حالا این داستان، این داستان که دارم مینویسم نمیدانم چرا بغض میآورد. میگویم به خودم شاید از یادآوری صفحههای جهان اندوه و دوباره خواندنشان است. شاید از این موسیقیهای اتفاقی ست که توی گوشم یک هو میآیند و اینطوری غم سوار پلکهام میکنند.
میدانم میخواهم فکر نکنم به اینکه نوشتن داستان هرطوری که هست عمگینم میکند. دارم به این فکر میکنم که من چند سال است به شدت دارم با حالات معنوی و روحی و هیجانهای فرآیند نوشتن داستان میجنگم تا روندش را برای خودم و بقیه عادی کنم. اما باز به این نقطه که میرسم به نقطهی زایش ایده نفسم میبرد. نفسم را میبرد. یک چیزی توی تنم بلند میشود میدود زیر پوستم. دهانم خشک میشود و چشمهایم تر. بینیام تیر میکشد. نفسهایم شماره میافتد. درست در لحظهی آن داستان، درست آنجا که ایدهی مرکزی است. آنجا که ماهجان افتاده بود توی آب تا اردشیر را نجات بدهد. آنجا که احمد خسرو را کوبید به کاشیهای کف آشیزخانه حالا یک چیزهایی دارد توی این داستان بالا میاید. گشت زدن این دختر که فعلا اسمش را گذاشتم ثریا توی کوچههای محلهی قدیمی پدری.
همه دارند با هم میآیند و نفس من میبرد. زنگ میزند بیاید دنبالم. میخواستم از این بنویسم که من عقدهی دنبالم آمدن دارم. هیچ کس هیچوقت دنبالم نیامد اما حالا... حالا حالم بابت داستان بد است. این صفحه وبلاگ را باز کردم و هر جملهای که به داستان اضافه میکنم مثل زن آبستن اینجا ویارش را در میکنم. حال بدم را. امشب شب بدی ست. چقدر ساختن سخت است چقدر آفریدن دشوار است و من اگر باور داشته باشم که خدایی هست میدانم که حالا مرده. من میدانم که از پس زایش یک درخت میمیرم.
یک جایی در عمق روح من هست که حتا خودم بهش نرسیدهام. آنجا فقط این وقتها بلند میشود از وجودم. میخواهد پارهام کند از توی من موجودی تازه بزایاند. من باید برایش قصه بگویم و آرامش کنم اما او مدام خنج میکشد و میمیراندم...
این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.