برای کشو و افکار تویش

بله بعضی‌ها هستند آدم را هر کجا برود دنبال می‌کنند. من خودم این طوری‌اش را دوست دارم تا این‌که فیس بوک به‌شان بگوید که آهای فلانی تولدش است و مثل ساعت زنگ‌دار  هی تاکید کند و تو هی زنگش را خاموش کنی و بعد بگویی خب امروز می‌شود شب تولد، می‌گذارم روز تولد تبریک می‌گویم و بعدش باز یادت برود و فرداش بگویی آخ دیر شد و بی‌خیال. بعد ادعا کنی من به تبریک تولد اعتقادی ندارم.

ولی من واقعا ندارم. روزهای تولدم می‌فهمم که چقدر آدم‌ها دروغ و دغل‌اند. چقدر من محبت‌طلب نیستم. چقدر بدم می‌اید از این بوس‌ها و کسانی که سعی کرده‌اند با تغییر جمله‌ها و جابه‌جایی همان سه کلمه به تو بگویند که با بقیه فرق دارند و چقدر تابلو ناموفق‌اند. اما من دوست دارم یکی باشد توی سکوت مرا بخواند. یکی باشد که هیچ به روی خودش نیاورد، به روی من هم. بعد یک ماه یک چیزی توی یک کیسه‌ای بهم بدهد توی کیسه‌ی سبز پارچه‌ای فُتر. اصلا نگوید هم تولد. چشم‌ها را از هم بدزدیم. همین یا یکی توی کتاب‌فروشی یادش باشد من کتابی را ندارم و برایم بخرد. گران هم نباشد. یا ...

می‌دانم الان دوری شاید خیلی چیزها برایت به هم ریخته ولی گاهی هم فکر کن به این که آدم‌هایی هم هستند که هرجا بروی سایه‌وار دنبالت می‌آیند. شاید یک جایی یک جمله‌ای حتا ازت خوانده‌اند و یا یک شبی با هم گپی زدید که هنوز در خاطر مانده. من خودم این طور بیشتر دوست دارم. گاهی حتا جوگیرم و فکر می‌کنم باید از تو حمایت کنم. 

ریشه‌ی این بالایی برمی‌گردد به کودکی. من خواهر چهار سال بزرگ‌تر یک پسر کوچولو بودم که توی جمع دوست‌های همان سنی از همه کوچک‌تر بود. بعد تمام آن بچه‌های ظالم (می‌دانی که بچه‌ها گاهی خیلی ظالم‌اند. رجوع کن به پست یکی مانده به آخر لیلا خانوم ) آن پسرکوچولو را مسخره می‌کردند و این خواهر لعنتی چهار سال بزرگ‌تر هم همراه‌شان دم می‌گرفت. لعنت بر من که هر وقت یادآوری می‌کنم این را گریه‌ام می‌گیرد. بگذار بروم اشک‌هایم را توی دستشویی پاک کنم و برگردم. حالا گرچه دیر اما من جوگیرم در حمایت کردن. حالا من با ترس و احتیاط دور آن پسرکوچولوی آن سال‌ها که حالا هیکلی شده و سیبیلی، می‌چرخم که جبرانش کنم. حالا هر وقت بخواهم توی ختمی جایی گریه کنم زود یاد آن صحنه‌ها می‌افتم و بغض می‌کنم. 

خلاصه که این‌ها همه مواد خام یک داستان امریکایی خوب است و من هدرش دادم. گور پدرش. راستش دیگر داستان هم برایم آن‌قدر مهم نیست. الان فقط می‌خواهم تو و دخترم و برادرم و هرچی آدم دوست‌داشتنی توی دنیا دارم را از این خراب‌آباد نجات بدهم. خرابه‌ای که آدم‌هاش به شدت موافق مجازات اعدام‌اند و  چاپ و نشر کتاب آمارش دارد به صفر میل می‌کند.

خلاصه هر روز تولدت است. داستان بنویس. لعنتی پس داری چه می‌کنی تو؟