من و خودم نمیدانم چندم
روانکاوم خبر داد که آمده. جواب دادم: «خب؟» گفت که بروم پیشش. محترمانه گفتم که گمان نمیکنم دیگر نیازی بهاش داشته باشم. فکر میکردم تمامش کند اما زنگ زد. ده دقیقه بعد. لابد برای این که زیاد معلوم نشود، معلوم نشود ناراحت شده یا نگران و مضطرب شده که شاید کاری کرده یا چی. گفتم نمیخواهم گولش بزنم و از حالا به بعد، حتا از لحظهی اول خیلی جاها را بهاش دروغ گفتهام. گفتم من کلا آدم دروغگویی هستم. گفت که این خیلی طبیعی است و من آدم خاصی هستم. که حالم به هم خورد و نگذاشتم ادامه بدهد. پرسیدم آدم خاص یعنی چه؟ آدمی که به قوانین تن درندهد؟ به قوانین و عرف و سنت و خانواده و ... آدمی که سعی کند توی چهاردیواریاش خودش باشد و هر کاری دلاش خواست بکند؟ گفت این هم یکی از تعاریفش است. گفتم تعریف من از این آدم «سالم» است. یعنی سلامت است که آدم را وادار میکند برای خودش زندگی کند. گفتم من سالم و شادم و فکر نمیکنم نیازی باشد به ویزیت دیگر.
زیر باران میدویدم. اولش برای این بود که زود برسم و کم خیستر شوم. بعد برای این بود که توی هوا و میان قطرهها شنا کنم. بعد زمزمه میکردم «زندگی مال منه ...این زندگی منه» و دوست داشتم. کیفیت زندگی را این طور دوست داشتم. اعتراف تلخی است اما ما آدمهای «لِه»، «افسرده»، «روانپریش» و آدمهای پرکمپلکس را پیدا میکنیم و بعد قصههایشان را مینویسیم. ما از دور نگاهشان میکنیم چیزی که خودشان نمیتوانند. ما تحلیل میکنیم. تحلیل کردن را دوست دارم. هر آدمی را تا مدتها تحلیل میکنیم. بعد مینویسیم. بعد باید از ان آدمها دور شویم. آنها دیگر تمام میشوند. آدمهای تازه شروع میشوند. بعد یک روزی دست ما رو میشود.
آقای دکتر مفتون شده. مفتون یعنی اسیر فتنه. پیغام میدهد. با هر بهانهای. معتاد حرفها شده. حرفهای فتانی که برایش بافته بودم. جادوی قصه اسیرش کرده نمیداند که اگر به این بازی خطرناک ادامه بدهد خودش اسیر قصه میشود. مینویسمش و میفرستمش کنار دست بقیه آدمها. وقتی بنویسماش دیگر نیست. هستیاش به افسانه پیوسته. هستی افسانه هم پوچ تهیست. میان کاغذ و اگر شانس بیاورد تا قفسهی چند نفر دیگر. دلام نمیخواهد. نمی فهمد که اگر دلام نخواهد یعنی دلم میخواهدش، زنده، با تمام جسمیتاش کنار همهی آدمهایم که ننوشتهامشان، که قسر دررفتهاند... که دوستشان داشتم.
این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.