بی صدا، هیاهو یا غوغا
این روزها خیلی رفتم در بند اینکه بالاخره این زنجیری که افتاده دور مچ پای من و خیلی آدمهای دیگر، چیست؟ اینکه باید یکجا باشد، سرمان را بکنیم تویش و بنویسیم. از خودمان بیشتر از زندگیمان از رازهای مگو و از عمق حسهای ناشناختهمان. از وقتی آن خانهی عزیز را به زعم خودم به شکلی توهینآمیز ازمان، از من گرفتند انگار گمشده بودم. وابستگی بد چیزی است. یک روز بچهات باهات بد حرف بزند، آشنایت، عشقت، دوستت لحنش عوض شود به هم میریزی... یا که من فقط این طورم. حالا که بی فکر و تامل اینها را مینویسم با خودم فکر میکنم چقدر دغدغههایم با خیلی وقت پیشها که آرشیو اینجاست و مخفی هم بوده فرق کرده. راضی باشم یا نه؟
آن قدر فکر و خیال و گرفتاری هست که نتوانم و اصلا نشود به چیز دیگری فکر کنم جز داستان، داستان و داستان. به هر شکلش؛ میخواهد کتابی یا مجلهای یا نوشتهای گوشهی یک پروندهی کامپیوترم.
اسم اینجا را به احترام آن وقتهایش نگه میدارم. «شرح تردیدها» آن وقتها توی همهچیز مردد و گم بودم. حالا حتا فرصت تردید ندارم. حالا همه چیز معلوم است. شاید خوب نیست که همهچیز روشن و صاف و واضح شاید تا حوالی قبر، برای آدم معلوم باشد ولی هست. گریزی نیست. می شود با ورجه ورجههایی کمی عطر و طعم تفاوت ریخت رویش یا با مسافرتها و مهمانی و رفقا رنگش کرد. رنگهای خوش با طعم نمیروف و موسیقی زدبازی. یا زنجیری بست به مچ پا و هر روز روی میز کوچکِ محل کار را یک جور درست کرد، یک بار کتابها سمت راست و فایل آبی پشتشان و گلدان کوچک تلگرافی سمت چپ کنار کارتپستالهای رنگی از سویس آمده، یک بار برعکس، درست همه چیز خلاف قبلش. از دور نگاه کنی و خوشت بیاید.
خیلی طول میکشد که باز به همه چیز عادت کنم. باز برگردم خانههای قدیمی. گردشان را بگیرم و هر چیزی را از راست به چپ ببرم. ولی گریزی نیست، این همان زنجیری است که قفل شده به مچ پا و هیچ هم خلخال نیست.
این تابلوی خودکشی بنفش اندی وارهول است. مثل شناسه میماند برای صاحب این وبلاگ. کسی که حالا ده سال بیشتر است وبلاگ مینویسد. حال عمومی خوبی دارد اما حسرتهایش زیاد است. خیلی دلم میخواست حوصله داشتم از اینجا میرفتم جای دیگر و ناشناستر مینوشتم اما خستهام. خیلی خسته. خستهی خوبی که میداند خواب خوشی در پیش است.