همکارم بهترین کار زندگی‌اش را امروز دانسته یا ندانسته کرد. برداشت و یک سری کامل انیمیشن کوتاه توی فلش‌ام ریخت. کاری که ماهیت‌اش برای من، نه او، مادرانه بود. همکار دیگر شیرینی خریده بود کاری که به زعم من، نه او، عاشقانه بود حتا. نقطه‌ی دید و نظرگاه متفاوتی دارم، چه کنم؟ کسی هست اطراف من که ناراحتی من سبب خوش‌حالی اوست، زیادند البته اما میزان «لایک» ورودی فرد مذکور به دروازه‌ی دردهای من است اما خب چه کنم؟ چه می‌توانم کرد؟ شاید کم‌تر کسی نظرگاه مرا داشته باشد وقتی بداند علاج درد در من سکوت است.

همین امروز دیدم اصلا حوصله ندارم. حوصله‌ی آن‌ چیزهایی که دیگران با آن سرگرم می‌شوند. نظرگاه با نظرگاه فرق دارد مثل تاریکی که با تاریکی فرق دارد. آن وقتی که نطفه‌ی تفاوت تاریکی با تاریکی بسته شد، مرد نشسته بود در تنهایی روی مبلی که دوست دارد تکیه کند همیشه. مبل قرمز آجری. تابستان بوده با یک زیرپیراهن که گشاد است و هوا از میان تار و پودش و از توی یقه‌ی بازی می‌رود داخل و از میان موهای سینه‌اش رد می‌شود. بعد توی دود سیگار به تاریکی پیش رو نگاه می‌کند و به پنجره و می‌بیند تاریکی با تاریکی فرق می‌کند. همین