جلوی اسمم نوشته بودم که: «باید انگیزه‌ای برای ادامه پیدا کنم.» انگیزه‌ی انگیزه که نبود. بیشتر میل بود، خواسته، شور... will. ثریا پرسیده بود یعنی چی؟ گفته بودم آن وقت که خب این بخشی از همان ترانه معروف فردی مرکوری‌ست و این‌ها. ثریا شنیده بودش قبل‌تر. این‌که حالا که چی و چرا جلوی اسمت می‌گذاریش به کنار. قضیه این‌جا بود که توی آن دو سه روز آدم‌های زیادی گفتند که will هستند. ثری خانوم ابرو بالا انداخت و پرسید: «خبه حالا چرا ناراحتی؟» گفتم خب که برای آن نویسنده هم نوشته بودم که من عصبانی‌ام. نویسنده جوابم را داده بود که حق داری. ما همه از خودمان از اطراف‌مان و از دوستان‌مان عصبانی هستیم. ثریا گفت: «چرا؟» گفتم همین‌طوری باید عصبانی باشیم گاهی. همیشه که نمی‌شود خوش بود. نفس عمیق کشید ثریا و دامنش را کشید روی پایش . پایش روی میز بود. یکی روی آن یکی.

ثریا حوصله‌ی حرف‌های بی‌سروتهِ به قول خودش پیچیده نداشت. هیچ‌وقت ندارد. برای همین یک مرتبه بلند شد و رفت چای دارچین ریخت با پولکی و گذاشت جلوی من و من همان‌طور داشتم حرف می‌زدم. بعد گفت که تازگی‌ها خیلی دوست دارد دائم روی ناخن‌هایش لاک باشد. من خندیدم. گفت: «چرا می‌خندی؟ لابد برای نویسنده‌ها افت داره...» گفتم بهش که نه خنده‌ام مال این است که وقتی روی ناخن‌هایم رنگ هست زیباتر هم می‌نویسم. گفتم تازگی‌ها به معجزه رنگ‌ها رسیدم. به ترکیب رنگ آبی و آجری، یشمی و قرمز، بهش گفتم یک بار پوشکین را دیده بودم با مانتوی چهارخانه‌ی آبی و صورتی و یاسی و ... با شال خاکستری و دیدم چقدر خاکستری که قبل‌تر دوست داشتم با بقیه‌ی رنگ‌ها خوب می‌شود. چقدر اشتباه بوده آن روپوش خاکستری و شلوارش آن سال توی دانشگاه، حتا با کفش چرمی کمی پاشنه‌دار مشکی و مقنعه ژرسه‌ی مشکی. لعنت به آن وقت‌ها که مرا مُردند. ما را میراندند...

ثریا چشمش پُر بود. دستش را گذاشت روی پوست ساعدم و گفت: «چقدر پوستت خوش رنگ شده.» و پولکی نعناعی را گذاشت توی دهنم. فشار دادم به سقم. پولکی شکست و سه تکه شد.