برایش نوشتم. نوشتم که من آدم راضیبشویی نیستم. امروز ایمیلش رسید. نمیگویم هر روز منتظر بودم اما منتظر بودم. یک بار و یک جا که میخواستم خود خود خودم باشم. داشتم با نیلوفر چت میکردم. میخواستم برایش بنویسم که دارم با نیلوفر چت میکنم. نگفتم. بیربط بود. نیلوفر را نمیشناسد. خب چطور کسی بخواهد نزدیک شود به من و نیلوفر را نشناسد؟! نیلوفر مثل یک هویت همینطور دنبال من آمده. مثل یک شاخص. حالا برایش خواهم نوشت از نیلوفر. مفصل و خوب. باد خنک و خوبی از پنجرهی کنار میزم میوزد. هوای فیزیکی کار خوب است اما یک چیز موذی و بدی هم از اول سال سروکلهاش پیدا شده توی محیط کار. حالا تحلیلش نمیکنم. باید بگذارم کمی بگذرد.
لاک خاکی دیدهای تاحالا؟ لاک خاکی خیلی خوب است. انگشتهای مرا خوب است. دستهایم را زیباست. و چقدر پلهی آخر خوب بود. پلهی آخر همهچیزی بود که یک آدم که زندگی درست کرده یک آدم که روحپراگ است و یک آدم که روی سرش سیزینه دارد، بخواهد یک چیزی بسازد که تویش حرفهای گنده گنده نزند و ساده و صمیمی و خودش باشد. آدمی که باهوش هم هست و هوشش مثل این سمپادیهای مغرور اما فلک زده توی چشم آدمهای کوچه و خیابان نمیرود. پلهی آخر شد فیلم عزیزم. شد و رفت قاطی آن جعبه. بعد این جغبه را توی ایمیل برایش مینویسم. دانه دانه.
هی به خودم میگویم: «آهای دیدی که چیزی عوض نشده که حتا وخیمتر.» و سوت میزنم. دست روی پوستم میکشم. لایه لایه به قدر تمام تجربههایم اما لطیف. دستم را میگذارم سر زانو بلند میشوم تا بروم خانه. حالم خوب است و باید ایمیلم را جواب بدهم.
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 18:7 توسط ایو
|
این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.