باز اتاقم
ثریا رفت و نشست گوشهی اتاق. گفت تمامم نکن. توی صداش التماس بود. از استیصال بود وگرنه که ثریا و التماس؟ حاشا. گفتم چه کنم؟ باید موقع خواب به تو فکر کنم. به تنهاییت به قلب خالی و آن همه عشق که دارد بیحاصل میشود. رویش را کرد به پنجره خیره شد به غبارها و لابد کوههای پشت غبار را خیال کرد و زیرلب گفت برو پیش سریرا... دارد میمیرد. دارد تمام میشود. من باز امیدی دارم.
دخترک فرانسوی رفت. اتاقم را داد. کلید را داد و رفت. سیال است. دنیا برایش یک تکه زمین است که به هرجایش که بخواهد میپرد. برعکس من که برای چهار روز رفتن تا حاشیه خلیج غرولند میکنم. فکر میکنم هواپیما سقوط نکند؟ جنگ نشود؟ تنهایی میروم گم نشوم؟ میدانم از حالا که میروم توی هتل پای لپتاپ تکان نمیخورم و باز کارهای مجله را میکنم و یا ...
باید اتاقم را از نو درست کنم. سریرا را گردگیری کنم ببینم چه حال است. یک چیزی میخواهم که هیچ کدام اینها نیست. یک چیزی کم دارم. که بزرگ است که حجم همهی قلبم از نبودنش خالیست. فرصتم خیلی کم است و هیچ نشانهای ندارم. هیچ.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 17:30 توسط ایو
|
این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.