بعد از تام و لورا و آماندا که همهی اعضای حاضر در جلسه با فیلم اینجا بدون من تفسیرش میکردند، اسب شیشهای تک شاخم را برداشتم و آمدم بیرون. گیج توی خیابانهای دیوانهی آخر سال. من آنجا چه کار میکردم؟ آن روز چه کار میکردم؟ چی میخواستم؟ خشایار دیهیمی میگفت من چیزی را میخواهم که برای مردم خوب باشد. «مردم»؟ کیها را میگفت؟ چطور به این نگاه رسیده؟ مردم برای من وقتی «مردم» هستند که فحش ندهند، کتک نزنند، دزدی نکنند، زیرآب نزنند، موذی نباشند، خیانت نکنند، به هم دروغ نگویند، روی سر هم هوار نشوند چه میدانم آن چیزی که من اسمش را میگذارم اخلاق. اخلاقی که کسبش کردی. خودت. همانی که وقتی گیاهت از گرمای این شوفاژ لعنتی سرخم میکند غمگینت کند خودت را به آب و آتش بزنی که سرحالش بیاوری. یعنی این.
مانیا نمیرود. و باید پوست کرگدنم را بکشم روی بدنم. کی زندگی مال من میشود؟ رضایتمندی حتا به قدر 70 درصد کجاست؟ آن حال آن روز خیابان ایتالیا کجاست؟ شور کو؟ نور کو؟
این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.