«امروز برای ثریا مثل روز داوری‌ست، مثل روز تولد و مثل روزی که آخرین تکه‌ي پوست خشکیده‌ای را از تنش بیرون می‌کشد. صبح با ندای هاتف غیب، نی‌داووی، صدای مخملین از خواب بیدار شد که همان‌جا فکر کرد که تا شب روزش ساخته شده و دیگر نگرانی ندارد. ویرجینیا و مادر و برادر فرفری‌اش رفتند یزد. ثری‌خانوم یک لحظه دلش خواست برود یزد. بعد بافت که یک روزی که گرما گذشته باشد با دویست و شش هاتف خان غیب توی کویر می‌رانند و می‌خوانند و اول می‌روند بی‌بی چک‌چک. همین‌طور توی کوچه‌های کاه‌گلی و  روشن یزد بود که آب کتری جوشید و صدای سوتش خانه را پر کرد. ثری‌خانوم کتری بزرگ فلزی سوت‌دارش را خیلی دوست دارد. این سوت برایش حکم صدای ماشین لباس‌شویی را دارد که صبح‌ها زندگی را پر می‌کند توی خانه. نقاشی‌های پوشکین هم مثل زندگی شده‌اند. ثریا به روی خودش نمی آورد که پوشکین دارد به نقاشی این‌قدر روی خوش نشان می‌دهد. شیوه‌ی ثریایان این بوده که هیچ‌وقت هیچ چیزی را برای بچه‌هایشان بزرگ نکنند، جهت ندهند، اجبار نکنند. فقط به سئوال‌ها جواب بدهند. سرد و صرفا بی‌طرف. ثری خانوم یک هو رویش را به من می‌کند و می‌پرسد: «فک می‌کنی چی بشه؟»

خب من که خودم می‌دانم پیش‌گو نیستم ولی می‌گذارم عجیب و رازآلود باقی بمانم برای ثریا. ابروهایم را می‌اندازم بالا، و سرم را تکان می‌دهم. یک چیزی میان نمی‌دانم و نگران نباش و درست می‌شود. فکر کنم برای ثریا همین کافی باشد.»

تاریخ بیهقی را درآورده بودم و رفته بودم روی ماه رجب و شرح سیل. یک نثری دارد این سیل که مثل معجزه و اعجاب است. و من هنوز وقت زیبایی‌ها اشک می‌ریزم. خواندن سیل این طورم می‌کند. می‌خواستم تطهیر شوم، سیل بیاید بگذرد و من غسل کنم. گریزی نیست از چیزی که ته ذهنم و ته رفتارم جاخوش کرده. من به آیین‌های خودم پابندم هنوز. عشق‌بازی آیین دارد، پاییز هم.