دارم هارت‌برکر بی‌جیز را گوش می‌کنم. از همان وقت‌ها بری گیب با آن موها و ریش و قد بلند و یقه‌ی پیراهن باز و شلوار تا زانو تنگ و از پاچه گشادش به نظرم خیلی اثیری بود. عجیب است این کاربرد کلمه‌ی اثیری برای معادلی که توی ذهنم بود. توی ذهنم «سکسی» بود اما که گفتم اثیری.اثیری همان نجیب و همه‌چیزدان و همه‌کاره و بافکر و همه‌چیز تمام و کلی صفت غیر قابل دسترسی است که ادبیات ما برای «نیست در جهان» ساخته. به نظر من بری گیب خیلی هم اثیری‌تر بوده از مثلا رستم یا آرش کمانگیر حتا. ( تقریبا ده دقیقه طول کشید که اسم یک مرد بزرگ و  تقریبا اثیری از توی تاریخ و ادبیات بخواهم بکشم بیرون. یعنی چه؟) شاید پای تمام داستان‌های عاشقانه‌ی ما همین‌طوری ست که می‌لنگد. فرهاد که بهترینش باشد شیرین را ول کرد تا کوه بکند و خسرو هم که اگر پادشاه نبود معلوم نبود چرا باید جذاب باشد. 

حالا این داستان، این داستان که دارم می‌نویسم نمی‌دانم چرا بغض می‌آورد. می‌گویم به خودم شاید از یادآوری صفحه‌های جهان اندوه و دوباره خواندن‌شان است. شاید از این موسیقی‌های اتفاقی ست که توی گوشم یک هو می‌آیند و  این‌طوری غم سوار پلک‌هام می‌کنند. 

می‌دانم می‌خواهم فکر نکنم به این‌که نوشتن داستان هرطوری که هست عمگینم می‌کند. دارم به این فکر می‌کنم که من چند سال است به شدت دارم با حالات معنوی و روحی و هیجان‌های فرآیند نوشتن داستان می‌جنگم تا روندش را برای خودم و بقیه عادی کنم. اما باز به این نقطه که می‌رسم به نقطه‌ی زایش ایده نفسم می‌برد. نفسم را می‌برد. یک چیزی توی تنم بلند می‌شود می‌دود زیر پوستم. دهانم خشک می‌شود و چشم‌هایم تر. بینی‌ام تیر می‌کشد. نفس‌هایم شماره می‌افتد. درست در لحظه‌ی آن داستان، درست آن‌جا که ایده‌ی مرکزی است. آن‌جا که ماه‌جان افتاده بود توی آب تا اردشیر را نجات بدهد. آن‌جا که احمد خسرو را کوبید به کاشی‌های کف آشیزخانه حالا یک چیزهایی دارد توی این داستان بالا می‌اید. گشت زدن این دختر که فعلا اسمش را گذاشتم ثریا توی کوچه‌های محله‌ی قدیمی پدری. 

همه دارند با هم می‌آیند و نفس من می‌برد. زنگ می‌زند بیاید دنبالم. می‌خواستم از این بنویسم که من عقده‌ی دنبالم آمدن دارم. هیچ کس هیچ‌وقت دنبالم نیامد اما حالا... حالا حالم بابت داستان بد است. این صفحه وبلاگ را باز کردم و هر جمله‌ای که به داستان اضافه می‌کنم مثل زن آبستن این‌جا ویارش را در می‌کنم. حال بدم را. امشب شب بدی ست. چقدر ساختن سخت است چقدر آفریدن دشوار است و من اگر باور داشته باشم که خدایی هست می‌دانم که حالا مرده.  من می‌دانم که از پس زایش یک درخت می‌میرم. 

یک جایی در عمق روح من هست که حتا خودم بهش نرسیده‌ام. آن‌جا فقط این وقت‌ها بلند می‌شود از وجودم. می‌خواهد پاره‌ام کند از توی من موجودی تازه بزایاند. من باید برایش قصه بگویم و آرامش کنم اما او مدام خنج می‌کشد و می‌میراندم...