دلم درد می‌کند ولی خوبم. تب کردم اما باز هم خوبم. تنهام، هنوز تنهام اما باز خوبم. این خوبی یک مفهومی شده که این روزها درباره‌اش خیلی فکر می‌کنم. به این‌جا رسیده‌ام که خوب بودن را خودم باید بکارم در گلدانم. صبر را هم کنارش بگذارم. 

دیروز ناغافل یکی دو پاراگراف از نوشته‌ام، از داستان جدیدم را خواندم. وحشت کردم. از خشونت صحنه و از خون سردی روایت. نه انگار خودم نوشته باشم‌اش. انگار تمام خشم و دندان قروچه‌ی درونم پاشیده بود توی تصویر اما روایتش کنترل شده و سرد بود. سردی‌اش ترساندم. احمد بود که صبر نداشت به جایش خسرو مثل جوجه ساکت و آرام. خیلی دلم یک آرام و فرصت می‌خواهد. ادامه دادنش فقط توی همین شرایط «خوب» شاید ممکن باشد.

امروز اتفاق بانمک دیگری هم افتاد. لامپ‌های خانه را عوض کردم بعد دیدم چقدر چشم‌ام خواندنی می‌خواهد. از فکر این که این مدت نمی‌خواندم به خاطر چشم‌ام خنده‌ام گرفت. کاش همه چیز به همین سادگی حل می‌شد. فکر کن  با عوض کردن لامپ درد کم‌کتاب خواندن را حل کنی. چیزی که یکی از اصلی‌ترین مشکلاتی بود که توی فهرست درد دل با روانکاو آمده بود!

حالا هم نفس عمیق می‌کشم. آدم‌ها هنوز حسود و بدجنس و بدخواه‌اند، هنوز زلزله می آید و جایی از دنیا منفجر می‌شود و همه‌ی این ازارها به سه شماره اتفاق می‌افتند. من اما درونم خوب است. هوا خوب است. پی‌ام‌اس خوب است. تب خوب است و فردا، کار خوب است.