یک روزی بود که فکر می‌کردم چقدر ماه آغشته شده به «داستان» و چقدر بهتر است آدم جاهای دیگر را هم ببیند. حالا خودم آلوده‌ام. آغشته بهتر است از آلوده. آلوده نتیجه‌اش خوب نیست. آغشته‌گی همان لذت غلتیدن را با خودش دارد. غلتیدن توی سس شکلات مثلا غلت زدن روی تشک تمیز و ملافه‌ی خنک رویش، غلت زدن توی برف‌های بکر و  پانخورده... غلت زدن توی آغوش کسی. با این احوال کابوسم شده که تا آخر زندگی آلوده بمانم. 

دیروز کارنامه‌ی پوشکین را گرفتیم. تخم‌سگ (صفت تحبیب) نمره‌هایش خیلی خوب شده بود. این ترس و ضعیف نمایاندنش خودم را هم ترسانده بود. رفتیم رستوران گیلکی. دلم می‌خواست کباب‌ترش خوشمزه بخورد و من هی زل‌زل نگاهش کنم. همان‌جا گفت که به عوض سفری که با من نیامد قرار شد ببرمش وری، پس چی شد؟ دوتایی؟ به خاله ماه بگو. مثل خودم شده تخم‌سگ، اما خوب نیست. یک کاری کردم که هم برویم تئاتر هم برویم یزد. هر بار هم برایشان خبر رزرو تور و خرید بلیط را ایمیل کردم. دوست دارم خوشحال شویم. ح امشب زنگ می‌زند تا برویم صندلی‌های لهستانی را ببینیم. باید بروم خانه. اتفاقات حجم‌شان زیاد شده می‌دانم یک جایی می‌رسد که آرام و رها باشم. حالا اما نه. حالا وقتش نیست. باید شیره‌ی خودم را بکشم. باید خودم را بچلانم. باید قدر این شب‌های خسته را که سرنرسیده‌به‌بالش می‌خوابم بدانم.

یادم باشد برگشتنا کاغذ کاهی طراحی بخرم. زیاد، خیلی زیاد.