود که حق داری. ما همه از خودمان از اطراف‌مان و از دوستان‌مان عصبانی هستیم. ثریا گفت: «چرا؟» گفتم همین‌طوری باید عصبانی باشیم گاهی. همیشه که نمی‌شود خوش بود. نفس عمیق کشید ثریا و دامنش را کشید روی پایش . پایش روی میز بود. یکی روی آن یکی.

ثریا حوصله‌ی حرف‌های بی‌سروتهِ به قول خودش پیچیده نداشت. هیچ‌وقت ندارد. برای همین یک مرتبه بلند شد و رفت چای دارچین ریخت با پولکی و گذاشت جلوی من و من همان‌طور داشتم حرف می‌زدم. بعد گفت که تازگی‌ها خیلی دوست دارد دائم روی ناخن‌هایش لاک باشد. من خندیدم. گفت: «چرا می‌خندی؟ لابد برای نویسنده‌ها افت داره...» گفتم بهش که نه خنده‌ام مال این است که وقتی روی ناخن‌هایم رنگ هست زیباتر هم می‌نویسم. گفتم تازگی‌ها به معجزه رنگ‌ها رسیدم. به ترکیب رنگ آبی و آجری، یشمی و قرمز، بهش گفتم یک بار پوشکین را دیده بودم با مانتوی چهارخانه‌ی آبی و صورتی و یاسی و ... با شال خاکستری و دیدم چقدر خاکستری که قبل‌تر دوست داشتم با بقیه‌ی رنگ‌ها خوب می‌شود. چقدر اشتباه بوده آن روپوش خاکستری و شلوارش آن سال توی دانشگاه، حتا با کفش چرمی کمی پاشنه‌دار مشکی و مقنعه ژرسه‌ی مشکی. لعنت به آن وقت‌ها که مرا مُردند. ما را میراندند...

ثریا چشمش پُر بود. دستش را گذاشت روی پوست ساعدم و گفت: «چقدر پوستت خوش رنگ شده.» و پولکی نعناعی را گذاشت توی دهنم. فشار دادم به سقم. پولکی شکست و سه تکه شد.

حالا زین به پشت

امروز من برداشتم رفتم پیش ثریا. گفتم: «خانوم جان! همیشه شعبون این یه بار رمضون.»  خندید و چای لب‌دوز و کمر باریکی جلویم گذاشت با قندی که مثل پشمک زیر سق‌‌ام آب شد. دو زانو نشست روبه‌رویم. گفت: «بگو» خنده‌ام گرفت. گفتم بهش که این طوری وقتی شش دانگ حواسش به من است نمی‌توانم. باید برود توی آشپزخانه، سر به کار و دل با من تا تعریف کنم. 
مرد و زنش فرقی نمی‌کند. باید آدم‌ها همین‌طور که کارشان را می‌کنند به حرف آدم گوش بدهند. زن‌ها بیشتر. مردها شاید باید بیایند آدم را نوازشکی هم بکنند و گاهی لبخند بزنند و حتا بازوشان را دور آدم حلقه کنند وقت تعریف کردن. اما زن‌ها نباید بنشینند روبه‌رویت خیره توی چشمت نگاه کنند. واقعا نمی‌دانم چرا...
قرمه‌سبزی پخته بود و حالا داشت سالاد شیرازی ردیف می‌کرد و پوشکین‌اش داشت جلوی تلویزیون، جلوی سریال ترکی‌ای که اسمش خوش‌آهنگ است و ترجمه‌اش می‌شود «اسمش را فریحا گذاشتم.» لیموشیرازی‌ها را آب می‌گرفت.
دارم طفره می‌روم. همیشه وقتی از «افشا» واهمه دارم. طفره می‌روم. مستر ام. راست می‌گوید که افشا برای ما در فرهنگ‌مان کار سختی ست. ما واهمه داریم از قضاوت دیگران. من اما از ثریا واهمه ندارم. سینه صاف می‌کنم شاید باز طوری شود و نگویم. «بچه دارم. بچه‌هایم را دوست دارم. یکی از بچه‌هایم هم‌سن خودم است، آن یکی تک‌پسر است و ...» و ثریا خیلی ساده می‌گوید که بچه خوب است. 

بچه‌ها شاگردهایم هستند. و هیچ قرار نیست داستان‌نوشتن یادشان بدهم. اصلش قرار است فکر کردن، آدم بودن، انسانیت و مهربانی یادشان بدهم. روش زندگی، با ساختن یک زندگی، با ذره‌بین گرفتن روی زندگی‌های دیگران. همان‌کاری که داستان و ادبیات و کتاب با خودم کرد. ساخت مرا، پرداخت. راضی‌ام کرد. گذاشت تا خطا کنم. آدم بد داستان‌ها باشم بعد آدم غمگین یا شاد یا ... داستان خودم را بنویسم. برای خودم تخیل کنم چیزی که می‌خواهم. به‌شان یاد بدهم چطور هر روز صبح توی رویاهایشان غلت بزنند انگار که واقعی. مثل صبح‌های خودم که روی آب‌های مدیترانه می‌ایستم. مثل وقتی با معشوقم توی یک خانه کوچک پر از رنگ و طاقچه‌های گل و گیاه و باغچه‌های پر از سبزی و بوته‌های گوجه فرنگی و میان کتاب‌خانه‌ای پر از کتاب و روی کاغذهای دست‌نویس داستان‌ها و ... غلت می‌زنیم.

«کجایی؟» ثریا دست‌هایش را جلوی چشم‌هایم تکان می‌دهد. پوشکین نشسته روبه‌روی نقاشی‌اش و من به بچه‌هایم فکر می‌کنم. به قصه‌هایی که می‌نویسند. به دنیاهایی که دارند.

غسل ِ سیل ثریا

«امروز برای ثریا مثل روز داوری‌ست، مثل روز تولد و مثل روزی که آخرین تکه‌ي پوست خشکیده‌ای را از تنش بیرون می‌کشد. صبح با ندای هاتف غیب، نی‌داووی، صدای مخملین از خواب بیدار شد که همان‌جا فکر کرد که تا شب روزش ساخته شده و دیگر نگرانی ندارد. ویرجینیا و مادر و برادر فرفری‌اش رفتند یزد. ثری‌خانوم یک لحظه دلش خواست برود یزد. بعد بافت که یک روزی که گرما گذشته باشد با دویست و شش هاتف خان غیب توی کویر می‌رانند و می‌خوانند و اول می‌روند بی‌بی چک‌چک. همین‌طور توی کوچه‌های کاه‌گلی و  روشن یزد بود که آب کتری جوشید و صدای سوتش خانه را پر کرد. ثری‌خانوم کتری بزرگ فلزی سوت‌دارش را خیلی دوست دارد. این سوت برایش حکم صدای ماشین لباس‌شویی را دارد که صبح‌ها زندگی را پر می‌کند توی خانه. نقاشی‌های پوشکین هم مثل زندگی شده‌اند. ثریا به روی خودش نمی آورد که پوشکین دارد به نقاشی این‌قدر روی خوش نشان می‌دهد. شیوه‌ی ثریایان این بوده که هیچ‌وقت هیچ چیزی را برای بچه‌هایشان بزرگ نکنند، جهت ندهند، اجبار نکنند. فقط به سئوال‌ها جواب بدهند. سرد و صرفا بی‌طرف. ثری خانوم یک هو رویش را به من می‌کند و می‌پرسد: «فک می‌کنی چی بشه؟»

خب من که خودم می‌دانم پیش‌گو نیستم ولی می‌گذارم عجیب و رازآلود باقی بمانم برای ثریا. ابروهایم را می‌اندازم بالا، و سرم را تکان می‌دهم. یک چیزی میان نمی‌دانم و نگران نباش و درست می‌شود. فکر کنم برای ثریا همین کافی باشد.»

تاریخ بیهقی را درآورده بودم و رفته بودم روی ماه رجب و شرح سیل. یک نثری دارد این سیل که مثل معجزه و اعجاب است. و من هنوز وقت زیبایی‌ها اشک می‌ریزم. خواندن سیل این طورم می‌کند. می‌خواستم تطهیر شوم، سیل بیاید بگذرد و من غسل کنم. گریزی نیست از چیزی که ته ذهنم و ته رفتارم جاخوش کرده. من به آیین‌های خودم پابندم هنوز. عشق‌بازی آیین دارد، پاییز هم.

مادرهای همه‌ جای دنیا

بیا دیگر، اصلا نمی‌شود ننوشت. زن فرانسوی و پسرش توی اتاق کوچک من به هم گره خوردند. خواستم مزاحم‌شان نشوم. بعد دیدم نمی‌شود. پسر جوان است نمی‌تواند بند شود و تا ویرجینیا بیاید لابد بیرون نمی‌روند که اطراف را نمی‌شناسند. تصورشان می‌کنم زیر پل سیدخندان و شلوغی‌ها و فریاد مسافرکش‌ها پشتم می‌لرزد. می‌روم در می‌زنم. مادر صورتش خسته است. پسر فرفری است. مادر انگلیسی نمی‌داند، من فرانسه نمی‌دانم. پسر دیلماج‌مان می‌شود. فکر می‌کنم «معذب» چی می‌شود، می‌گویم: «uncomfortable» چقدر قلنبه است و چقدر نمی‌رساند معذب بودن من را. به پسر می‌فهمانم که دارم می‌روم سر کار شما را به خدا بروید پایین تلویزیون ببینید، بچرخید و راحت باشید. خیلی سخت است. کلمه‌ها سخت‌اند رابطه سخت است. آدم با هم زبان خودش نمی‌تواند رابطه‌ای بی سوتفاهم بسازد. کسی که هم‌فکرت است، حتا دوستت. مادر با چشم‌های خسته نگاهم می‌کند. نکند فکر کرده من دستور می‌دهم یا بهش تکلیف می‌کنم؟ یک آن است: نگاهش می‌کنم، لبخند می‌زنم و دستم را روی آرنجش می‌گذارم، نامحسوس.

حالا خیالم راحت شده. اگر یک روز پوشکین برود یک جایی، غریب و ناهم‌زبان من هرقدر هم صورتم شکسته و خسته باشد، می‌شود که لبخند بزنم. به خاطر دخترم به خاطر ناتوانی واژه‌ها به خاطر همه‌ی چیزی که ظرافت‌های یک رابطه را می‌سازد.

مشکی یا عبیری؟

«گفته بودم ثری‌خانوم دلش نازک است؟ نگفته بودم؟ خب حالا می‌گویم. یعنی اشکش دم مشکش است. حالا نه که مشکی داشته باشد که تویش اشک نگه‌داردها ولی زیر چشم‌هایش  که  کیسه‌های تمیز و پاک اشک آن‌جا ذخیره می‌کند برای همین هیچ وقت کبود نیست. ثریا از یک چیزی گیج است، آن هم شناختن یک جور آدم‌های پیچیده‌ی عجیب است که خیلی باید درباره‌شان فکر کند. یعنی تحلیل‌شان زور می‌برد. بعد یک گونه آدم‌هایی هم هستند که دارند خودشان را این طور جا می‌زنند و ثریا توی این گیر و دار تازه فهمیده که این‌ها با آن‌ها فرق دارند. نشسته بود که چرا فلانی این طوری شده؟ باید برایش چکار کرد؟ چرا نمی‌شود این آدم‌خوب‌های زندگی‌اش را تیمار کند.
و من از اصل خنده‌ام می‌گیرد که چرا ثریا خودش را نمی‌کوبد از نو بسازد؟ دوازده طبقه با آسانسور، نما شیشه و سنگ؟»


ثریا را باید درستش کنم. این طوری که آدم‌های دور و برش را قلع و قمع کنم، حتا آن که یک روزی دلش گرفته برایش نامه فرستاده و فکر کرده چقدر می‌فهمد. بعد یک دور به قول «نون» برایش معاشرت دوتایی و ناب تعریف کنم که بفهمد دنیا چه رنگی‌ست. نهایتا برود با همان پوشکین و خانه‌ی دزاشیبش خوش باشد، چون خنده‌هالی بلند و از ته دل مال این دوتاست.


مری برداشته بود اشکش را ریخته بود توی شیشه‌ی کوچکی و برای مکس فرستاده بود.

در پوستین خلق ژاژخاییدن و ژکیدن هم‌زمان

«ثریا، چیزی برای پنهان کردن ندارد. گاهی از این اخلاقش شکار است. فکر می‌کند زیادی خود را در دسترس قرار داده و رازآلودگی را از خود دور کرده. من همیشه می‌گویم بهش که این برای من بهتر است. منی که از آدم‌های تودار متنفرم. منی که همیشه آدم‌ها را تهدیدی برای خودم دیدم. ثریا از معدود کسانی است که توانسته‌ام باهاش رفیق باشم. خیالم جمع باشد از حرف‌هایی که بهش می‌زنم. قضاوتم نکند، گوش بدهد لبخندش از بین نرود. پیشش می‌توانم گریه کنم. داد بزنم. فحش بدهم. رذایل اخلاقی‌ام را آشکار کنم و ... ثری خانوم! این خیلی خاصیت است.
اما ثریا هنوز برایش سوال است که چرا آدم‌ها ولش نمی‌کنند. بهش می‌گویم چون موفقی. چون پوشکین‌ات را داری، خانه‌ی قشنگت را داری. آدم‌های خودت را داری. من را داری! حالا هم کلاس داری و هم‌خانه‌ و ... که ثریا می‌پرد توی حرفم که دیشب اتاق ویرجینیا را خالی کرده و ذوق دارد و دو قلم غذا آماده کرده تا دخترک امروز که می‌آید راحت باشد. می‌بینید ثری‌خانوم این طوری‌هاست. اصلا یادش می‌رود عصبانیتش را. رفتیم سراغ فکر و خیال‌هایش برای پوشکین و یک هو رویش را کرد به من و گفت: پوشکین پاشو کرده تو یه کفش که بره هنرستان، به نظرت بره؟
من می‌خندم و فکر می‌کنم چقدر این زن داستان است، خودِ خودِ داستان.»

راستش این را نوشتم چون داشتم ثریا را آرام می‌کردم. یک داستان غول هم زیر دستم بود که نمی‌شد ازش غافل باشم. ثریا عصبانی و غضب، آمده بود و حرف‌هایی می‌زد. می‌گفت قاطی گرفتاری‌ها و مسائلش با پوشکین و کارش و ... من دنبال یک ترکیب بودم که شامل آدم‌های فرومایه‌ای بشود که از فرط بی‌کاری، شغل‌شان شده توی پوستین خلق رفتن و حرف درآوردن و رساندن به همدیگر و این‌ها. دهخدا را زیر و رو کردم نبود. حضور ذهن نداشتم که بسازم همان دم. از پیشنهادات استقبال می‌کنیم.

با ثریا دعوا دارم. با پوشکین دعوا کردم. گریه می‌کنم. از راه‌پله‌های خانه برای بار اول می‌افتم زمین و سر زانوهایم مثل همان کوچکی زخم می‌شود. به خانه‌ی دوبلکس که زمانی آرزویم بود لعنت می‌فرستم. از همه بدم می‌آید. کم‌پولی اذیت می‌کند. کار زیاد هم. آدم‌های مزخرف هم. این وسط زمین خوردنم بیشتر اذیت می‌کند. زندگی بزرگ شده، زندگی باز شده. تا حالا و همیشه زیر دستم بوده اما دارد از دستم درمی‌رود.
امروز به ثریا گفتم برای تو نمی‌نویسم. من هم آدمم. امروز به پوشکین هم همین را گفتم: «منم آدمم. امروز تعطیلیمه. می‌خوام آرووم باشم.» بلند داد زدم حتا فریاد. پوشکین پانزده سالش است. دارد حرف‌های عجیب زدن را یاد می‌گیرد. توی اینترنت می‌چرخد و دوست پیدا می‌کند. شکست عشقی را تجربه کرده. تلخی را فهمیده. اطرافیانش مثل همه‌ی اطرافیان یک نوجوان ازش حمایت می‌کنند. مادرها و پدرها این وقت‌ها غول‌های بی‌شاخ و دمی هستند که بی‌رحمانه آن‌ها را نمی‌فهمند و باید به‌شان شورید. من یک غول غمگینم. غولی که اول عصبانی می‌شود و بعد توی پله‌های خانه‌ی غولی‌اش زمین می‌خورد و بعد می‌رود می‌خزد یک کنج ِ غول‌آسا تا کتابش را بخواند. یک غول تنها که حتا نمی شود با عشقش فرار کند یک گوشه‌ی دنیا و آخر عمرش را آرام بگذراند. غولی که به غول بودن مجبور است.


غولی که حتا دیگر نمی‌تواند گلایه‌هایش را راحت بنویسد چون تلفن زنگ می‌زند و از بین هزارتا آدمی که حالش را هیچ وقت نفهمیدند و نمی‌فهمند یکی حرف‌هایی می‌زند. چی می‌گفتم؟.... اه ... تف... ولش کن.

ثریا دیگر آن‌جا زندگی نمی‌کند

«چند وقتی شده که ثریا دیگر آن‌جا زندگی نمی‌کند. آدم قبلی‌ها می‌گویند: ثریا دیگر این‌جا زندگی نمی‌کند. اما فرقش فقط در آدم‌های آن‌وقت و آدم‌های حالاست. فرقش در توفیر ثریاست. ثریا خودش را به خنگی می‌زند ولی یک چیزی شده از جنس ملایم و آوازگونه*. خیلی حال خوشی است. مثل یک پیاده‌روی طولانی در عصر پاییز است. ثریا هیچ از پیاده‌روی خوشش نمی‌آید که، الا عصرهای پاییزی مثل آن عصرها که پوشکین را می‌برد تا از کوچه‌های باریک برساندش به پارک تا پوشکین کوچولوی بدخواب، آن قدر بازی کند و خسته بشود که شب‌ها از سایه‌ها نترسد.
موقع آن پیاده‌روی‌ها بود که ثریا کش‌دار و ملایم و خوش بود. بعد وقتی آن آدم‌ها آمدند و آن‌جا بودند، یک طوری بود که تلف می‌شد. هی تلف می‌شد. هی آب می‌رفت. هی مصرف می‌شد الکی. مثل چراغی روشن‌مانده توی کلبه‌ای که هیچ‌کس آن‌جا نیست، اگر هم بود، بون‌اش دردی از ثریا دوا نکرده بود که هیچ، کلی درد و بار سنگین گذاشته بود روی گرده‌های فرسوده‌اش. حالا ثریا چراغ‌ها را خاموش کند و بگذارد ماه بتابد به زندگی‌اش و ماه مدام تلنگر بزند، بهتر است. آدم‌های این‌جا فرق دارند. باید فرق کنند. ملایم و آوازگونه و بطئی نمی‌خواهند تلف شوند، ذوب شوند، ... حتا به قیمت این‌که دیگر شغل‌شان بلند بلند و تمام‌وقت خندیدن و بازی کردن نباشد. حتا که بهتر.»

ثریا گله داشت. خیلی مظلوم شده. من دلم می‌خواست ثری خانوم مثل قبل‌ترها هارت و پورت کند، داد و بیداد و فریاد بزند و نگذارد کسی حق‌اش را بخورد. ثریا یک بار سرکلاس‌های بازیگری گلاب آدینه طوری بازی کرده بود که گلاب خانوم گفته بود به ثریا که مثل زن‌های سلیطه‌ی ایتالیایی می‌ماند که یک تنه بدون شوهر از هر دوازده‌تا بچه و اهالی محل و فامیل‌شان دفاع می‌کنند. و ثریا خندیده بود. خودش شاید خوشش نیاید ولی ما دور و بری‌ها برای خودمان هم که شده از این جور بودنش خوشمان می‌آید. خلاصه این‌ها را نوشتم چون یکی‌تان آمده بودید خواسته بودید بیشتر از احوالات ثری‌خانوم بنویسم.

زیاده عرضی نیست.


* مدراتوکانتابیله