فصل و آب و هوا مهم است. نه از دیدگاه خرافی. بگذار از اینجا شروع کنم که توی بحث ارتباط با هنر، موسقی بیواسطهترین است چون مستقیم میشنوی و همان وقت حسش میکنی و نیازی به تجزیه و تحلیل و دریافت هنری ندارد یعنی لازم نیست دانش و آگاهی قبلی داشته باشی تا از یک قطعه موسیقی لذت ببری یا نبری.
حالا حکایت آب و هواست. صبحها نسیم خنک خودش را میکِشَد روی پوست تنم. نه ذرهای کم دارد نه زیاد. آن قدر ملایم و اندازه که دلم میخواهد هیچوقت بیدار نشوم و مجبور نشوم لباس بپوشم و رابطهام را، رشتههای غریزی بین خودم و طبیعت را پاره کنم. یک چیزی مثل آن درخت در فیلم آواتار. حالا یادم نیست فقط میدانم مثل مادر زمین بود ریشههایش یک جور ِمهربانی بود که با تن پیوند میخورد. بعد آدم برمیگشت به اصلش به برهنگی. همان وقتی که بدن تابو نبود و بیواسطه با طبیعت تماس داشت. بعد این میشد که آدم درخت را میفهمید و گل و گیاه را و خاک و آب را...
توی تنم عطش دارم به گیاه به هوا به آب. یک جوری شدم که میخواهم یک دریاچه پیدا کنم میان یک دشت گُم و آنقدر غوطه بخورم و بروم زیر آب تا صاحب آبشش بشوم و همانجا زیر آب بمانم و پوستم پیر نشود. انگار به منبعی لایزال از زایش و رویش وصل شدهام. دیروز توی بهشتزهرا هم همین بودم. نشسته بودم و هوای آنجا را میکشیدم توی ریهام. هوا ابریآفتابی بود و من انگار از پشت میخکهای سفید و صورتی که برای مادر برده بودیم، اندامش را میدیدم. همانطوری تمیز و سفید که میشستندش. خاک شفاف شده بود و تجمع مردهها آن زیر تازه بود و رنگارنگ هیچ مثل فیلم تیمبرتون هم نبود. یک لحظه دلم خواست برم پیششان. معلوم بود که آن زیر به ریشههای زمین نزدیکترند به آبها به خاکهای پاک و به بطن. برای همین شادابتر بودند و رنگارنگ.
هر چه هست یک طوریم شده و این «طور» را شاید بشود با نوشتن پیدا کنم که از چیست. ولی حتما از فصل هم هست و از آب و هوا. حتما.
این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.