بیا دیگر، اصلا نمی‌شود ننوشت. زن فرانسوی و پسرش توی اتاق کوچک من به هم گره خوردند. خواستم مزاحم‌شان نشوم. بعد دیدم نمی‌شود. پسر جوان است نمی‌تواند بند شود و تا ویرجینیا بیاید لابد بیرون نمی‌روند که اطراف را نمی‌شناسند. تصورشان می‌کنم زیر پل سیدخندان و شلوغی‌ها و فریاد مسافرکش‌ها پشتم می‌لرزد. می‌روم در می‌زنم. مادر صورتش خسته است. پسر فرفری است. مادر انگلیسی نمی‌داند، من فرانسه نمی‌دانم. پسر دیلماج‌مان می‌شود. فکر می‌کنم «معذب» چی می‌شود، می‌گویم: «uncomfortable» چقدر قلنبه است و چقدر نمی‌رساند معذب بودن من را. به پسر می‌فهمانم که دارم می‌روم سر کار شما را به خدا بروید پایین تلویزیون ببینید، بچرخید و راحت باشید. خیلی سخت است. کلمه‌ها سخت‌اند رابطه سخت است. آدم با هم زبان خودش نمی‌تواند رابطه‌ای بی سوتفاهم بسازد. کسی که هم‌فکرت است، حتا دوستت. مادر با چشم‌های خسته نگاهم می‌کند. نکند فکر کرده من دستور می‌دهم یا بهش تکلیف می‌کنم؟ یک آن است: نگاهش می‌کنم، لبخند می‌زنم و دستم را روی آرنجش می‌گذارم، نامحسوس.

حالا خیالم راحت شده. اگر یک روز پوشکین برود یک جایی، غریب و ناهم‌زبان من هرقدر هم صورتم شکسته و خسته باشد، می‌شود که لبخند بزنم. به خاطر دخترم به خاطر ناتوانی واژه‌ها به خاطر همه‌ی چیزی که ظرافت‌های یک رابطه را می‌سازد.