دیروز ناغافل یکی دو پاراگراف از نوشتهام، از داستان جدیدم را خواندم. وحشت کردم. از خشونت صحنه و از خون سردی روایت. نه انگار خودم نوشته باشماش. انگار تمام خشم و دندان قروچهی درونم پاشیده بود توی تصویر اما روایتش کنترل شده و سرد بود. سردیاش ترساندم. احمد بود که صبر نداشت به جایش خسرو مثل جوجه ساکت و آرام. خیلی دلم یک آرام و فرصت میخواهد. ادامه دادنش فقط توی همین شرایط «خوب» شاید ممکن باشد.
امروز اتفاق بانمک دیگری هم افتاد. لامپهای خانه را عوض کردم بعد دیدم چقدر چشمام خواندنی میخواهد. از فکر این که این مدت نمیخواندم به خاطر چشمام خندهام گرفت. کاش همه چیز به همین سادگی حل میشد. فکر کن با عوض کردن لامپ درد کمکتاب خواندن را حل کنی. چیزی که یکی از اصلیترین مشکلاتی بود که توی فهرست درد دل با روانکاو آمده بود!
حالا هم نفس عمیق میکشم. آدمها هنوز حسود و بدجنس و بدخواهاند، هنوز زلزله می آید و جایی از دنیا منفجر میشود و همهی این ازارها به سه شماره اتفاق میافتند. من اما درونم خوب است. هوا خوب است. پیاماس خوب است. تب خوب است و فردا، کار خوب است.
این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.