دیروز کارنامهی پوشکین را گرفتیم. تخمسگ (صفت تحبیب) نمرههایش خیلی خوب شده بود. این ترس و ضعیف نمایاندنش خودم را هم ترسانده بود. رفتیم رستوران گیلکی. دلم میخواست کبابترش خوشمزه بخورد و من هی زلزل نگاهش کنم. همانجا گفت که به عوض سفری که با من نیامد قرار شد ببرمش وری، پس چی شد؟ دوتایی؟ به خاله ماه بگو. مثل خودم شده تخمسگ، اما خوب نیست. یک کاری کردم که هم برویم تئاتر هم برویم یزد. هر بار هم برایشان خبر رزرو تور و خرید بلیط را ایمیل کردم. دوست دارم خوشحال شویم. ح امشب زنگ میزند تا برویم صندلیهای لهستانی را ببینیم. باید بروم خانه. اتفاقات حجمشان زیاد شده میدانم یک جایی میرسد که آرام و رها باشم. حالا اما نه. حالا وقتش نیست. باید شیرهی خودم را بکشم. باید خودم را بچلانم. باید قدر این شبهای خسته را که سرنرسیدهبهبالش میخوابم بدانم.
یادم باشد برگشتنا کاغذ کاهی طراحی بخرم. زیاد، خیلی زیاد.
این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.